مجلس ایران سرگرم تدوین طرحی است که اجازه فعالیترسانهای را فقط به کسانی میدهد که صلاحیتشان در "هیئت صدور پروانه رسانهنگاری" تایید شده باشد. به نقل از مشاور کمیسیون فرهنگی مجلس، این طرح شبیه نظام پزشکی یا مهندسی است.
جلال فیاضی، مشاور کمیسیون فرهنگی مجلس از تدوین طرح قانون جامع رسانهها از سوی کمیسیون فرهنگی مجلس خبر داده است. به گفته وی، پس از تصویب این قانون، هیات صدور پروانه روزنامهنگاری تشکیل میشود تا صلاحیت افراد متقاضی را بررسی کند و پروانه رسانهنگاری را به افراد تایید شده بدهد.
جلال فیاضی گفته که «سازمان نظام رسانهای» بناست سازمانی شبیه نظام پزشکی یا نظام مهندسی باشد که فعالیتهای مربوط به صدور مجوز، نظارت و رسیدگی به تخلفات صنفی رسانهها را زیر پوشش خواهد گرفت.
مشاور کمیسیون فرهنگی مجلس یادآور شده که امروزه هر فردی با هر رشته تحصیلی و تخصص و تجربه میتواند به عرصه فعالیت رسانهای وارد شود و افزوده که با قانون جدید، ورود به عرصه روزنامهنگاری، ضابطهمند و بسامان خواهد شد.
جلال فیاضی همچنین از منشور اخلاقی رسانهها در "قانون جامع رسانهها" نیز خبر داده و گفته که طبق قانون جدید، تخلف رسانهای از جرم رسانهای متفاوت و جدا خواهد شد. او تاکید کرده که پس از این، هر متخلف رسانهای که از قوانین عادی جاری کشور تخلف کند، مجرم رسانهای شناخته شده و برای جرم او پرونده قضایی تشکیل خواهد شد. فیاضی افزوده که تخلفات رسانهای تنها در قالب هیئت رسیدگی به تخلفات بررسی و پیگیری خواهند شد.
بنا بر خبرها، جمعی از نمایندگان قوای سهگانه، نهادهای موثر در عرصه مطبوعات کشور و همچنین نمایندگان منتخب رسانهها از مدیران و روزنامهنگاران در این هیئت شرکت خواهند داشت.
«قانون جامع رسانهها، کاملتر از قانون پیشین مطبوعات»
جلال فیاضی گفته که قانون جامع رسانهها به گونهای است که رسانههای جدید الکترونیکی و مجازی را نیز تحت پوشش قرار میدهد و امکان ثبت و دریافت مجوز برای رسانههای جدید را نیز به منظور قانونی بودن و ضابطهمند بودن آنها فراهم میکند.
مشاور کمیسیون فرهنگی مجلس افزوده که دولت تا پایان سال اول برنامه پنجم توسعه فرصت دارد تا لایحه نظام جامع رسانهها را تدوین کند و در صورتی که دولت این لایحه را به مجلس هشتم ارائه ندهد، کمیسیون فرهنگی این موضوع را به صورت طرح در مجلس مطرح خواهد کرد.
جای خالی آزادی بیان
کامبیز نوروزی وکیل دادگستری در باره این طرح گفته که موضوع «بهطور کلی با آزادی بیان مغایرت دارد.»
وی در یادداشتی در روزنامه "روزگار" نوشته که «ما نمیتوانیم اجرای حق آزادی بیان توسط شهروندان را موکول به اخذ پروانه یا چیزی شبیه آن کنیم.» او روزنامهنگاری را شغلی دانسته که «از حق آزادی بیان شاخه میگیرد و حق آزادی بیان نیز با هیچ بند، تبصره و صدور پروانهای خدشهپذیر نیست.»
کامبیز نوروزی اشاره کرده که مشروط کردن حرفه روزنامهنگاری به صدور پروانه از سوی دولت، «بدون شک نمایشی از اعمال قدرت دولت بر روزنامهنگار خواهد بود و استقلال حرفهای روزنامهنگار را بهطور جدی به مخاطره خواهد انداخت.»
خبر تدوین این طرح در حالی منتشر میشود که معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد نیز در حال تهیه لایحهای مشابه است. انتظار میرود اهل مطبوعات واکنشهایی اعتراضی نسبت به این لایحه ابراز کنند.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سهشنبه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه
نگاهی به جنجال های بزرگ جاسوسی در جهان طی سال های 2005-2011
روز 3 مه مرکز روابط عمومی سازمان امنیت روسیه خبر از انتقال پرونده جنایی مربوط به "الکساندر پوتییف" سرهنگ سابق اداره اطلاعات خارجی روسیه به دادگاه را منتشر ساخت. پوتییف به خیانت به شکل ارائه اسناد و اطلاعات محرمانه و فرار از خدمت متهم شده است.
آنطور که منبع آگاه خبری در ارگان های امنیتی اطلاع داد، پوتییف که به آمریکا فرار کرده است، به فاش کردن اسرار گروهی از جاسوسان روسیه متهم می باشد که تابستان سال 2010 با چهار تن از کسانی که به جرم جاسوسی در روسیه زندان بودند، معاوضه شدند.
این یکی از جنجال های جاسوسی بزرگی است که طی چند سال پیش در جهان رخ داده است.
سال 2011
26 آوریل شبکه تلویزیونی "الجزیره" به نقل از منابع بحرینی خود گزارش داد که وزارت امور خارجه بحرین از "حجت الله رحمانی" دبیر دوم سفارت ایران در منامه خواسته که طی 72 ساعت کشورش را به دلیل فعالیت در شبکه جاسوسی ایرانی ترک کند. تصمیم وزارت امور خارجه بحرین گام دیگری در جنجال جاسوسی بود که میان کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و ایران رخ داده است.
در اواخر مارس در کویت روند دادگاهی علیه گروهی که گویا به نفع ایران به جاسوسی مشغول بودند، به اتمام رسید. سه نفر از متهمین به اعدام و یک نفر دیگر به حبس ابد محکوم شد.
دولت کویت اطلاع داد که نهادهای امنیتی این کشور هشت شبکه جاسوسی که برای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فعالیت می کردند را متلاشی کرده اند. این جاسوسان از جمله دیپلمات های ایرانی، اتباع لبنان و سوریه مقیم کویت بودند. شبکه های جاسوسی بر اساس اعلامیه دولت کویت، از سال 2003 در این کشور فعال بوده و مشغول جمع آوری اطلاعات در خصوص تاسیسات نظامی در خاک امارات و پایگاه های نظامی آمریکا بوده اند.
2 آوریل کویت خبر از اخراج سه دیپلمات ایرانی داد و سفیر خود را از تهران فراخواند.
ایران نیز در پاسخ سه دیپلمات کویتی را اخراج کرد.
سال 2010
بریتانیا در اوائل دسامبر "یکاترینا(کاتیا) زاتولیوتر" تبعه روسیه و دستیار سابق "مایک هنکوک" نماینده مجلس این کشور را به اتهام جاسوسی به نفع روسیه بازداشت کرد. زاتولیوتر بعد از آنکه گویا از طرف نماینده مجلس اطلاعاتی در خصوص برنامه هسته ای، زیر دریایی ها و دیگر سئوالات امنیتی بریتانیا درخواست کرد، تحت نظارت قرار گرفته بود. بر اساس اخبار منتشره، "ترز می" وزیر کشور بریتانیا مجوز بازداشت وی را بعد از رایزنی با "می-5"، ارگان امنیتی بریتانیا، در خصوص تهدید احتمالی منافع ملی کشور صادر کرده است.
زاتولیوتر فارغ التحصیل دانشگاه بردفورد با درجه فوق لیسانس است و با ویزای کارشناس عالی در این کشور اقامت داشت. وی در حدود دو سال و نیم دستیار این نماینده 64 ساله مجلس عوام بود اما متعاقبا مجبور شده بود که از کار در مجلس این کشور استعفا دهد. هنکوک شخصا بعد از آشنایی با کاتیا در استرازبورگ وی را بعنوان دستیار بکار دعوت کرده بود. هنکوک در اطلاعیه رسمی خود این ادعا که دستیار وی احتمالا دسترسی به اسنادی داشته که ممکن است برای امنیت ملی کشور تهدید باشد را تحت تردید قرار داد چرا که به گفته وی، در این صورت کاتیا می توانست کشور را در ماه اوت ترک کند، زمانی که برای اولین بار از سوی دولت بریتانیا تحت نظر قرار گرفت. زاتولیوتر در مرکز اقامت موقت Yarl's Wood در حومه لندن اسکان داده شده بود و با قید وثیقه آزاد شد.
دادگاه لندن موافقت کرد که خدمات وکیل را پرداخت کند. قرار است که قرائت پرونده زاتولیوتر ماه اکتبر سال جاری انجام شود.
در ماه اوت "گابریل گِرِک" مامور سرویس اطلاعات خارجی رومانی که تحت عنوان دبیر اول بخش سیاسی سفارت کار می کرد، در مسکو هنگام دریافت اطلاعات نظامی محرمانه از یک تبعه روس دستگیر شد. به گزارش دفتر روابط عمومی سازمان امنیت روسیه، از این جاسوس تجهیزات ردیابی جاسوسی که کاملا فعالیت های خصمانه وی را علیه روسیه ثابت می کند، کشف شد.
"آناتولی پاپوف" دبیر اول سفارت روسیه در بخارست بعنوان پاسخی به اقدام نیروهای امنیتی روسیه عضو نامطلوب اعلام شد. وزارت امور خارجه رومانی به وی اعلام کرد که ظرف 48 ساعت باید این کشور را ترک کند.
28 ژوئن وزارت دادگستری آمریکا خبر داد که روز قبل از آن چهار نفر که در خاک آمریکا بعنوان مامور روسیه مشغول فعالیت بوده اند را بدون مجوز اولیه دادستانی کل بازداشت نموده اند. بر اساس این گزارش، وظیفه اصلی این مامورین جمع آوری اطلاعات به نفع روسیه بوده است. در اسناد اتهامیه همچنین آمدهاست که برخی از این افراد طی چند سال با نمایندگان هیئت سیاسی روسیه در سازمان ملل متحد ارتباط داشتند.
کسانی که در "جنجال جاسوسی" نام برده شدند عبارتند از "آنا چاپمن"، "ریچارد و سینتیا مرفی"، خوان لازارو"، "مایکل زوتولین"، "پاتریسیا میلز"، "میخاییل سمنکو"، "ویکی پلائز"، "دونالد هوارد هیتفیلد" و "تریسی لی ان فولی".
در ماه ژوئیه روسیه و آمریکا در خصوص مبادله ده نفر بازداشت شده در آمریکا به اتهام جاسوسی به نفع مسکو با چهار نفر از کسانی که به جرم جاسوسی در زندان های روسیه بسر می برند، به توافق رسیدند. این چهار نفر عبارتند از "ایگور سوتیاگین" رییس سابق بخش انستیتوی آمریکا و کانادای آکادمی علوم روسیه، "گنادی واسیلنکو" معاون سابق رییس حراست شبکه تلویزیونی "ان تی وی پلوس"، "الکساندر زاپاروژسکی" و "سرگی اسکریپال" از مامورین سابق اداره اطلاعات خارجی و اداره جاسوسی دولتی.
در ماه آوریل مامورین امنیتی هند یک کارمند عالیرتبه سفارت هند در اسلام آباد را به اتهام جاسوسی به نفع پاکستان بازداشت نمودند. بر اساس گزارش رسانه های گروهی، "مدهوری گوپتا" دبیر دوم سفارت هند در پاکستان به اتهام همکاری با ISI پاکستان بازداشت شده است. گوپتا چند وقت تحت نظارت بود و بعد از آنکه تایید شد که وی اطلاعات مهمی را به طرف مقابل تحویل داده است، دستگیر شد.
در ماه آوریل مامورین امنیتی کره جنوبی دو نفر را به اتهام اعزام از سوی پیونگ یانگ جهت ترور "هان دیان اوبا" دبیر سابق کمیته مرکزی حزب کار کره شمالی که به همسایه جنوبی پناهنده شده بود، بازداشت کردند. گزارش شده بود که آنها مامورین اداره جاسوسی وزارت نیروهای مسلح کره شمالی بودند که در ماه دسامبراز طریق چین تحت عنوان پناهندگان کره شمالی به تایلند رفته و از آنجا به کره جنوبی مسترد شده بودند.
در ماه فوریه "والنتین نالیوایچنکو" رییس اداره امنیت اوکراین خبر از کشف گروهی از جاسوسان روس را منتشر ساخت. به گفته وی، پنج نفر از اعضای این گروه از خاک اوکراین دیپورت شده و مسئول احتمالی سازماندهی این گروه در بازداشت بسر می برد.
سال 2009
در ماه اکتبر "روسلان پیلیپنکو" تبعه اوکراین در شهر تیراسپول در منطقه نظامی روسیه در حین اجرای عملیات جاسوسی توقیف شد. پیلیپنکو که بعنوان مامورین اداره کلی جاسوسی وزارت دفاع اوکراین نزد سازمان امنیت روسیه شهرت داشت، از سال 2006 به طور جدی به کار علیه منافع امنیتی نیروهای مسلح روسیه مشغول بود. از وی دوربین عکاسی گرفته شد که در آن کپی اسناد الکترونیکی طبقه بندی شده "سری" و "فوق سری" متعلق به روسیه وجود داشت. پیلیپنکو به گناه خود اعتراف کرده و اعلام آمادگی نمود که اطلاعاتی در خصوص دیگر عملیات جاسوسی و مامورینی که علیه روسیه فعال هستند در اختیار سازمان امنیت روسیه قرار خواهد داد.
در ماه مارس خبرگزاری های جهان گزارش دادند که یک نظامی رومانی و یک تبعه بلغارستان در بخارست به اتهام جاسوسی بازداشت شده اند. بر اساس این گزارش این نظامی گویا اسناد محرمانه مانند نقشه ها، اطلاعات فنی مربوط به رادارها را در اختیار فرد بلغاری قرار داده است. تبعه بلغارستان نیز به نوبه خود کلیه اسناد دریافتی را به کارمند سفارت اوکراین در بخارست ارجاع کرده است.
وزارت امور خارجه اوکراین نیز در پاسخ اعلام کرد که دو نفر از دیپلمات های رومانی را از کییف اخراج خواهد کرد و دلیل آن را هم انجام اقدامات علیه امنیت ملی اوکراین اعلام کرد.
سال 2008
در ماه دسامبر "بن امی کادیش" کارمند سابق پنتاگون رسما اعتراف کرد که به نفع اسرائیل فعالیت داشته است. کادیش که در مرکز طراحی تسلیحات در ایالت نیوجرسی فعالیت داشت از جمله اسناد محرمانه مربوط به دفاع ضد موشکی آمریکا را به کنسولگری اسرائیل تحویل داده بود. وی با بردن اسناد محرمانه به خانه به "یوسی یاگورو" نماینده رژیم اسرائیل اجازه می داد که از آنها فتوکپی بگیرد. او طی سال های 1980-1985 به جاسوسی مشغول بود.
در ماه سپتامبر "هرمان سیم" رییس سابق بخش حراست از اسرار دولتی وزارت دفاع استونی به اتهام وطن فروشی و انتقال اسرار دولتی به کشورهای خارجی بازداشت شد. همچنین همسر وی نیز به اتهام همدستی با وی توقیف شد. وی بعنوان حقوقدان در اداره پلیس مشغول کار بود.
بر اساس گزارش رسیدگی به پرونده، سیم که طی سال های 2000-2006 ریاست بخش امنیت وزارت دفاع استونی را بر عهده داشت، طی سال های 1995-2008 اسناد محرمانه ای برای انتقال به افسران اداره اطلاعات خارجی روسیه جمع آوری می کرد.
دادگاه منطقه خاریون در جلسه روز 25 فوریه 2009 که پشت درهای بسته برگزار شد، هرمان سیم را به 12 سال و نیم زندان به خاطر جاسوسی به نفع روسیه محکوم کرد.
12 مارس مامورین سازمان امنیت روسیه کارمند کمپانی "ت ان کا-بی پی منجمنت" و رییس طرح شورای بریتانیایی را به اتهام جاسوسی صنعتی بازداشت نمودند. "الکساندر زاسلاوسکی" تبعه روسیه که تابعیت آمریکا را نیز داشت، رییس طرح شورای بریتانیایی "باشگاه فارغ التحصیلان" و برادر وی "ایلیا زاسلاوسکی" کارمند کمپانی "ت ان کا-بی پی منجمنت" در حین دریافت اطلاعات محرمانه تجاری از یک تبعه روسیه که کارمند یکی از موسسات طبقه بندی شده مجموعه نفت و گاز کشور بود، بازداشت شدند.
بر اساس گزارش سازمان امنیت روسیه، این افراد اطلاعات محرمانه را برای برخی از کمپانی های نفت و گاز خارجی جمع آوری کرده تا آنها در برابر رقبای روس از جمله در بازارهای کشورهای مشترک المنافع برتری پیدا کنند.
در ماه فوریه "دونگ فان چانگ" 72 ساله ، مهندس سابق کمپانی تولیدات صنایع دفاع در خانه خود در منطقه اورنج کالیفرنیا به اتهام جاسوسی به نفع چین بازداشت شد.
چانگ بیش از 30 سال در گروه کمپانی های Rockwell International کار می کرد که به طراحی تجهیزات فضایی و هواپیماهای نظامی می پردازد. چانگ متهم شده که اسناد محرمانه مربوط به برنامه شاتل ها، هواپیماهای نظامی C‑17 و موشک های Delta 4 را به دولت چین منتقل ساخته است. در آن زمان همچنین اسناد دادگاهی منتشر شد که بر اساس آنها "گرگ ویلیام برگرسن" 51 ساله، تحلیلگر پنتاگون در امور سیستم های تسلیحاتی نیز به اتهام جاسوسی به نفع چین نام برده شده است.
وی در منطقه الکساندریه حومه واشنگتن زندگی می کرد و در منطقه آرلینگتون در آژانس تعاون امنیتی پنتاگون کار می کرد. برگرسن به قصد ارائه اخبار محرمانه که برای امنیت ملی آمریکا اهمیت داشته متهم شد. در چارچوب رسیدگی به پرونده تحلیلگر پنتاگون همچنین دو مهاجر چینی از نیو اولئان (ایالت لویزیانا) نیز بازداشت شدند. هر دو نفر یعنی "تای شن کیو" 58 ساله و "یو سین کانگ" 33 ساله به افشای اسناد محرمانی امنیت ملی به دولت خارجی متهم شده اند. بر اساس این پرونده، کیو به دستور پکن روابط دوستانه ای با برگرسن و دیگران برقرار نموده بود. مامورین امنیتی معتقدند که کیو برای سرویس های امنیتی چین از ژانویه سال 2006 تا فوریه 2007 کار می کرده است.
در ماه ژانویه خبر از جنجالی جاسوسی پیرامون نشت اطلاعات محرمانه از دبیرخانه دولت ژاپن منتشر شد. اداره کل پلیس ژاپن اعلام کرد که "یاسو فوکودا" کارمند دبیرخانه نخست وزیر ژاپن به کارمند سفارت روسیه اسناد محرمانه ای را فروخته است. در سال 2007 یکی از کارمندان دبیرخانه نخست وزیری بارها با کارمند سفارت روسیه که هم اکنون ژاپن را ترک کرده در توکیو دیدار کرده بود. بر اساس این گزارش، اطلاعات مذکور جنبه دفاعی نداشته اما حاکی از تغییراتی در خصوص آرا عمومی در ژاپن و واکنش برای وقایع داخلی کشور از سوی دول غربی بوده و همچنین یک سری توصیه برای کابینه دولت. کلیه این اسناد به شکل کتبی (بر روی کاغذ) منتقل شده اند.
بر اساس اخبار منتشر شده، این کارمند 52 ساله بخش اخبار کابینه ژاپن در بازجویی ها اعتراف کرد که تماس خود را با روس های ده سال پیش آغاز کرده و در حدود دو سال پیش با دبیر دوم 38 ساله سفارت روسیه آشنا شده بود که بارها به رستوران و کافه های مختلف رفته بودند. وی گویا اعتراف کرده که من اطلاعات را تحویل و پول دریافت می کردم.
سال 2007
در ماه ژوئن سال 2007 "ویچسلاو ژارکو" مامور اسبق نیروهای امنیتی به سازمان امنیت مراجعه نمود و اعلام کرد که مامورین امنیتی بریتانیا وی را جلب کرده و نام چهار مامور "می-6" را اعلام کرد.
در جریان رسیدگی به پرونده جاسوسی ژارکو فردی که وی را جلب کرده بود یعنی "پابلو میلر" مامور سرویس "می-6" را شناخت.
سال 2006
در اکتبر سال 2006 دادستانی کل روسیه پرونده جنایی در رابطه با کارمندان مسئول دفتر نخست وزیری روسیه گشود که به طور غیر قانونی به نماینده "ت ان کا- بی پی" کپی اسناد محرمانه ای را تحویل داده بودند. بر اساس گزارش دادستانی کل روسیه، این اسناد برای جلسه دولت تنظیم و حاوی اطلاعاتی محرمانه دولتی بود. در آن زمان دادستان کل اعلام کرد که افشای این اسناد می توانست در راستای اهداف مغایر با منافع ملی روسیه در زمینه انرژی مورد استفاده قرارگیرد و بر دورنمای توسعه آن ، تحکیم مواضع در بازار بین المللی و امنیت اقتصادی و انرژی کشور تاثیر منفی بگذارد.
15 فوریه پلیس سوئد دانشمند جوان روس "آندری زامیاتین" را باز داشت کرد که بر اساس قرارداد در انستیتوی کشاورزی دانشگاه شهر اوپسال مشغول کار بود. بر اساس اطلاعات وزارت امور خارجه سوئد، وی به جاسوسی متهم شد. رسانه های گروهی سوئد گزارش دادند که متهم روس دستیار یکی از دانشگاه های کشاورزی سوئد بوده و به تحقیقاتی پیرامون ویروس هایی که نابود کننده نباتات هستند، مشغول بوده است.
بعد از دو ماه بازداشت پرونده این دانشمند جوان بعلت نبودن دلایل کافی مختومه اعلام شد. وزیر دادگستری سوئد در حکم خود اعلام کرد که به عنوان غرامت به این دانشمند روس مبلغی در حدود 80 هزار کرون (در حدود 11,4 هزار دلار) پرداخت شود.
در ماه ژانویه سازمان امنیت روسیه از فعالیت چهار جاسوس بریتانیایی که تحت عنوان دیپلمات در روسیه کار می کردند جلوگیری کرد. همچنین مدرن ترین دستگاه های جاسوسی بریتانیا که به شکل تکه سنگی ساخته شده بود در این عملیات کشف و ضبط شد. سازمان امنیت روسیه یک تبعه روس که تلاش داشت با کمک این دستگاه ارتباط رادیویی با مامورین بریتانیایی برقرار کند را بازداشت نمود. وزارت امور خارجه بریتانیا در آن زمان ضمن ابراز تعجب از اتهام جاسوسی علیه دیپلمات های بریتانیایی ابراز انزجار خود را اعلام نمود.
سال 2005
سخنگوی بخش امنیت اداره کل پلیس ژاپن ماه اکتبر اعلام کرد که کارمند یکی از زیرمجموعه های کمپانی توشیبا به کارمند نمایندگی تجاری روسیه اسناد محرمانه ای در زمینه دستگاه های الکترونیکی دومنظوره که در زمینه نظامی مورد استفاده قرار می گیرند، ارائه داده است. این دستگاه های در تجهیزات زیردریایی ها، سیستم های هدف گیری موشک ها، رادار جنگنده ها و دیگر دستگاه ها کاربرد دارند. به گفته وی، دو نفر از متهمین این جنجال جاسوسی در یکی از نمایشگاه های دستگاه های الکترونیکی آشنا شده اند بعد از آن از سپتامبر سال گذشته تا ماه مه، نه فقره در توکیو دیدار کرده اند و به کارمند ژاپنی 1 میلیون ین (در حدود 10 هزار دلار) بعنوان پاداش داده شده است. کارمند نمایندگی تجاری روسیه نیز در ماه ژوئن سال 2005 به روسیه بازگشته است.
گردآورنده «رحیم مجاور» تبریز، 26 اردیبهشت ماه/2/1390
آنطور که منبع آگاه خبری در ارگان های امنیتی اطلاع داد، پوتییف که به آمریکا فرار کرده است، به فاش کردن اسرار گروهی از جاسوسان روسیه متهم می باشد که تابستان سال 2010 با چهار تن از کسانی که به جرم جاسوسی در روسیه زندان بودند، معاوضه شدند.
این یکی از جنجال های جاسوسی بزرگی است که طی چند سال پیش در جهان رخ داده است.
سال 2011
26 آوریل شبکه تلویزیونی "الجزیره" به نقل از منابع بحرینی خود گزارش داد که وزارت امور خارجه بحرین از "حجت الله رحمانی" دبیر دوم سفارت ایران در منامه خواسته که طی 72 ساعت کشورش را به دلیل فعالیت در شبکه جاسوسی ایرانی ترک کند. تصمیم وزارت امور خارجه بحرین گام دیگری در جنجال جاسوسی بود که میان کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و ایران رخ داده است.
در اواخر مارس در کویت روند دادگاهی علیه گروهی که گویا به نفع ایران به جاسوسی مشغول بودند، به اتمام رسید. سه نفر از متهمین به اعدام و یک نفر دیگر به حبس ابد محکوم شد.
دولت کویت اطلاع داد که نهادهای امنیتی این کشور هشت شبکه جاسوسی که برای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فعالیت می کردند را متلاشی کرده اند. این جاسوسان از جمله دیپلمات های ایرانی، اتباع لبنان و سوریه مقیم کویت بودند. شبکه های جاسوسی بر اساس اعلامیه دولت کویت، از سال 2003 در این کشور فعال بوده و مشغول جمع آوری اطلاعات در خصوص تاسیسات نظامی در خاک امارات و پایگاه های نظامی آمریکا بوده اند.
2 آوریل کویت خبر از اخراج سه دیپلمات ایرانی داد و سفیر خود را از تهران فراخواند.
ایران نیز در پاسخ سه دیپلمات کویتی را اخراج کرد.
سال 2010
بریتانیا در اوائل دسامبر "یکاترینا(کاتیا) زاتولیوتر" تبعه روسیه و دستیار سابق "مایک هنکوک" نماینده مجلس این کشور را به اتهام جاسوسی به نفع روسیه بازداشت کرد. زاتولیوتر بعد از آنکه گویا از طرف نماینده مجلس اطلاعاتی در خصوص برنامه هسته ای، زیر دریایی ها و دیگر سئوالات امنیتی بریتانیا درخواست کرد، تحت نظارت قرار گرفته بود. بر اساس اخبار منتشره، "ترز می" وزیر کشور بریتانیا مجوز بازداشت وی را بعد از رایزنی با "می-5"، ارگان امنیتی بریتانیا، در خصوص تهدید احتمالی منافع ملی کشور صادر کرده است.
زاتولیوتر فارغ التحصیل دانشگاه بردفورد با درجه فوق لیسانس است و با ویزای کارشناس عالی در این کشور اقامت داشت. وی در حدود دو سال و نیم دستیار این نماینده 64 ساله مجلس عوام بود اما متعاقبا مجبور شده بود که از کار در مجلس این کشور استعفا دهد. هنکوک شخصا بعد از آشنایی با کاتیا در استرازبورگ وی را بعنوان دستیار بکار دعوت کرده بود. هنکوک در اطلاعیه رسمی خود این ادعا که دستیار وی احتمالا دسترسی به اسنادی داشته که ممکن است برای امنیت ملی کشور تهدید باشد را تحت تردید قرار داد چرا که به گفته وی، در این صورت کاتیا می توانست کشور را در ماه اوت ترک کند، زمانی که برای اولین بار از سوی دولت بریتانیا تحت نظر قرار گرفت. زاتولیوتر در مرکز اقامت موقت Yarl's Wood در حومه لندن اسکان داده شده بود و با قید وثیقه آزاد شد.
دادگاه لندن موافقت کرد که خدمات وکیل را پرداخت کند. قرار است که قرائت پرونده زاتولیوتر ماه اکتبر سال جاری انجام شود.
در ماه اوت "گابریل گِرِک" مامور سرویس اطلاعات خارجی رومانی که تحت عنوان دبیر اول بخش سیاسی سفارت کار می کرد، در مسکو هنگام دریافت اطلاعات نظامی محرمانه از یک تبعه روس دستگیر شد. به گزارش دفتر روابط عمومی سازمان امنیت روسیه، از این جاسوس تجهیزات ردیابی جاسوسی که کاملا فعالیت های خصمانه وی را علیه روسیه ثابت می کند، کشف شد.
"آناتولی پاپوف" دبیر اول سفارت روسیه در بخارست بعنوان پاسخی به اقدام نیروهای امنیتی روسیه عضو نامطلوب اعلام شد. وزارت امور خارجه رومانی به وی اعلام کرد که ظرف 48 ساعت باید این کشور را ترک کند.
28 ژوئن وزارت دادگستری آمریکا خبر داد که روز قبل از آن چهار نفر که در خاک آمریکا بعنوان مامور روسیه مشغول فعالیت بوده اند را بدون مجوز اولیه دادستانی کل بازداشت نموده اند. بر اساس این گزارش، وظیفه اصلی این مامورین جمع آوری اطلاعات به نفع روسیه بوده است. در اسناد اتهامیه همچنین آمدهاست که برخی از این افراد طی چند سال با نمایندگان هیئت سیاسی روسیه در سازمان ملل متحد ارتباط داشتند.
کسانی که در "جنجال جاسوسی" نام برده شدند عبارتند از "آنا چاپمن"، "ریچارد و سینتیا مرفی"، خوان لازارو"، "مایکل زوتولین"، "پاتریسیا میلز"، "میخاییل سمنکو"، "ویکی پلائز"، "دونالد هوارد هیتفیلد" و "تریسی لی ان فولی".
در ماه ژوئیه روسیه و آمریکا در خصوص مبادله ده نفر بازداشت شده در آمریکا به اتهام جاسوسی به نفع مسکو با چهار نفر از کسانی که به جرم جاسوسی در زندان های روسیه بسر می برند، به توافق رسیدند. این چهار نفر عبارتند از "ایگور سوتیاگین" رییس سابق بخش انستیتوی آمریکا و کانادای آکادمی علوم روسیه، "گنادی واسیلنکو" معاون سابق رییس حراست شبکه تلویزیونی "ان تی وی پلوس"، "الکساندر زاپاروژسکی" و "سرگی اسکریپال" از مامورین سابق اداره اطلاعات خارجی و اداره جاسوسی دولتی.
در ماه آوریل مامورین امنیتی هند یک کارمند عالیرتبه سفارت هند در اسلام آباد را به اتهام جاسوسی به نفع پاکستان بازداشت نمودند. بر اساس گزارش رسانه های گروهی، "مدهوری گوپتا" دبیر دوم سفارت هند در پاکستان به اتهام همکاری با ISI پاکستان بازداشت شده است. گوپتا چند وقت تحت نظارت بود و بعد از آنکه تایید شد که وی اطلاعات مهمی را به طرف مقابل تحویل داده است، دستگیر شد.
در ماه آوریل مامورین امنیتی کره جنوبی دو نفر را به اتهام اعزام از سوی پیونگ یانگ جهت ترور "هان دیان اوبا" دبیر سابق کمیته مرکزی حزب کار کره شمالی که به همسایه جنوبی پناهنده شده بود، بازداشت کردند. گزارش شده بود که آنها مامورین اداره جاسوسی وزارت نیروهای مسلح کره شمالی بودند که در ماه دسامبراز طریق چین تحت عنوان پناهندگان کره شمالی به تایلند رفته و از آنجا به کره جنوبی مسترد شده بودند.
در ماه فوریه "والنتین نالیوایچنکو" رییس اداره امنیت اوکراین خبر از کشف گروهی از جاسوسان روس را منتشر ساخت. به گفته وی، پنج نفر از اعضای این گروه از خاک اوکراین دیپورت شده و مسئول احتمالی سازماندهی این گروه در بازداشت بسر می برد.
سال 2009
در ماه اکتبر "روسلان پیلیپنکو" تبعه اوکراین در شهر تیراسپول در منطقه نظامی روسیه در حین اجرای عملیات جاسوسی توقیف شد. پیلیپنکو که بعنوان مامورین اداره کلی جاسوسی وزارت دفاع اوکراین نزد سازمان امنیت روسیه شهرت داشت، از سال 2006 به طور جدی به کار علیه منافع امنیتی نیروهای مسلح روسیه مشغول بود. از وی دوربین عکاسی گرفته شد که در آن کپی اسناد الکترونیکی طبقه بندی شده "سری" و "فوق سری" متعلق به روسیه وجود داشت. پیلیپنکو به گناه خود اعتراف کرده و اعلام آمادگی نمود که اطلاعاتی در خصوص دیگر عملیات جاسوسی و مامورینی که علیه روسیه فعال هستند در اختیار سازمان امنیت روسیه قرار خواهد داد.
در ماه مارس خبرگزاری های جهان گزارش دادند که یک نظامی رومانی و یک تبعه بلغارستان در بخارست به اتهام جاسوسی بازداشت شده اند. بر اساس این گزارش این نظامی گویا اسناد محرمانه مانند نقشه ها، اطلاعات فنی مربوط به رادارها را در اختیار فرد بلغاری قرار داده است. تبعه بلغارستان نیز به نوبه خود کلیه اسناد دریافتی را به کارمند سفارت اوکراین در بخارست ارجاع کرده است.
وزارت امور خارجه اوکراین نیز در پاسخ اعلام کرد که دو نفر از دیپلمات های رومانی را از کییف اخراج خواهد کرد و دلیل آن را هم انجام اقدامات علیه امنیت ملی اوکراین اعلام کرد.
سال 2008
در ماه دسامبر "بن امی کادیش" کارمند سابق پنتاگون رسما اعتراف کرد که به نفع اسرائیل فعالیت داشته است. کادیش که در مرکز طراحی تسلیحات در ایالت نیوجرسی فعالیت داشت از جمله اسناد محرمانه مربوط به دفاع ضد موشکی آمریکا را به کنسولگری اسرائیل تحویل داده بود. وی با بردن اسناد محرمانه به خانه به "یوسی یاگورو" نماینده رژیم اسرائیل اجازه می داد که از آنها فتوکپی بگیرد. او طی سال های 1980-1985 به جاسوسی مشغول بود.
در ماه سپتامبر "هرمان سیم" رییس سابق بخش حراست از اسرار دولتی وزارت دفاع استونی به اتهام وطن فروشی و انتقال اسرار دولتی به کشورهای خارجی بازداشت شد. همچنین همسر وی نیز به اتهام همدستی با وی توقیف شد. وی بعنوان حقوقدان در اداره پلیس مشغول کار بود.
بر اساس گزارش رسیدگی به پرونده، سیم که طی سال های 2000-2006 ریاست بخش امنیت وزارت دفاع استونی را بر عهده داشت، طی سال های 1995-2008 اسناد محرمانه ای برای انتقال به افسران اداره اطلاعات خارجی روسیه جمع آوری می کرد.
دادگاه منطقه خاریون در جلسه روز 25 فوریه 2009 که پشت درهای بسته برگزار شد، هرمان سیم را به 12 سال و نیم زندان به خاطر جاسوسی به نفع روسیه محکوم کرد.
12 مارس مامورین سازمان امنیت روسیه کارمند کمپانی "ت ان کا-بی پی منجمنت" و رییس طرح شورای بریتانیایی را به اتهام جاسوسی صنعتی بازداشت نمودند. "الکساندر زاسلاوسکی" تبعه روسیه که تابعیت آمریکا را نیز داشت، رییس طرح شورای بریتانیایی "باشگاه فارغ التحصیلان" و برادر وی "ایلیا زاسلاوسکی" کارمند کمپانی "ت ان کا-بی پی منجمنت" در حین دریافت اطلاعات محرمانه تجاری از یک تبعه روسیه که کارمند یکی از موسسات طبقه بندی شده مجموعه نفت و گاز کشور بود، بازداشت شدند.
بر اساس گزارش سازمان امنیت روسیه، این افراد اطلاعات محرمانه را برای برخی از کمپانی های نفت و گاز خارجی جمع آوری کرده تا آنها در برابر رقبای روس از جمله در بازارهای کشورهای مشترک المنافع برتری پیدا کنند.
در ماه فوریه "دونگ فان چانگ" 72 ساله ، مهندس سابق کمپانی تولیدات صنایع دفاع در خانه خود در منطقه اورنج کالیفرنیا به اتهام جاسوسی به نفع چین بازداشت شد.
چانگ بیش از 30 سال در گروه کمپانی های Rockwell International کار می کرد که به طراحی تجهیزات فضایی و هواپیماهای نظامی می پردازد. چانگ متهم شده که اسناد محرمانه مربوط به برنامه شاتل ها، هواپیماهای نظامی C‑17 و موشک های Delta 4 را به دولت چین منتقل ساخته است. در آن زمان همچنین اسناد دادگاهی منتشر شد که بر اساس آنها "گرگ ویلیام برگرسن" 51 ساله، تحلیلگر پنتاگون در امور سیستم های تسلیحاتی نیز به اتهام جاسوسی به نفع چین نام برده شده است.
وی در منطقه الکساندریه حومه واشنگتن زندگی می کرد و در منطقه آرلینگتون در آژانس تعاون امنیتی پنتاگون کار می کرد. برگرسن به قصد ارائه اخبار محرمانه که برای امنیت ملی آمریکا اهمیت داشته متهم شد. در چارچوب رسیدگی به پرونده تحلیلگر پنتاگون همچنین دو مهاجر چینی از نیو اولئان (ایالت لویزیانا) نیز بازداشت شدند. هر دو نفر یعنی "تای شن کیو" 58 ساله و "یو سین کانگ" 33 ساله به افشای اسناد محرمانی امنیت ملی به دولت خارجی متهم شده اند. بر اساس این پرونده، کیو به دستور پکن روابط دوستانه ای با برگرسن و دیگران برقرار نموده بود. مامورین امنیتی معتقدند که کیو برای سرویس های امنیتی چین از ژانویه سال 2006 تا فوریه 2007 کار می کرده است.
در ماه ژانویه خبر از جنجالی جاسوسی پیرامون نشت اطلاعات محرمانه از دبیرخانه دولت ژاپن منتشر شد. اداره کل پلیس ژاپن اعلام کرد که "یاسو فوکودا" کارمند دبیرخانه نخست وزیر ژاپن به کارمند سفارت روسیه اسناد محرمانه ای را فروخته است. در سال 2007 یکی از کارمندان دبیرخانه نخست وزیری بارها با کارمند سفارت روسیه که هم اکنون ژاپن را ترک کرده در توکیو دیدار کرده بود. بر اساس این گزارش، اطلاعات مذکور جنبه دفاعی نداشته اما حاکی از تغییراتی در خصوص آرا عمومی در ژاپن و واکنش برای وقایع داخلی کشور از سوی دول غربی بوده و همچنین یک سری توصیه برای کابینه دولت. کلیه این اسناد به شکل کتبی (بر روی کاغذ) منتقل شده اند.
بر اساس اخبار منتشر شده، این کارمند 52 ساله بخش اخبار کابینه ژاپن در بازجویی ها اعتراف کرد که تماس خود را با روس های ده سال پیش آغاز کرده و در حدود دو سال پیش با دبیر دوم 38 ساله سفارت روسیه آشنا شده بود که بارها به رستوران و کافه های مختلف رفته بودند. وی گویا اعتراف کرده که من اطلاعات را تحویل و پول دریافت می کردم.
سال 2007
در ماه ژوئن سال 2007 "ویچسلاو ژارکو" مامور اسبق نیروهای امنیتی به سازمان امنیت مراجعه نمود و اعلام کرد که مامورین امنیتی بریتانیا وی را جلب کرده و نام چهار مامور "می-6" را اعلام کرد.
در جریان رسیدگی به پرونده جاسوسی ژارکو فردی که وی را جلب کرده بود یعنی "پابلو میلر" مامور سرویس "می-6" را شناخت.
سال 2006
در اکتبر سال 2006 دادستانی کل روسیه پرونده جنایی در رابطه با کارمندان مسئول دفتر نخست وزیری روسیه گشود که به طور غیر قانونی به نماینده "ت ان کا- بی پی" کپی اسناد محرمانه ای را تحویل داده بودند. بر اساس گزارش دادستانی کل روسیه، این اسناد برای جلسه دولت تنظیم و حاوی اطلاعاتی محرمانه دولتی بود. در آن زمان دادستان کل اعلام کرد که افشای این اسناد می توانست در راستای اهداف مغایر با منافع ملی روسیه در زمینه انرژی مورد استفاده قرارگیرد و بر دورنمای توسعه آن ، تحکیم مواضع در بازار بین المللی و امنیت اقتصادی و انرژی کشور تاثیر منفی بگذارد.
15 فوریه پلیس سوئد دانشمند جوان روس "آندری زامیاتین" را باز داشت کرد که بر اساس قرارداد در انستیتوی کشاورزی دانشگاه شهر اوپسال مشغول کار بود. بر اساس اطلاعات وزارت امور خارجه سوئد، وی به جاسوسی متهم شد. رسانه های گروهی سوئد گزارش دادند که متهم روس دستیار یکی از دانشگاه های کشاورزی سوئد بوده و به تحقیقاتی پیرامون ویروس هایی که نابود کننده نباتات هستند، مشغول بوده است.
بعد از دو ماه بازداشت پرونده این دانشمند جوان بعلت نبودن دلایل کافی مختومه اعلام شد. وزیر دادگستری سوئد در حکم خود اعلام کرد که به عنوان غرامت به این دانشمند روس مبلغی در حدود 80 هزار کرون (در حدود 11,4 هزار دلار) پرداخت شود.
در ماه ژانویه سازمان امنیت روسیه از فعالیت چهار جاسوس بریتانیایی که تحت عنوان دیپلمات در روسیه کار می کردند جلوگیری کرد. همچنین مدرن ترین دستگاه های جاسوسی بریتانیا که به شکل تکه سنگی ساخته شده بود در این عملیات کشف و ضبط شد. سازمان امنیت روسیه یک تبعه روس که تلاش داشت با کمک این دستگاه ارتباط رادیویی با مامورین بریتانیایی برقرار کند را بازداشت نمود. وزارت امور خارجه بریتانیا در آن زمان ضمن ابراز تعجب از اتهام جاسوسی علیه دیپلمات های بریتانیایی ابراز انزجار خود را اعلام نمود.
سال 2005
سخنگوی بخش امنیت اداره کل پلیس ژاپن ماه اکتبر اعلام کرد که کارمند یکی از زیرمجموعه های کمپانی توشیبا به کارمند نمایندگی تجاری روسیه اسناد محرمانه ای در زمینه دستگاه های الکترونیکی دومنظوره که در زمینه نظامی مورد استفاده قرار می گیرند، ارائه داده است. این دستگاه های در تجهیزات زیردریایی ها، سیستم های هدف گیری موشک ها، رادار جنگنده ها و دیگر دستگاه ها کاربرد دارند. به گفته وی، دو نفر از متهمین این جنجال جاسوسی در یکی از نمایشگاه های دستگاه های الکترونیکی آشنا شده اند بعد از آن از سپتامبر سال گذشته تا ماه مه، نه فقره در توکیو دیدار کرده اند و به کارمند ژاپنی 1 میلیون ین (در حدود 10 هزار دلار) بعنوان پاداش داده شده است. کارمند نمایندگی تجاری روسیه نیز در ماه ژوئن سال 2005 به روسیه بازگشته است.
گردآورنده «رحیم مجاور» تبریز، 26 اردیبهشت ماه/2/1390
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه
گفتگوی شیطان وخدا(اثری جادان و ماندگار از استاد محمد جلالی چیمه)رحیم مجاور ویجویه
شیطان و خدا
راوی : م.سحر
...........................
شیطان (به خدا) ـ
آدمی کو که من سجود کنم
پشت بر آنچه هست و بود کنم؟ـ
خدا
گر تو او را در این جهان دو در
یافتی نزد ما بیار خبر
شیطان
تو که دربان هردو درگاهی
زچه از من نشان او خواهی؟
خدا
زانکه ای رانده دزد ِ تبعیدی
از بهشتش تویی که دزدیدی؟ـ
شیطان
من که دزدیدمش ، کجا بردم
خارج از کشور ِ خدا بردم؟
آفریننده ای ،تما شا کن
تحفهء آفریده پیدا کن
خدا
ـ(در حالیکه به شرق و غرب و شمال و جنوب و بالا و پایین نظر جستجو گرانه ای می اندازد)ـ
یا کسی نیست ، یا نمی بینم
به خدا جز ترا نمی بینم
شیطان
تو پدید آور ِ پدیده ستی
گر ندیدی نیافریدستی
گر نمی بینی آنچه ساخته ای
تخته کن دکّه را که باخته ای
دست بردار از خدایی ی خویش
ترک کن تخت کبریایی خویش
خدا
بن این خانه را ز خوب و ز زشت
روز اول که می نهادم خشت
هر چه در طرح هردوعالم بود
خلق آن از برای آدم بود
تا هنرهای اوستا بیند
ذوق درنقش ِ این بنا بیند
سربه تعظیم ما فرود آرد
پیش پای خدا سجود آرد
روز و شب ذکر کارساز کند
آفریننده را نماز کند
به به و چه چه و ثنا گوید
ذکر بی وقفهء خدا گوید
شکر این بندگی به جای آرد
باد درغبغب خدای آرد
اگر آدم نبود ای مطرود
بودم از خلق کائنات چه سود؟
رشتهء ما چه تارو پودی داشت؟
هنر ما کجا نمودی داشت؟
چه کسی آفرین ما می گفت؟
آفریننده را ثنا می گفت؟
شیطان
پس اگر حرف حق زما شنوید
آفریدید تا ثنا شنوید !؟
خدا
گرچه نا برحق آفریده تویی
راست پندار برگزیده تویی
گرچه طغیانگر سیهکاری
سخن راست بر زبان داری
آفریدیم تا ثنا شنویم
به به از آدم دوپا شنویم
حظ بریم از نیاز و تکریمش
حمد و تذکیر و ترس و تسلیمش
خوش بخندیم بر نمایش او
نشئه گردیم از نیایش او
عجز بینیم و خواری او را
خری و خر سواری او را
لابه و التماس و ذلت او
غم و اندوه و جور و محنت او
این قسمت داخل پرانتز می تواند با صدای آدم از زبان خدا گفته شود
(گشنگی ها و تشنگی هایش
شکم ِ طبل و پینهء پایش
ضربه هایی که بر درش کوبند
میخ هایی که بر سرش کوبند
قفل هایی که بر دلش بندند
نقش دِق در مقابلش بندند
ریش او را به خنده آلایند
زخم بر زخم او بیفزایند)
تا به درگاه کبریایی خویش
و ز تماشاگه خدایی خویش
کیف ازین نقش آش و لاش کنیم
هی بخندیم و هی نگاش کنیم
دلقکی روی خاک بنشانیم
داد ازین آفریده بستانیم
دلقکی زخم خورد و شمع آجین
چهره اش زرد و پیکرش خونین
شیطان
غم او دیده ای و خرسندی؟
دلقکش خوانده ای و می خندی؟
دیدن رنج اوست آسانت؟
چیست نام ِ رحیم و رحمانت؟
گاه در بیم وگاه در اُمیّد
گاه در توبه ، گاه در تمجید
اوت خواند کریم بنده نواز
هردم از دل برآورد آواز
که پناهش زخوف و بیم دهی
به دلش مرهم رحیم نهی
لیک مرهم نهفته ای در عرش
زخمِ آدم ، دهان گشوده به فرش
زخمِ آدم به سجده گاه کبود
آتش و آب ازوست خون آلود
مرهم اما نهفته در صندوق
همچو دیدار خالق از مخلوق
آنچه او را دهی به حد وفور
حفرهء آتش است و پنجهء زور
تیغ وحش آخته ست بر جانش
وز گریبان رسد به دامانش
ظلم ، جاری به عرصه های سکوت
رحم در بایگانی ملکوت
خاک می بلعدش به زلزله ای
هیچش از کبریایی ات گله ای
سقف می کوبدش به سر سیلی
نه تو را با تسلی اش میلی
راست خواهی ، ز بود و نابودت
نیست جز در زیان او سودت
خدا
راندم از بارگاه خویشتنت
تا نبینم به سُخره دم زدنت
اینچنین یاوه ، اینچنین روراست
نشتر طعنه ات به سوی خداست؟
تو که مطرودی از حریم حرم
از چه رو می زنی دم از آدم ؟
نزد ما در دفاع ازو کوشی؟
لب نبندی به مُهر خاموشی؟
پیش ربّ آمدی سکوت آور
قول ِ طغیان ببر، قنوت آور
اینک آه و دمی که بر خاک است
بی حضورش حساب ما پاک است
حال گویی کز او اثر نبود؟
هیچکس را ز وی خبر نبود؟
همه هستند لیک آدم نیست؟
ردّ پایش به هردو عالم نیست؟
پس که زین پس مجیز ما گوید؟
لابه ورزد ، خدا خدا گوید؟
چه کسی کبریای ما بیند؟
عدل در طرح این بنا بیند؟
بی توقف سجود ما آرد
خوش خوشان در وجود ما آرد
به حقیقت خدا در ین عالم
نازپرورد کیست جز آدم؟
به جز آدم ز روی عجز و نیاز
کیست کرنش پرست و بیضه نواز؟
که چنین خوش به نردبان آید
دست بر سقف آسمان ساید
هرکجا نرم پنجه پیش آرد
قـِر بیاراید و قمیش آرد
چاپلوسی کند به صد خواری
با خدا خواهی و خودآزاری
حال گویید ازین سراچهء پست
بی خبر رفت و دیده بر ما بست؟
پس ازین پس که با خدا باشد؟
بردهء بارگاه ِ ما باشد؟
پس ازین پس خدا ، خدایی خویش
پادشاهی و کبریایی خویش
قهر و خوف و عتاب و لعنت را
وعدهء ناز و نوش و نعمت را
اگر آدم نبود ، زی که برد؟
غیر از آدم متاع او که خرد؟
به که بفروشد این بزرگی را
لطف میشی و قهر گرگی را؟
شیطان
راستی را خدای راست تویی
دوجهان را اگر خداست تویی
راستی را که راست می گویی
خالی از کمّ و کاست می گویی
آدم ار زین جهان رود بیرون
چیست معنای حکم «کـُن فـَیـَکـون »؟
کبریایت ز عرصهء افلاک
حکم چون گسترد به صفحهء خاک؟
به که فرمان دهد از آن ملکوت
که بخور ضربه ها به مُهر سکوت؟
زجر دونان ببین و دم درکش
جهل را چون جوال بر سرکش
خواری و وهن را در آخور کن
زاشگ حسرت پیاله ها پرکن
هِل که چون برّه ات به سیخ کشند
نقش ِ جانت به خط ِ میخ کشند
پای در بند جان گذارندت
نعل بر استخوان فشارندت
به که گوید که حلقه کن در گوش
پیش ِ دینبارگان ِ زهدفروش؟
به قدمگاه جاهلین پا هل
روح خود را به اهل دین وا هل
تا بریزند با ملاقهء دین
عوض ِ عقل ، در سرت سرگین
به که گوید که خون دل می خور
پیش پای فریب قِل می خور
شب و روز از جبین عرق می ریز
حاصل رنج در طبق می ریز
هدیه می بر به شوق ِ نادانی
پیش زالووَشان روحانی
تاقبای خدا بپوشندت
مثل گاو حسن بدوشندت
خانه ات را زنند چوب حراج
عُشر گیرند و خمس و جزیه و باج
توبره ی خود کنند مالامال
به خراج و غنیمت و انَفال
وطنت را به زیر سقف کشند
دور هستی ت خطّ ِ وقف کشند
ببرند آنچه ت از نیاکان بود
حاصل خون و اشگ ِ پاکان بود
در کنار زکات و سهم إمام
دخت و پورت شود کنیز و غلام
هردم از جاهلان تپانچه خوری
میوهء جهل خود به خوانچه خوری
نیزه اندر کفت نهد سالوس
تا به شیپور جنگ و نعرهء کوس
جان فشانی به پای مفت خوران
برملا جوی و در نهفت خوران
پای بر فرش ِ مین شوی خر او
سپر ـ تیر و خشت ِ سنگر او
تا بنام خدا ، خدا گردند
قائد و پیر و مقتدا گردند
تا به نام خدارئیس شوند
کاسهء خیل ِ کاسه لیس شوند
چشمبندت زنند و بارکشی
زهر نوشی و انتظار کشی
هی بچرخی چو اسب عصاری
از عروقت عرق شود جاری
خدا
ما ببینیم و رقت انگیزیم
غضب و رحم در هم آمیزیم
شیطان
تا ببینید و ر قت انگیزید
غضب و رحم درهم آمیزید
خدا
( درحالیکه همچنان آدم مفقودالاثر مخاطب اوست )
ما ببینیم و مرحبا گوییم
«نعمی» در میان «لا» گوییم
شیطان
تا ببینید و مرحبا گویید
نعمی در میان لا گویید
خدا
آدم خاکسار بینیمت
لطف پروردگار بینیمت
دیده بر شرمساری ات بندیم
بنده باشی به گاری ات بندیم
جان دهی مفت و نان خوری قرضی
راستی را خلیفة الارضی
شیطان
با چنین قد و قامت فرضی
راستی را خلیفة الارضی !
با چنین دست حق به همراهی
راستی را خلیفة ُاللهی !
جانشین خدای برخاکی
وینچنین ، نورچشم لولاکی
آفریننده ، تخت بر افلاک
جانشین ، مرغ پرشکستهء خاک
بستهء وهن و خستهء خواری
اشگ و خونش چو آبرو جاری
آفریننده ، سجده گاهش خوش
حکم بخششگر گناهش خوش
جانشینش به خاک ، طعمهء گرگ
در دل کوچکش خدای بزرگ
دل او می درند و او تنهاست
غرق تنهایی است و غرق خداست
خدا
حال گویید کز قلمرو ما
پای بیرون نهاده پادو ِ ما؟
دست از کارگاه ما شسته ست؟
رفته و خاکِ دیگری جُسته ست؟
راستی را اگر شود مفقود
غرض از خلق کائنات چه بود؟
پس ازین پس که نیست آدم ِ خاک
سوی ما دست کیست بر افلاک؟
راستی را به غیرازین مفلوک
کِیف ما را که کرد خواهد کوک؟
به جز ابن خاکزاد ِ رنج نژاد
که به کون و فساد معنا داد؟
که مرا کردگار دانا کرد؟
در رحمت به روی خود وا کرد
تخت ما بر فراز فرش نهاد؟
نام ما پادشاه عرش نهاد؟
زچه گویید رفت و ناپیداست؟
او مگر خارج از قلمرو ماست؟
جز دوعالم نیافریدستم
هر دو عالم به نام او بستم
او اگر هست هردو عالم هست
او اگر نیست رفته ایم از دست
او اگر هست عرش ما برپاست
او اگر نیست ، عرش و فرش که راست؟
او اگر هست نقش ما زیباست
او اگر نیست ،جمله باد ِ هواست
هیچ در هیچ ِ پیچ در پیچ ست
دو جهان بی وجود او هیچ ست
آدمی گُم شود ، خدا هم نیست
گوش اگر نیست شد ، صدا هم نیست
آدم از این جهان اگر کوچد
شب فرازآید و سحرکوچد
شب تاریک ِ پوچ ِ بی معنا
در رسد خالی از حضور خدا
نه خدا ماند و نه آثارش
لوح محفوظ و نقش دیوارش
هستی اندر سکوت محض خزد
نَفَس ِ روح بر جهان نوزد
محض تاریکی و سرای سکون
هیچ همگون و پوچ ِ ناهمگون
معنی از هست و نیست بگریزد
نیست با نیست درهم آمیزد
نیست در نیست چیست غیر از نیست؟
به عدم کردگار هستی کیست ؟
کردگاری که در عدم پوید
نیستی کارَد و عدم روید
هستِبی نام ، چشم ِ بینا نیست
کانچه را نام نیست ، معنا نیست
زانکه آدم به هست نام نهاد
نیستی رو در انهدام نهاد
هست شد هستی آن زمان کآدم
زد به عالم ز نام ِ هستی دَم
آمد و نام داد هستی را
بد و نیک و بلند و پستی را
گذر لحظه را زمان نامید
جویبار وی آسمان نامید
ظرف اشیاء را فضا نامید
هست سازنده را خدا نامید
زشت و زیبا و نور و ظلمت را
مهر و کین را و عجز و قوت را
مشرق و مغرب و شمال و جنوب
ماه و خورشید در طلوع و غروب
سقف مینایی و چراغانیش
شب تاریک و صبح نورانیش
آب را خاک را و آتش را
ابر آرام و موج سرکش را
دشت سرسبزواحه در برهوت
جنبش ساکن و صدای سکوت
بال پروانه و ترنّم برگ
بر گل و سبزه تند بارِ تگرگ
رخشش آذرخش و کوبش رعد
لحظهء ناخجسته ، ساعت سعد
سبز و سرخ و سفید و زرد و سیاه
تابش آفتاب و گردش ماه
نَفَس باد و نعرهء طوفان
کوبش رعد و ریزش باران
خشم ِآتشفشان و قعر مغاک
لرز کوه و دهان گشودن ِخاک
پنجهء وحش و پیکر خونبار
وقنا ربنا عذاب النار
وحشت اینگونه اش به روز و به شب
ساخت ربّ و پناه برد به رب
وهم و ترسش پناهگاه آورد
به خدای جهان پناه آورد
به خدایی که نام داد او را
تاج شاهی به سر نهاد او را
کاخ وی را به آسمانها برد
بی نشانی به بی نشان ها برد
ما ز نامیدنش خدا شده ایم
وینچنین با وی آشنا شده ایم
وینچنین ما شدیم رب الناس
ملک الناس فی صدور الناس
ترس ، پروردگار مذهب شد
خشیة الدهر خشیة الرب شد
نام ما برد و رب شدیم اورا
ترس دائم طلب شدیم او را
تا بساید ز روی عجز و نیاز
رو به درگاه ربّ ِ بنده نواز
گر زما بر زبان نیارد نام
رونق بخت ماست بی فرجام
برق بی نامی آتش انگیزد
کاخ ما زآسمان فرو ریزد
سازد از ما درون پیلهء خویش
بت گمنام بی قبیلهء خویش
بت گمنام خیل خاموشان
خفته در حلقهء فراموشان
وینچنین زآسمان هبوط کنیم
به مغاک زمین سقوط کنیم
حال باید چه کرد با این درد؟
تو که جز شیطنت ندانی کرد!!ـ
شیطان
ای خدایی که راندهء تو منم
خر ازین پل رهاندهء تو منم
دور ازین کارگاه کج بنیاد
هستم از هفت دولتت آزاد
نه بر آن نعمت تو مهمانم
نه ترا منتی ست بر جانم
می خورم نان هوش و آزادی
خوشتر از نعمت خدادادی
خوش به بازار جهل می خندم
بار بر دوش خود نمی بندم
روز اول در آن بهشت ِ خیال
آدم از جهل بود مالامال
نه به عشق ِ خداش دسترسی
نه به حواش میلی و هوسی
من در آن حال و روز نامطبوع
دادم و خورد میوهء ممنوع
جهلش از سر پرید و نادانی
شد جهانش به عشق نورانی
دین و دل در وجود حوا بست
چشم در چشم یار شیدا بست
دست بنهاد روی دستانش
آتش آمیخت با دل و جانش
لب ِ لرزان نهاد بر لب یار
مرده شد زنده ، خفته شد بیدار
هردو برهم چو مار پیچیدند
پود واری به تار پیچیدند
نه نشانی ز زهد بود و نه دین
این بر آن حلقه بود و آن بر این
نه نشانی ز خوف بود و گناه
غضب ِ یَهوه ، کیفر الله
نه به روح القُذُس گمانی بود
نه ز ملاعمر نشانی بود
نه خمینی صدا و سیما داشت
قفل در زیر ناف ِ حوا داشت
منکراتش نداشت بر آدم
نظر ِ حِقد و کین به زیر شکم
پاسدارش نداشت دست به تیغ
تا کند پرتو از چراغ دریغ
نه بنام نجابت و اخلاق
عشق می خورد برقفا شلاق
نه ز فتوای شرع و حکم فقیه
عشق می شد به تیغ ِ دین تنبیه
روی زیبا رها ز چادر بود
دامن عشق از صفا پر بود
دل عشاق را نه ترس و نه بیم
بود از حُکم ِ شحنه و دژخیم
سنگ ها زیب ِ جویباران بود
نغمه پرداز آبشاران بود
عرصهء شوم ِ سنگساران را
شرع در کف نمی فشرد آن را
دشت آرام و باغ بود آرام
پرتوافشان چراغ بود آرام
مهر، زرین و شوق زیبا بود
دل آدم به نزد حوا بود
لب به لب بود آدم و حوا
پنجه در پنجه بود و پا در پا
چشم درچشم بود و ناف به ناف
سین به سین می سُرید و کاف به کاف
جات خالی که صحنه دیدن داشت
نغمهء عاشقان شنیدن داشت
شعله انگیخت ، عشق در آدم
عاشقی رخنه کرد در عالم
شیوه ء طاغیان عالم شد
خود ازین شیوه ، آدم ، آدم شد
دود ِ دل رفت و نور مهر آمد
دل حوا تنور مهر آمد
لیک ازین شیوه سخت رنجیدی
روی برتافتی و غریدی
عاشقان را ز خویش تاراندی
وینچنین از بهشتشان راندی
دست آدم به دست حوا بود
خاک تبعیدگاه آنها بود
اگر از من کنی نظر خواهی
جرمشان عشق بود و آگاهی
راوی : م.سحر
...........................
شیطان (به خدا) ـ
آدمی کو که من سجود کنم
پشت بر آنچه هست و بود کنم؟ـ
خدا
گر تو او را در این جهان دو در
یافتی نزد ما بیار خبر
شیطان
تو که دربان هردو درگاهی
زچه از من نشان او خواهی؟
خدا
زانکه ای رانده دزد ِ تبعیدی
از بهشتش تویی که دزدیدی؟ـ
شیطان
من که دزدیدمش ، کجا بردم
خارج از کشور ِ خدا بردم؟
آفریننده ای ،تما شا کن
تحفهء آفریده پیدا کن
خدا
ـ(در حالیکه به شرق و غرب و شمال و جنوب و بالا و پایین نظر جستجو گرانه ای می اندازد)ـ
یا کسی نیست ، یا نمی بینم
به خدا جز ترا نمی بینم
شیطان
تو پدید آور ِ پدیده ستی
گر ندیدی نیافریدستی
گر نمی بینی آنچه ساخته ای
تخته کن دکّه را که باخته ای
دست بردار از خدایی ی خویش
ترک کن تخت کبریایی خویش
خدا
بن این خانه را ز خوب و ز زشت
روز اول که می نهادم خشت
هر چه در طرح هردوعالم بود
خلق آن از برای آدم بود
تا هنرهای اوستا بیند
ذوق درنقش ِ این بنا بیند
سربه تعظیم ما فرود آرد
پیش پای خدا سجود آرد
روز و شب ذکر کارساز کند
آفریننده را نماز کند
به به و چه چه و ثنا گوید
ذکر بی وقفهء خدا گوید
شکر این بندگی به جای آرد
باد درغبغب خدای آرد
اگر آدم نبود ای مطرود
بودم از خلق کائنات چه سود؟
رشتهء ما چه تارو پودی داشت؟
هنر ما کجا نمودی داشت؟
چه کسی آفرین ما می گفت؟
آفریننده را ثنا می گفت؟
شیطان
پس اگر حرف حق زما شنوید
آفریدید تا ثنا شنوید !؟
خدا
گرچه نا برحق آفریده تویی
راست پندار برگزیده تویی
گرچه طغیانگر سیهکاری
سخن راست بر زبان داری
آفریدیم تا ثنا شنویم
به به از آدم دوپا شنویم
حظ بریم از نیاز و تکریمش
حمد و تذکیر و ترس و تسلیمش
خوش بخندیم بر نمایش او
نشئه گردیم از نیایش او
عجز بینیم و خواری او را
خری و خر سواری او را
لابه و التماس و ذلت او
غم و اندوه و جور و محنت او
این قسمت داخل پرانتز می تواند با صدای آدم از زبان خدا گفته شود
(گشنگی ها و تشنگی هایش
شکم ِ طبل و پینهء پایش
ضربه هایی که بر درش کوبند
میخ هایی که بر سرش کوبند
قفل هایی که بر دلش بندند
نقش دِق در مقابلش بندند
ریش او را به خنده آلایند
زخم بر زخم او بیفزایند)
تا به درگاه کبریایی خویش
و ز تماشاگه خدایی خویش
کیف ازین نقش آش و لاش کنیم
هی بخندیم و هی نگاش کنیم
دلقکی روی خاک بنشانیم
داد ازین آفریده بستانیم
دلقکی زخم خورد و شمع آجین
چهره اش زرد و پیکرش خونین
شیطان
غم او دیده ای و خرسندی؟
دلقکش خوانده ای و می خندی؟
دیدن رنج اوست آسانت؟
چیست نام ِ رحیم و رحمانت؟
گاه در بیم وگاه در اُمیّد
گاه در توبه ، گاه در تمجید
اوت خواند کریم بنده نواز
هردم از دل برآورد آواز
که پناهش زخوف و بیم دهی
به دلش مرهم رحیم نهی
لیک مرهم نهفته ای در عرش
زخمِ آدم ، دهان گشوده به فرش
زخمِ آدم به سجده گاه کبود
آتش و آب ازوست خون آلود
مرهم اما نهفته در صندوق
همچو دیدار خالق از مخلوق
آنچه او را دهی به حد وفور
حفرهء آتش است و پنجهء زور
تیغ وحش آخته ست بر جانش
وز گریبان رسد به دامانش
ظلم ، جاری به عرصه های سکوت
رحم در بایگانی ملکوت
خاک می بلعدش به زلزله ای
هیچش از کبریایی ات گله ای
سقف می کوبدش به سر سیلی
نه تو را با تسلی اش میلی
راست خواهی ، ز بود و نابودت
نیست جز در زیان او سودت
خدا
راندم از بارگاه خویشتنت
تا نبینم به سُخره دم زدنت
اینچنین یاوه ، اینچنین روراست
نشتر طعنه ات به سوی خداست؟
تو که مطرودی از حریم حرم
از چه رو می زنی دم از آدم ؟
نزد ما در دفاع ازو کوشی؟
لب نبندی به مُهر خاموشی؟
پیش ربّ آمدی سکوت آور
قول ِ طغیان ببر، قنوت آور
اینک آه و دمی که بر خاک است
بی حضورش حساب ما پاک است
حال گویی کز او اثر نبود؟
هیچکس را ز وی خبر نبود؟
همه هستند لیک آدم نیست؟
ردّ پایش به هردو عالم نیست؟
پس که زین پس مجیز ما گوید؟
لابه ورزد ، خدا خدا گوید؟
چه کسی کبریای ما بیند؟
عدل در طرح این بنا بیند؟
بی توقف سجود ما آرد
خوش خوشان در وجود ما آرد
به حقیقت خدا در ین عالم
نازپرورد کیست جز آدم؟
به جز آدم ز روی عجز و نیاز
کیست کرنش پرست و بیضه نواز؟
که چنین خوش به نردبان آید
دست بر سقف آسمان ساید
هرکجا نرم پنجه پیش آرد
قـِر بیاراید و قمیش آرد
چاپلوسی کند به صد خواری
با خدا خواهی و خودآزاری
حال گویید ازین سراچهء پست
بی خبر رفت و دیده بر ما بست؟
پس ازین پس که با خدا باشد؟
بردهء بارگاه ِ ما باشد؟
پس ازین پس خدا ، خدایی خویش
پادشاهی و کبریایی خویش
قهر و خوف و عتاب و لعنت را
وعدهء ناز و نوش و نعمت را
اگر آدم نبود ، زی که برد؟
غیر از آدم متاع او که خرد؟
به که بفروشد این بزرگی را
لطف میشی و قهر گرگی را؟
شیطان
راستی را خدای راست تویی
دوجهان را اگر خداست تویی
راستی را که راست می گویی
خالی از کمّ و کاست می گویی
آدم ار زین جهان رود بیرون
چیست معنای حکم «کـُن فـَیـَکـون »؟
کبریایت ز عرصهء افلاک
حکم چون گسترد به صفحهء خاک؟
به که فرمان دهد از آن ملکوت
که بخور ضربه ها به مُهر سکوت؟
زجر دونان ببین و دم درکش
جهل را چون جوال بر سرکش
خواری و وهن را در آخور کن
زاشگ حسرت پیاله ها پرکن
هِل که چون برّه ات به سیخ کشند
نقش ِ جانت به خط ِ میخ کشند
پای در بند جان گذارندت
نعل بر استخوان فشارندت
به که گوید که حلقه کن در گوش
پیش ِ دینبارگان ِ زهدفروش؟
به قدمگاه جاهلین پا هل
روح خود را به اهل دین وا هل
تا بریزند با ملاقهء دین
عوض ِ عقل ، در سرت سرگین
به که گوید که خون دل می خور
پیش پای فریب قِل می خور
شب و روز از جبین عرق می ریز
حاصل رنج در طبق می ریز
هدیه می بر به شوق ِ نادانی
پیش زالووَشان روحانی
تاقبای خدا بپوشندت
مثل گاو حسن بدوشندت
خانه ات را زنند چوب حراج
عُشر گیرند و خمس و جزیه و باج
توبره ی خود کنند مالامال
به خراج و غنیمت و انَفال
وطنت را به زیر سقف کشند
دور هستی ت خطّ ِ وقف کشند
ببرند آنچه ت از نیاکان بود
حاصل خون و اشگ ِ پاکان بود
در کنار زکات و سهم إمام
دخت و پورت شود کنیز و غلام
هردم از جاهلان تپانچه خوری
میوهء جهل خود به خوانچه خوری
نیزه اندر کفت نهد سالوس
تا به شیپور جنگ و نعرهء کوس
جان فشانی به پای مفت خوران
برملا جوی و در نهفت خوران
پای بر فرش ِ مین شوی خر او
سپر ـ تیر و خشت ِ سنگر او
تا بنام خدا ، خدا گردند
قائد و پیر و مقتدا گردند
تا به نام خدارئیس شوند
کاسهء خیل ِ کاسه لیس شوند
چشمبندت زنند و بارکشی
زهر نوشی و انتظار کشی
هی بچرخی چو اسب عصاری
از عروقت عرق شود جاری
خدا
ما ببینیم و رقت انگیزیم
غضب و رحم در هم آمیزیم
شیطان
تا ببینید و ر قت انگیزید
غضب و رحم درهم آمیزید
خدا
( درحالیکه همچنان آدم مفقودالاثر مخاطب اوست )
ما ببینیم و مرحبا گوییم
«نعمی» در میان «لا» گوییم
شیطان
تا ببینید و مرحبا گویید
نعمی در میان لا گویید
خدا
آدم خاکسار بینیمت
لطف پروردگار بینیمت
دیده بر شرمساری ات بندیم
بنده باشی به گاری ات بندیم
جان دهی مفت و نان خوری قرضی
راستی را خلیفة الارضی
شیطان
با چنین قد و قامت فرضی
راستی را خلیفة الارضی !
با چنین دست حق به همراهی
راستی را خلیفة ُاللهی !
جانشین خدای برخاکی
وینچنین ، نورچشم لولاکی
آفریننده ، تخت بر افلاک
جانشین ، مرغ پرشکستهء خاک
بستهء وهن و خستهء خواری
اشگ و خونش چو آبرو جاری
آفریننده ، سجده گاهش خوش
حکم بخششگر گناهش خوش
جانشینش به خاک ، طعمهء گرگ
در دل کوچکش خدای بزرگ
دل او می درند و او تنهاست
غرق تنهایی است و غرق خداست
خدا
حال گویید کز قلمرو ما
پای بیرون نهاده پادو ِ ما؟
دست از کارگاه ما شسته ست؟
رفته و خاکِ دیگری جُسته ست؟
راستی را اگر شود مفقود
غرض از خلق کائنات چه بود؟
پس ازین پس که نیست آدم ِ خاک
سوی ما دست کیست بر افلاک؟
راستی را به غیرازین مفلوک
کِیف ما را که کرد خواهد کوک؟
به جز ابن خاکزاد ِ رنج نژاد
که به کون و فساد معنا داد؟
که مرا کردگار دانا کرد؟
در رحمت به روی خود وا کرد
تخت ما بر فراز فرش نهاد؟
نام ما پادشاه عرش نهاد؟
زچه گویید رفت و ناپیداست؟
او مگر خارج از قلمرو ماست؟
جز دوعالم نیافریدستم
هر دو عالم به نام او بستم
او اگر هست هردو عالم هست
او اگر نیست رفته ایم از دست
او اگر هست عرش ما برپاست
او اگر نیست ، عرش و فرش که راست؟
او اگر هست نقش ما زیباست
او اگر نیست ،جمله باد ِ هواست
هیچ در هیچ ِ پیچ در پیچ ست
دو جهان بی وجود او هیچ ست
آدمی گُم شود ، خدا هم نیست
گوش اگر نیست شد ، صدا هم نیست
آدم از این جهان اگر کوچد
شب فرازآید و سحرکوچد
شب تاریک ِ پوچ ِ بی معنا
در رسد خالی از حضور خدا
نه خدا ماند و نه آثارش
لوح محفوظ و نقش دیوارش
هستی اندر سکوت محض خزد
نَفَس ِ روح بر جهان نوزد
محض تاریکی و سرای سکون
هیچ همگون و پوچ ِ ناهمگون
معنی از هست و نیست بگریزد
نیست با نیست درهم آمیزد
نیست در نیست چیست غیر از نیست؟
به عدم کردگار هستی کیست ؟
کردگاری که در عدم پوید
نیستی کارَد و عدم روید
هستِبی نام ، چشم ِ بینا نیست
کانچه را نام نیست ، معنا نیست
زانکه آدم به هست نام نهاد
نیستی رو در انهدام نهاد
هست شد هستی آن زمان کآدم
زد به عالم ز نام ِ هستی دَم
آمد و نام داد هستی را
بد و نیک و بلند و پستی را
گذر لحظه را زمان نامید
جویبار وی آسمان نامید
ظرف اشیاء را فضا نامید
هست سازنده را خدا نامید
زشت و زیبا و نور و ظلمت را
مهر و کین را و عجز و قوت را
مشرق و مغرب و شمال و جنوب
ماه و خورشید در طلوع و غروب
سقف مینایی و چراغانیش
شب تاریک و صبح نورانیش
آب را خاک را و آتش را
ابر آرام و موج سرکش را
دشت سرسبزواحه در برهوت
جنبش ساکن و صدای سکوت
بال پروانه و ترنّم برگ
بر گل و سبزه تند بارِ تگرگ
رخشش آذرخش و کوبش رعد
لحظهء ناخجسته ، ساعت سعد
سبز و سرخ و سفید و زرد و سیاه
تابش آفتاب و گردش ماه
نَفَس باد و نعرهء طوفان
کوبش رعد و ریزش باران
خشم ِآتشفشان و قعر مغاک
لرز کوه و دهان گشودن ِخاک
پنجهء وحش و پیکر خونبار
وقنا ربنا عذاب النار
وحشت اینگونه اش به روز و به شب
ساخت ربّ و پناه برد به رب
وهم و ترسش پناهگاه آورد
به خدای جهان پناه آورد
به خدایی که نام داد او را
تاج شاهی به سر نهاد او را
کاخ وی را به آسمانها برد
بی نشانی به بی نشان ها برد
ما ز نامیدنش خدا شده ایم
وینچنین با وی آشنا شده ایم
وینچنین ما شدیم رب الناس
ملک الناس فی صدور الناس
ترس ، پروردگار مذهب شد
خشیة الدهر خشیة الرب شد
نام ما برد و رب شدیم اورا
ترس دائم طلب شدیم او را
تا بساید ز روی عجز و نیاز
رو به درگاه ربّ ِ بنده نواز
گر زما بر زبان نیارد نام
رونق بخت ماست بی فرجام
برق بی نامی آتش انگیزد
کاخ ما زآسمان فرو ریزد
سازد از ما درون پیلهء خویش
بت گمنام بی قبیلهء خویش
بت گمنام خیل خاموشان
خفته در حلقهء فراموشان
وینچنین زآسمان هبوط کنیم
به مغاک زمین سقوط کنیم
حال باید چه کرد با این درد؟
تو که جز شیطنت ندانی کرد!!ـ
شیطان
ای خدایی که راندهء تو منم
خر ازین پل رهاندهء تو منم
دور ازین کارگاه کج بنیاد
هستم از هفت دولتت آزاد
نه بر آن نعمت تو مهمانم
نه ترا منتی ست بر جانم
می خورم نان هوش و آزادی
خوشتر از نعمت خدادادی
خوش به بازار جهل می خندم
بار بر دوش خود نمی بندم
روز اول در آن بهشت ِ خیال
آدم از جهل بود مالامال
نه به عشق ِ خداش دسترسی
نه به حواش میلی و هوسی
من در آن حال و روز نامطبوع
دادم و خورد میوهء ممنوع
جهلش از سر پرید و نادانی
شد جهانش به عشق نورانی
دین و دل در وجود حوا بست
چشم در چشم یار شیدا بست
دست بنهاد روی دستانش
آتش آمیخت با دل و جانش
لب ِ لرزان نهاد بر لب یار
مرده شد زنده ، خفته شد بیدار
هردو برهم چو مار پیچیدند
پود واری به تار پیچیدند
نه نشانی ز زهد بود و نه دین
این بر آن حلقه بود و آن بر این
نه نشانی ز خوف بود و گناه
غضب ِ یَهوه ، کیفر الله
نه به روح القُذُس گمانی بود
نه ز ملاعمر نشانی بود
نه خمینی صدا و سیما داشت
قفل در زیر ناف ِ حوا داشت
منکراتش نداشت بر آدم
نظر ِ حِقد و کین به زیر شکم
پاسدارش نداشت دست به تیغ
تا کند پرتو از چراغ دریغ
نه بنام نجابت و اخلاق
عشق می خورد برقفا شلاق
نه ز فتوای شرع و حکم فقیه
عشق می شد به تیغ ِ دین تنبیه
روی زیبا رها ز چادر بود
دامن عشق از صفا پر بود
دل عشاق را نه ترس و نه بیم
بود از حُکم ِ شحنه و دژخیم
سنگ ها زیب ِ جویباران بود
نغمه پرداز آبشاران بود
عرصهء شوم ِ سنگساران را
شرع در کف نمی فشرد آن را
دشت آرام و باغ بود آرام
پرتوافشان چراغ بود آرام
مهر، زرین و شوق زیبا بود
دل آدم به نزد حوا بود
لب به لب بود آدم و حوا
پنجه در پنجه بود و پا در پا
چشم درچشم بود و ناف به ناف
سین به سین می سُرید و کاف به کاف
جات خالی که صحنه دیدن داشت
نغمهء عاشقان شنیدن داشت
شعله انگیخت ، عشق در آدم
عاشقی رخنه کرد در عالم
شیوه ء طاغیان عالم شد
خود ازین شیوه ، آدم ، آدم شد
دود ِ دل رفت و نور مهر آمد
دل حوا تنور مهر آمد
لیک ازین شیوه سخت رنجیدی
روی برتافتی و غریدی
عاشقان را ز خویش تاراندی
وینچنین از بهشتشان راندی
دست آدم به دست حوا بود
خاک تبعیدگاه آنها بود
اگر از من کنی نظر خواهی
جرمشان عشق بود و آگاهی
سینکروترون
تهیه وتنظیم توسط رحیم مجاور ویجویه
سینکروترون(به انگلیسی: synchrotron) نوعی از شتاب دهنده است که اولین بار توسط لوییس آلوارز ابداع شد. مزیت این نوع از شتابدهندهها نداشتن محدودیت در انرژی است که باعث میشود ذرات بنیادی را بتوان به انرژیهای چندین گیگا الکترون ولت و بیشتر رساند. سینکروترونها اصولا از جمله شتابدهندههای دایرهای هستند که از سه دهه پیش تا کنون کاربرد صنعتی داشته اند. کاربرد نور سینکروترون در نانوتکنولوژی, بیوتکنولوژی, بیوفیزیک، محیط زیست، صنایع پتروشیمی و مواد، پزشکی و عکسبرداری, ژنتیک و شناخت و تولید داروهای جدید و نیز در علوم باستانشناسی و در مواردی در صنایع نظامی و صنایع فضایی کاربرد دارد. نور سینکروترون هنگام حرکت دایرهای ذرات باردار تولید میشود و از طریق خروجیهایی بنام خط باریکه نور به اتاقهای آزمایش و تجهیزات آزمایشگاهی هدایت میشود. اغلب سینکروترونهای نسل سوم در کشورهای اروپایی، ایالات متحده و نیز چین و ژاپن قرار دارد و در خاورمیانه و آفریقا و کشور ایران، سینکروترونی برای تحقیقات دانشمندان وجود ندارد.
سینکروترون(به انگلیسی: synchrotron) نوعی از شتاب دهنده است که اولین بار توسط لوییس آلوارز ابداع شد. مزیت این نوع از شتابدهندهها نداشتن محدودیت در انرژی است که باعث میشود ذرات بنیادی را بتوان به انرژیهای چندین گیگا الکترون ولت و بیشتر رساند. سینکروترونها اصولا از جمله شتابدهندههای دایرهای هستند که از سه دهه پیش تا کنون کاربرد صنعتی داشته اند. کاربرد نور سینکروترون در نانوتکنولوژی, بیوتکنولوژی, بیوفیزیک، محیط زیست، صنایع پتروشیمی و مواد، پزشکی و عکسبرداری, ژنتیک و شناخت و تولید داروهای جدید و نیز در علوم باستانشناسی و در مواردی در صنایع نظامی و صنایع فضایی کاربرد دارد. نور سینکروترون هنگام حرکت دایرهای ذرات باردار تولید میشود و از طریق خروجیهایی بنام خط باریکه نور به اتاقهای آزمایش و تجهیزات آزمایشگاهی هدایت میشود. اغلب سینکروترونهای نسل سوم در کشورهای اروپایی، ایالات متحده و نیز چین و ژاپن قرار دارد و در خاورمیانه و آفریقا و کشور ایران، سینکروترونی برای تحقیقات دانشمندان وجود ندارد.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه
آذربایجان کجاست؟
آنچه در پی میآید بخش نخست مقالهی دکتر جلال متینی است که ۲۲ سال پیش در پاییز ۱۳۶۸ (۱۹۸۹) در مجلهی ایرانشناسی (سال اول، شمارهی ۳) منتشر شده است. این مقالهی ارزشمند که دو سال، پیش از استقلال اران (۱۹۹۱) که جمهوری آذربایجان خوانده میشود، منتشر شده، دربردارندهی اشارههای بجایی برای نمونه دربارهی نام دروغین آذربایجان شمالی و جنوبی! است که استاد متینی بیش از دو دهه پیش با تیزبینی به واکاوی این جعلیات پرداخته و به ایرانیان هشدار داده است.
«امسال در مدارس شوروی از دو درس تاریخ و علوم اجتماعی، امتحان نهایی به عمل نخواهد آمد، زیرا در چند دههی گذشته، تاریخ آن کشور به صورت کاملا تحریف شدهای در کتابهای درسی مورد بحث قرار گرفته است.» روزنامه ایزوستیا*
دکتر جلال متینی- درباره آذربایجان و موقعیت خاص و استثنایی آن، بهویژه در گذشته، از نظر همسایگی با دولتهای عثمانی و روسیه تزاری و سپس با جانشینان این دو دولت: ترکیه و اتحاد جماهیر شوروی و عواقب مترتب بر این مجاورت، مطالب گفتنی بسیار است. دولت عثمانی که مقارن با تشکیل سلسله صفویه به اوج قدرت خود رسیده بود و با تکیه بر مذهب تسنن، داعیه خلافت مسلمانان جهان را داشت، وجود یک دولت نیرومند شیعیمذهب را در همسایگی خود برنمیتافت. پس، از آغاز سلطنت شاه اسماعیل یکم بهخصوص تا دوران نادرشاه در مدتی در حدود ۲۵۰ سال میکوشید با لشکرکشیهای پیدرپی به ایران، آذربایجان و سرزمینهای واقع در شمال و جنوب این ایالت را ضمیمه قلمرو خود سازد و اگر کاردانی پادشاهی چون شاه عباس اول و نادرشاه و دلاوری سپاهیان ایران نمیبود، یقینا آن دولت در چند قرن پیش دستکم آذربایجان را به خاک خود ملحق ساخته بود. ایران در اواخر دوره صفویه هنوز گرفتار تجاوزات دولت عثمانی بود که روسیه تزاری نیز برای رسیدن به آبهای گرم، نخست سواحل دریای مازندران را از دربند تا استراباد اشغال کرد و سپس بهمرور قسمتهایی از قفقاز را به تصرف خود درآورد و آنگاه در دوران سلطنت فتحعلیشاه قاجار به سراغ بقیه اراضی واقع در شمال رود ارس آمد و در جنگهایی که به قراردادهای گلستان (۱۲۲۸ هـ.ق./۱۸۱۳ م) و ترکمانچای (۱۲۴۳ هـ.ق./۱۸۲۸ م) انجامید، تمام سرزمینهای واقع در شمال رود ارس را بدین شرح از ایران جدا و ضمیمه خاک خود ساخت:
«فصل سوم [قرارداد گلستان]: اعلیحضرت قدرقدرت… ایران به جهت ثبوت دوستی… که به… ایمپراطور کل ممالک روسیه دارند… ولایات قراباغ و گنجه که الان موسوم به یلزابتوپول است و اولکای خوانیننشین شکی و شیروان و قبه و دربند و بادکوبه و هرجا از ولایت طالش را با خاکی که الان در تصرف دولت روسیه است و شمال داغستان و گرجستان و محال شوره کل و آچوق باش و گروزیه و منگریل و ابخار و تمامی اولکا و اراضی که در میانهی قفقازیه و سرحدات معینة الحالیه بوده و نیز آنچه از اراضی دریایی قفقازیه الی کنار دریای خزر متصل است مخصوص و متعلق به ممالک ایمپریه روسیه میدانند.»
“مادهی سوم [قرارداد ترکمنچای]: اعلیحضرت شاه ایران… ولایت ایروان را از اینسو و آنسوی ارس و ولایت نخجوان را به امپراتوری روسیه واگذار میکند…”۱
و از آن تاریخ روسیه تزاری (و سپس اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) -بیواسطه- همسایه دیوار به دیوار آذربایجان شد، همچنانکه دولت عثمانی(ترکیه کنونی) نیز از جانب مشرق، همسایه آذربایجان بود. در حوادث دوران مشروطیت (۱۲۸۵ خورشیدی/۱۳۲۴ هـ.ق.) علاوه بر آنکه روسها با مشروطیت به مخالفت برخاستند و شاه مستبد قاجار، محمدعلیشاه را کاملا زیر حمایت خود قرار دادند، در آذربایجان نیز به کشتن عدهای از مشروطهطلبان دست زدند. با آغاز جنگ جهانی اول، دولت روسیه تزاری و عثمانی -که در دو قطب مخالف قرار داشتند- هریک برای حفظ منافع خود به آذربایجان و سرزمینهای اطراف آن لشکرکشی کردند و تلفات جانی و خسارات مالی بسیار به بار آوردند. این جنگ میرفت که به پایان خود نزدیک شود که با شکست روسیه تزاری، سپاهیان عثمانی به سرزمینهای واقع در شمال رود ارس که در تصرف روسیه بود وارد شدند و از جمله کارهای عثمانیان در این هنگام این بود که نام تاریخی و قدیمی سرزمین «اران» را به «آذربایجان» تغییر دادند (که این کار در همان زمان در ایران مورد اعتراض کسانی چون خیابانی و طرفدارانش قرار گرفت) و با پشتیبانی آنان دولتی نیز در این آذربایجان جدیدالولاده به وجود آمد. امید ترکان عثمانی که در آن سالها سیاستشان کموبیش مبتنی بر پاناسلامیسم و پانتورکیسم و یا یکی از این دو بود، این بود که با تکیه بر زبان ترکی – زبان مشترک ساکنان آذربایجان و اران و عثمانی- آن دو منطقه را به خاک خود ملحق سازند،۲ ولی دولت عثمانی نیز در جنگ جهانی اول پس از مدتی کوتاه از پای درآمد و پس از روسیه تزاری از صحنه خارج شد و آذربایجان برساخته عثمانیان پا در هوا ماند، اما طولی نکشید که بلشویکها قفقاز را تصرف کردند و دولت روسیه شوروی با آیندهنگری خاص، نامی را که ترکان عثمانی برای مقاصد سیاسی و تجاوزکارانه خود به اران داده بودند، برای این سرزمین حفظ کرد و یکی از جمهوریهای خود را «آذربایجان» خواند و در نتیجه اران از آن زمان تا به امروز به نام “آذربایجان شوروی” نامیده میشود. از این واقعه سالها گذشت تا در جنگ جهانی دوم، دولت شوروی در سال ۱۳۲۰ خورشیدی/۱۹۴۱ م. شمال ایران و از جمله آذربایجان را اشغال کرد و در سال ۱۳۲۴/۱۹۴۵ با حمایت مستقیم آن دولت، فرقه دموکرات آذربایجان – که بهظاهر در چهارچوب قانون اساسی ایران، خواستار تشکیل انجمنهای ایالتی و ولایتی و به رسمیتشناختن زبان ترکی در آذربایجان بود- در آن استان، دولتی خودمختار تشکیل داد و آذربایجان عملا از ایران جدا شد. ولی بعدا جزر و مدّ حوادث سیاسی جهان، موجب آمد که سران فرقه دموکرات آذربایجان به آن سوی ارس (آذربایجان شوروی) بگریزند. در نتیجه، مدتها دیگر کسی از خودمختاری یا جدایی آذربایجان سخنی به میان نیاورد. از سوی دیگر در همان سالهای جنگ جهانی دوم دولت جمهوری ترکیه که نرمکنرمک بیسروصدا همان سیاست پانتورکیسم دولت عثمانی را تعقیب میکرد در ایرانِ ناتوان و اشغالشده از سوی روسیه و بریتانیا و امریکا به اعطای بورسهای تحصیلی به جوانان آذربایجانی به منظور تحصیل در دانشگاههای ترکیه دست زد تا از برخی از این تحصیلکردگان در آینده و در صورت وجود شرایط مساعد، به نفع خود استفاده کند که البته در سالهای اخیر بعضی از این فارغالتحصیلان در ایران به فعالیتهایی درباره آذربایجان و زبان ترکی دست زدهاند.
ناگفته نماند که به طور کلی فعالیت طرفداران خودمختاری، جدایی آذربایجان و یا الحاق آذربایجان ایران به ارانِ سابق در دوران حکومت جمهوری اسلامی هم در ایران و هم در خارج از کشور شدت بیشتری گرفته است؛ چنانکه حیدر علیاف که در زمان یوری آندروپف به عضویت در کمیته سیاسی حزب کمونیست شوروی و نیز معاونت نخستوزیر این کشور برگزیده شده بود در تابستان ۱۳۶۱ به گروهی از بازدیدکنندگان غربی در باکو گفته بود: آذربایجانیهای شوروی «به کمال رشد رسیدهاند» درحالیکه مردم آذربایجان ایران همچنان عقب ماندهاند و آنگاه افزوده بود که «شخصا امیدوارم آذربایجانیها در آینده متحد شوند.»۳ سپس در تابستان ۱۳۶۲، ناگهان مرامنامه «مستقل آذربایجان دموکرات فیرقهسی» که کسی از حیات آن خبری نداشت، منتشر شد که در آن به عقبماندگی آذربایجان ایران، «ایران کثیرالمله»، ضرورت تشکیل جمهوری متحده دموکراتیک خلق ایران و نیز تشکیل حکومت خودمختار آذربایجان تصریح شده بود؛ با تکیه بر اینکه «زبان ترکی آذری زبان رسمی حکومت خودمختار خواهد بود. آموزش و پرورش در آذربایجان در کلیه مراحل تحصیلی به زبان ترکی خواهد بود…»۴ و اینک نیز خبر میرسد که در آذربایجان شوروی، برخی افراد و گروهها با استفاده از فضای سیاسی خاصی که گورباچف رهبر شوروی در آن کشور و اروپای شرقی به وجود آورده است، نه فقط استقلال آذربایجان شوروی را مطرح میسازند -که البته موضوعی است مربوط به خود ایشان- بلکه با گستاخی تمام الحاق آذربایجان ایران به آذربایجان شوروی (اران) را نیز در سرلوحه برنامههای خود قرار دادهاند. یکی از طرفداران جدی و فعال این فکر ابوالفضل علیاف رهبر جبهه خلق آذربایجان شوروی است. وی ظاهرا برای آنکه به برخی از آذربایجانیانِ ایران نیز باجی داده باشد، تصویر شاه اسماعیل صفوی را در خانه خود نصب کرده است.۵
در پی این کوششهاست که آذربایجان بار دیگر به صورت موضوع روز درآمدهاست و از جمله در چند سال اخیر افرادی در اروپا و امریکا به تشکیل انجمن آذربایجان دست زدهاند. اگر در فاصله سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷ اینگونه تبلیغات در داخل خاک شوروی و آذربایجان شوروی انجام میشد، اینک امریکا و اروپا نیز به صورت کانون اینگونه فعالیتها درآمدهاند. برخی اتباع دولت شوروی که لابد «صرفا» برای مقاصد فرهنگی و هنری و علمی به امریکا سفر میکنند از نابسامانی وضع آذربایجان در ایران اظهار تأسف میکنند و اشک تمساح میریزند و آرزو میکنند که این آذربایجان به وطنشان «آذربایجان شوروی» و باکو بازگردند تا آنان نیز به رفاه مطلق برسند! این افراد از این حقیقت غافلند که دوران استالین سپری شدهاست و اینک دوران دگرگونیهای پیشبینینشده در پشت پرده آهنین فرا رسیدهاست و کارها از لونی دیگر شده است، چنانکه ضیاء بنیاداف آکادمیسین و مدیر انستیتوی شرقشناسی آذربایجان شوروی در مصاحبهای در تهران، پردهها را به کنار میزند و گفتنیها را بر زبان میآورد و از جمله میگوید در ۷۰-۶۰ سال گذشته «نابودی رشتههای پیوند با گذشته(مذهب، زبان و الفبا)» مردم آذربایجان را به خشم آورده است. او بهصراحت از «نهضت بازگشت به خویش» سخن میگوید و نیز میافزاید که «ما میخواهیم الفبای روسی را عوض کنیم.» بنیاداف به «سیاست استالینی و الحاقطلبانه» نیز حمله میکند و «با کسانی که هماکنون نیز همان سیاستها را در قالبهای «فرهنگی» حمل میکنند» اعتراض میکند و «آنها را دم و دنبالچههای باقراف و حیدر علیاف و استالین»میداند.۶
درباره مطالب مختلفی که در این روزها میتوان و باید درباره آذربایجان نوشت، نگارنده این سطور درصدد است در این مقاله تنها به بررسی ادعای برخی از مؤلفان شوروی در دوره استالین بپردازد؛ بدین شرح که در قدیم مملکتی یا ایالتی به نام آذربایجان وجود داشته و این منطقه در دوره فتحعلیشاه قاجار با امضای قراردادهای گلستان و ترکمانچای به دو قسمت آذربایجان شمالی و آذربایجان جنوبی تقسیم شده است (یقینا به نظر ایشان نظیر کشور کره که به دو قسمت شمالی و جنوبی و یا آلمان که به دو کشور آلمان شرقی و غربی تقسیم شده است). بدین دلیل بنده در این مقاله به چند موضوع مهم دیگر با آنکه هریک از آنها به گونهای با مسئله دو آذربایجان! در ارتباط مستقیم است، برای پرهیز از طولانیشدن این نوشته خودداری میکند و بحث خود را به موضوع اصلی منحصر میسازد. موضوعهایی که در این مقاله مورد بررسی قرار نخواهند گرفت فهرستوار عبارتند از:
۱-دعاوی پانتورکیستها که از اواخر دوران امپراتوری عثمانی تا به امروز در ترکیه به فعالیت مشغولند و از جمله به آذربایجان ایران نیز چشم طمع دوختهاند. برخی از سخنان علمای این مکتب عبارت است از: «ترکان نخستین مشعلداران فرهنگ جهانی بودند»،۷ «اقوامی که در شفق و طلیعه تاریخ آسیای مقدم پدیدار شدند، شومریان، سوبارها، هوریان، ایلامیان، کوتیان، کاسیان، میتانیان و هیتیان از این گروه[=اقوام ترک]اند. ولی اکدیان، آشوریان، آرامیان، یهودان و سامیان محتمل است از این گروه باشند.»،۸ «پدیدآورندگان فرهنگ شوش[یعنی سرزمین هخامنشیان]…اقوام ترک بودهاند»،۹ «کردان از جمیع جهات ترکاند» و «این نکته که کردان از جمیع جهات ترک هستند، واقعیتی است روشن و انکارناپذیر، همانند آنکه بگوییم دو ضرب در دو (۴ =۲×۲) میشود، چهار»،۱۰ «ترکان پیش از ظهور اسلام در شرق شبهجزیره آناتولی، آذربایجان، گرجستان وجود داشتهاند»،۱۱ «وطن ترکان نه ترکیه است و نه ترکستان، بلکه وطن ترکان، کشور بزرگ و جاودانی توران است»،۱۲ «هدف ما آن است که صد میلیون ترک را در ملتی واحد متحد گردانیم»،۱۳ و «خطاب به ترکان: تو باید همه علم و دانش و تفکر و امکانات خود را صرف اعتلای ترکان کنی و حتی یک لحظه این شعار را از یاد نبری که میگوید: همهچیز برای ترکان و به خاطر ترکان است»،۱۴ و سرانجام «آتاتورک نه تنها پدر ترکان ترکیه، بلکه پدر همه ترکان جهان است.»۱۵
۲-آذربایجانیان در ایران و نیز همه ترکزبانان ایران «ترک»اند، نه ایرانی یا ایرانی ترکزبان.
۳-قرنهاست مردم آذربایجان در ایران اسیر دست شوونیستهای فارس هستند و فارسها نگذاشتهاند «ادبیات آذری» یا «ادبیات آذربایجانی» رشد کند.
۴-آذربایجان هیچگاه بخشی از ایران نبوده و «به طور موقت و در نتیجه اردوکشیهای استیلاگرانه ایرانیان توسط آنها اشغال شده است.»۱۶
۵-در آذربایجان واقع در جنوب رود ارس باید یک حکومت «ملی» و مستقل و جدا از ایران تشکیل شود.
۶-به علت همزبانی آذربایجانیان ایران با ساکنان اران، آذربایجان باید به آذربایجان شوروی ملحق شود.
۷-زبان ترکی را در آذربایجان نباید به الفبای فارسی-عربی که هماکنون متداول است، نوشت، بلکه ارجح آن است که الفبای سریلیک را برای نگارش آن به کار برد، یعنی همان الفبایی که از جمله در آذربایجان شوروی به کار میرود.
۸-در ۶۵ سال اخیر یعنی از دوران خلع سلسله قاجاریه تا به امروز در آذربایجان ایران تنها به مدت یک سال کارها از هر جهت به سود مردم آذربایجان انجام شده و آن دوران فرمانروایی فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری پیشهوری است.
همچنانکه عرض کردم، بنده به هیچوجه وارد بحث درباره هیچ یک از این موضوعها نمیشوم، زیرا بحث اصلی بنده بررسی صحت و سقم این ادعاست که از زمانهای قدیم در دو سوی رود ارس ایالتی یکپارچه به نام آذربایجان وجود داشته….
باید این موضوع را نیز به عرض برسانم که آنچه مرا به نگارش این مختصر واداشتهاست، کتابی است که در این اواخر در امریکا به زبان فارسی به چاپ رسیده و به لطف دوستی به دست من رسیده است. نویسنده کتاب عباسعلی جوادی است و نام کتاب آذربایجان و زبان آن، اوضاع و مشکلات ترکی آذری در ایران است. من مؤلف محترم این کتاب را ندیدهام و نمیشناسم و بدین دلیل نمیدانم وی اهل یکی از شهرهای واقع در شمال رود ارس یعنی همان اران تاریخی است و در دوران تحصیل خود در مدارس آن دیار، ناخودآگاه و ناخواسته، تحت تأثیر نوشتههای مورخان و مؤلفان دوران استالین قرار گرفته است و اینک با وجود سپریشدن آن عصر، باز آنچه را که استاد ازل گفته است بازگو میکند، همچنانکه نمیدانم اگر اهل اران است، عضو حزب کمونیست آذربایجان هم هست یا نه؟ از سوی دیگر چون مؤسسه ناشر این کتاب (شرکت کتاب جهان) از آنِ حسن جوادی استاد و رئیس پیشین بخش زبان انگلیسی دانشگاه تهران است که در ایرانیبودن وی اندک تردیدی ندارم، با خود میگویم نکند که آن جوادی نیز از آذربایجان خودمان باشد. علت اینکه ذهن من پس از مطالعه کتاب مورد بحث، نخست متوجه این مطلب شد که مؤلف کتاب، به اصطلاح روسها باید از «شمالی»ها باشد نه از «جنوبی»ها، آن است که این کتاب درست چندماهی پس از آمدن حسین حیدراف رئیس گروه موسیقی آذربایجان شوروی به امریکا به دستم رسید و هنوز سخنان حسین حیدراف در گوشم طنینافکن بود که در مصاحبهای در نیویورک گفته بود مملکتی به نام آذربایجان وجود داشته است که شمالش داغستان کنونی است و جنوبش زنجان ایران و این مملکت در سال ۱۸۲۸ پس از جنگهای ایران و روسیه به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده است! و تصادفا در کتاب عباسعلی جوادی نیز به مطالبی نظیر سخنان عالمانه همین حسین حیدراف برخوردم. دلیل دیگری که «شمالی»بودن نویسنده محترم کتاب را در ذهنم تقویت میکند آن است که تا پیش از انقلاب اسلامی در ایران نشنیده بودم حتی رجال درجه اول حزب توده و رهبران فرقه دموکرات آذربایجان از آذربایجان شمالی و جنوبی سخن به میان آورده باشند. آنان ظاهر را حفظ میکردند. تنها پس از آنکه رهبران این فرقه به آذربایجان شوروی گریختند بیپرده از آرزوی خود برای الحاق آذربایجان ایران به آذربایجان شوروی سخن گفتند که بعدا به آن اشاره خواهم کرد. دلیل دیگر من در احتمال «شمالی»بودن نویسنده این کتاب آن است که اگر وی ایرانی بود و در سالهای اخیر با ایران در ارتباط، در کنار مجله ترکی وارلیق دکتر جواد هیأت، از کتاب آذربایجان و اران یا (آذربایجان از کهنترین ایام تا امروز) تألیف عنایتالله رضا نیز آگاه میشد و آن را میخواند و متوجه میشد که روسها در کمال تردستی عنوان آذربایجان شمالی و جنوبی را تنها به منظور تجزیه آذربایجان از ایران و الحاق آن به خاک خود جعل کردهاند و این موضوع نیز از جمله مجعولات متعدد دوران استالین است و پایه علمی ندارد. به علاوه اگر نویسنده محترم کتاب، ایرانی بود محال و ممتنع بود پس از آنکه حتی دولتمردان شوروی کوس رسوایی سیاستهای استالین را بر سر بازارهای جهان زدهاند، باز بخشنامههای دوران استالین و آنچه را که “حیدر علیاف”ها و “حسین حیدراف”ها درباره مملکت آذربایجان و تقسیم آن به دو بخش بر زبان آوردهاند، با آبوتاب تمام به زبان فارسی بنویسد و در ایالت کالیفرنیا در امریکا به چاپ برساند.
ادامه دارد…
«امسال در مدارس شوروی از دو درس تاریخ و علوم اجتماعی، امتحان نهایی به عمل نخواهد آمد، زیرا در چند دههی گذشته، تاریخ آن کشور به صورت کاملا تحریف شدهای در کتابهای درسی مورد بحث قرار گرفته است.» روزنامه ایزوستیا*
دکتر جلال متینی- درباره آذربایجان و موقعیت خاص و استثنایی آن، بهویژه در گذشته، از نظر همسایگی با دولتهای عثمانی و روسیه تزاری و سپس با جانشینان این دو دولت: ترکیه و اتحاد جماهیر شوروی و عواقب مترتب بر این مجاورت، مطالب گفتنی بسیار است. دولت عثمانی که مقارن با تشکیل سلسله صفویه به اوج قدرت خود رسیده بود و با تکیه بر مذهب تسنن، داعیه خلافت مسلمانان جهان را داشت، وجود یک دولت نیرومند شیعیمذهب را در همسایگی خود برنمیتافت. پس، از آغاز سلطنت شاه اسماعیل یکم بهخصوص تا دوران نادرشاه در مدتی در حدود ۲۵۰ سال میکوشید با لشکرکشیهای پیدرپی به ایران، آذربایجان و سرزمینهای واقع در شمال و جنوب این ایالت را ضمیمه قلمرو خود سازد و اگر کاردانی پادشاهی چون شاه عباس اول و نادرشاه و دلاوری سپاهیان ایران نمیبود، یقینا آن دولت در چند قرن پیش دستکم آذربایجان را به خاک خود ملحق ساخته بود. ایران در اواخر دوره صفویه هنوز گرفتار تجاوزات دولت عثمانی بود که روسیه تزاری نیز برای رسیدن به آبهای گرم، نخست سواحل دریای مازندران را از دربند تا استراباد اشغال کرد و سپس بهمرور قسمتهایی از قفقاز را به تصرف خود درآورد و آنگاه در دوران سلطنت فتحعلیشاه قاجار به سراغ بقیه اراضی واقع در شمال رود ارس آمد و در جنگهایی که به قراردادهای گلستان (۱۲۲۸ هـ.ق./۱۸۱۳ م) و ترکمانچای (۱۲۴۳ هـ.ق./۱۸۲۸ م) انجامید، تمام سرزمینهای واقع در شمال رود ارس را بدین شرح از ایران جدا و ضمیمه خاک خود ساخت:
«فصل سوم [قرارداد گلستان]: اعلیحضرت قدرقدرت… ایران به جهت ثبوت دوستی… که به… ایمپراطور کل ممالک روسیه دارند… ولایات قراباغ و گنجه که الان موسوم به یلزابتوپول است و اولکای خوانیننشین شکی و شیروان و قبه و دربند و بادکوبه و هرجا از ولایت طالش را با خاکی که الان در تصرف دولت روسیه است و شمال داغستان و گرجستان و محال شوره کل و آچوق باش و گروزیه و منگریل و ابخار و تمامی اولکا و اراضی که در میانهی قفقازیه و سرحدات معینة الحالیه بوده و نیز آنچه از اراضی دریایی قفقازیه الی کنار دریای خزر متصل است مخصوص و متعلق به ممالک ایمپریه روسیه میدانند.»
“مادهی سوم [قرارداد ترکمنچای]: اعلیحضرت شاه ایران… ولایت ایروان را از اینسو و آنسوی ارس و ولایت نخجوان را به امپراتوری روسیه واگذار میکند…”۱
و از آن تاریخ روسیه تزاری (و سپس اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) -بیواسطه- همسایه دیوار به دیوار آذربایجان شد، همچنانکه دولت عثمانی(ترکیه کنونی) نیز از جانب مشرق، همسایه آذربایجان بود. در حوادث دوران مشروطیت (۱۲۸۵ خورشیدی/۱۳۲۴ هـ.ق.) علاوه بر آنکه روسها با مشروطیت به مخالفت برخاستند و شاه مستبد قاجار، محمدعلیشاه را کاملا زیر حمایت خود قرار دادند، در آذربایجان نیز به کشتن عدهای از مشروطهطلبان دست زدند. با آغاز جنگ جهانی اول، دولت روسیه تزاری و عثمانی -که در دو قطب مخالف قرار داشتند- هریک برای حفظ منافع خود به آذربایجان و سرزمینهای اطراف آن لشکرکشی کردند و تلفات جانی و خسارات مالی بسیار به بار آوردند. این جنگ میرفت که به پایان خود نزدیک شود که با شکست روسیه تزاری، سپاهیان عثمانی به سرزمینهای واقع در شمال رود ارس که در تصرف روسیه بود وارد شدند و از جمله کارهای عثمانیان در این هنگام این بود که نام تاریخی و قدیمی سرزمین «اران» را به «آذربایجان» تغییر دادند (که این کار در همان زمان در ایران مورد اعتراض کسانی چون خیابانی و طرفدارانش قرار گرفت) و با پشتیبانی آنان دولتی نیز در این آذربایجان جدیدالولاده به وجود آمد. امید ترکان عثمانی که در آن سالها سیاستشان کموبیش مبتنی بر پاناسلامیسم و پانتورکیسم و یا یکی از این دو بود، این بود که با تکیه بر زبان ترکی – زبان مشترک ساکنان آذربایجان و اران و عثمانی- آن دو منطقه را به خاک خود ملحق سازند،۲ ولی دولت عثمانی نیز در جنگ جهانی اول پس از مدتی کوتاه از پای درآمد و پس از روسیه تزاری از صحنه خارج شد و آذربایجان برساخته عثمانیان پا در هوا ماند، اما طولی نکشید که بلشویکها قفقاز را تصرف کردند و دولت روسیه شوروی با آیندهنگری خاص، نامی را که ترکان عثمانی برای مقاصد سیاسی و تجاوزکارانه خود به اران داده بودند، برای این سرزمین حفظ کرد و یکی از جمهوریهای خود را «آذربایجان» خواند و در نتیجه اران از آن زمان تا به امروز به نام “آذربایجان شوروی” نامیده میشود. از این واقعه سالها گذشت تا در جنگ جهانی دوم، دولت شوروی در سال ۱۳۲۰ خورشیدی/۱۹۴۱ م. شمال ایران و از جمله آذربایجان را اشغال کرد و در سال ۱۳۲۴/۱۹۴۵ با حمایت مستقیم آن دولت، فرقه دموکرات آذربایجان – که بهظاهر در چهارچوب قانون اساسی ایران، خواستار تشکیل انجمنهای ایالتی و ولایتی و به رسمیتشناختن زبان ترکی در آذربایجان بود- در آن استان، دولتی خودمختار تشکیل داد و آذربایجان عملا از ایران جدا شد. ولی بعدا جزر و مدّ حوادث سیاسی جهان، موجب آمد که سران فرقه دموکرات آذربایجان به آن سوی ارس (آذربایجان شوروی) بگریزند. در نتیجه، مدتها دیگر کسی از خودمختاری یا جدایی آذربایجان سخنی به میان نیاورد. از سوی دیگر در همان سالهای جنگ جهانی دوم دولت جمهوری ترکیه که نرمکنرمک بیسروصدا همان سیاست پانتورکیسم دولت عثمانی را تعقیب میکرد در ایرانِ ناتوان و اشغالشده از سوی روسیه و بریتانیا و امریکا به اعطای بورسهای تحصیلی به جوانان آذربایجانی به منظور تحصیل در دانشگاههای ترکیه دست زد تا از برخی از این تحصیلکردگان در آینده و در صورت وجود شرایط مساعد، به نفع خود استفاده کند که البته در سالهای اخیر بعضی از این فارغالتحصیلان در ایران به فعالیتهایی درباره آذربایجان و زبان ترکی دست زدهاند.
ناگفته نماند که به طور کلی فعالیت طرفداران خودمختاری، جدایی آذربایجان و یا الحاق آذربایجان ایران به ارانِ سابق در دوران حکومت جمهوری اسلامی هم در ایران و هم در خارج از کشور شدت بیشتری گرفته است؛ چنانکه حیدر علیاف که در زمان یوری آندروپف به عضویت در کمیته سیاسی حزب کمونیست شوروی و نیز معاونت نخستوزیر این کشور برگزیده شده بود در تابستان ۱۳۶۱ به گروهی از بازدیدکنندگان غربی در باکو گفته بود: آذربایجانیهای شوروی «به کمال رشد رسیدهاند» درحالیکه مردم آذربایجان ایران همچنان عقب ماندهاند و آنگاه افزوده بود که «شخصا امیدوارم آذربایجانیها در آینده متحد شوند.»۳ سپس در تابستان ۱۳۶۲، ناگهان مرامنامه «مستقل آذربایجان دموکرات فیرقهسی» که کسی از حیات آن خبری نداشت، منتشر شد که در آن به عقبماندگی آذربایجان ایران، «ایران کثیرالمله»، ضرورت تشکیل جمهوری متحده دموکراتیک خلق ایران و نیز تشکیل حکومت خودمختار آذربایجان تصریح شده بود؛ با تکیه بر اینکه «زبان ترکی آذری زبان رسمی حکومت خودمختار خواهد بود. آموزش و پرورش در آذربایجان در کلیه مراحل تحصیلی به زبان ترکی خواهد بود…»۴ و اینک نیز خبر میرسد که در آذربایجان شوروی، برخی افراد و گروهها با استفاده از فضای سیاسی خاصی که گورباچف رهبر شوروی در آن کشور و اروپای شرقی به وجود آورده است، نه فقط استقلال آذربایجان شوروی را مطرح میسازند -که البته موضوعی است مربوط به خود ایشان- بلکه با گستاخی تمام الحاق آذربایجان ایران به آذربایجان شوروی (اران) را نیز در سرلوحه برنامههای خود قرار دادهاند. یکی از طرفداران جدی و فعال این فکر ابوالفضل علیاف رهبر جبهه خلق آذربایجان شوروی است. وی ظاهرا برای آنکه به برخی از آذربایجانیانِ ایران نیز باجی داده باشد، تصویر شاه اسماعیل صفوی را در خانه خود نصب کرده است.۵
در پی این کوششهاست که آذربایجان بار دیگر به صورت موضوع روز درآمدهاست و از جمله در چند سال اخیر افرادی در اروپا و امریکا به تشکیل انجمن آذربایجان دست زدهاند. اگر در فاصله سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷ اینگونه تبلیغات در داخل خاک شوروی و آذربایجان شوروی انجام میشد، اینک امریکا و اروپا نیز به صورت کانون اینگونه فعالیتها درآمدهاند. برخی اتباع دولت شوروی که لابد «صرفا» برای مقاصد فرهنگی و هنری و علمی به امریکا سفر میکنند از نابسامانی وضع آذربایجان در ایران اظهار تأسف میکنند و اشک تمساح میریزند و آرزو میکنند که این آذربایجان به وطنشان «آذربایجان شوروی» و باکو بازگردند تا آنان نیز به رفاه مطلق برسند! این افراد از این حقیقت غافلند که دوران استالین سپری شدهاست و اینک دوران دگرگونیهای پیشبینینشده در پشت پرده آهنین فرا رسیدهاست و کارها از لونی دیگر شده است، چنانکه ضیاء بنیاداف آکادمیسین و مدیر انستیتوی شرقشناسی آذربایجان شوروی در مصاحبهای در تهران، پردهها را به کنار میزند و گفتنیها را بر زبان میآورد و از جمله میگوید در ۷۰-۶۰ سال گذشته «نابودی رشتههای پیوند با گذشته(مذهب، زبان و الفبا)» مردم آذربایجان را به خشم آورده است. او بهصراحت از «نهضت بازگشت به خویش» سخن میگوید و نیز میافزاید که «ما میخواهیم الفبای روسی را عوض کنیم.» بنیاداف به «سیاست استالینی و الحاقطلبانه» نیز حمله میکند و «با کسانی که هماکنون نیز همان سیاستها را در قالبهای «فرهنگی» حمل میکنند» اعتراض میکند و «آنها را دم و دنبالچههای باقراف و حیدر علیاف و استالین»میداند.۶
درباره مطالب مختلفی که در این روزها میتوان و باید درباره آذربایجان نوشت، نگارنده این سطور درصدد است در این مقاله تنها به بررسی ادعای برخی از مؤلفان شوروی در دوره استالین بپردازد؛ بدین شرح که در قدیم مملکتی یا ایالتی به نام آذربایجان وجود داشته و این منطقه در دوره فتحعلیشاه قاجار با امضای قراردادهای گلستان و ترکمانچای به دو قسمت آذربایجان شمالی و آذربایجان جنوبی تقسیم شده است (یقینا به نظر ایشان نظیر کشور کره که به دو قسمت شمالی و جنوبی و یا آلمان که به دو کشور آلمان شرقی و غربی تقسیم شده است). بدین دلیل بنده در این مقاله به چند موضوع مهم دیگر با آنکه هریک از آنها به گونهای با مسئله دو آذربایجان! در ارتباط مستقیم است، برای پرهیز از طولانیشدن این نوشته خودداری میکند و بحث خود را به موضوع اصلی منحصر میسازد. موضوعهایی که در این مقاله مورد بررسی قرار نخواهند گرفت فهرستوار عبارتند از:
۱-دعاوی پانتورکیستها که از اواخر دوران امپراتوری عثمانی تا به امروز در ترکیه به فعالیت مشغولند و از جمله به آذربایجان ایران نیز چشم طمع دوختهاند. برخی از سخنان علمای این مکتب عبارت است از: «ترکان نخستین مشعلداران فرهنگ جهانی بودند»،۷ «اقوامی که در شفق و طلیعه تاریخ آسیای مقدم پدیدار شدند، شومریان، سوبارها، هوریان، ایلامیان، کوتیان، کاسیان، میتانیان و هیتیان از این گروه[=اقوام ترک]اند. ولی اکدیان، آشوریان، آرامیان، یهودان و سامیان محتمل است از این گروه باشند.»،۸ «پدیدآورندگان فرهنگ شوش[یعنی سرزمین هخامنشیان]…اقوام ترک بودهاند»،۹ «کردان از جمیع جهات ترکاند» و «این نکته که کردان از جمیع جهات ترک هستند، واقعیتی است روشن و انکارناپذیر، همانند آنکه بگوییم دو ضرب در دو (۴ =۲×۲) میشود، چهار»،۱۰ «ترکان پیش از ظهور اسلام در شرق شبهجزیره آناتولی، آذربایجان، گرجستان وجود داشتهاند»،۱۱ «وطن ترکان نه ترکیه است و نه ترکستان، بلکه وطن ترکان، کشور بزرگ و جاودانی توران است»،۱۲ «هدف ما آن است که صد میلیون ترک را در ملتی واحد متحد گردانیم»،۱۳ و «خطاب به ترکان: تو باید همه علم و دانش و تفکر و امکانات خود را صرف اعتلای ترکان کنی و حتی یک لحظه این شعار را از یاد نبری که میگوید: همهچیز برای ترکان و به خاطر ترکان است»،۱۴ و سرانجام «آتاتورک نه تنها پدر ترکان ترکیه، بلکه پدر همه ترکان جهان است.»۱۵
۲-آذربایجانیان در ایران و نیز همه ترکزبانان ایران «ترک»اند، نه ایرانی یا ایرانی ترکزبان.
۳-قرنهاست مردم آذربایجان در ایران اسیر دست شوونیستهای فارس هستند و فارسها نگذاشتهاند «ادبیات آذری» یا «ادبیات آذربایجانی» رشد کند.
۴-آذربایجان هیچگاه بخشی از ایران نبوده و «به طور موقت و در نتیجه اردوکشیهای استیلاگرانه ایرانیان توسط آنها اشغال شده است.»۱۶
۵-در آذربایجان واقع در جنوب رود ارس باید یک حکومت «ملی» و مستقل و جدا از ایران تشکیل شود.
۶-به علت همزبانی آذربایجانیان ایران با ساکنان اران، آذربایجان باید به آذربایجان شوروی ملحق شود.
۷-زبان ترکی را در آذربایجان نباید به الفبای فارسی-عربی که هماکنون متداول است، نوشت، بلکه ارجح آن است که الفبای سریلیک را برای نگارش آن به کار برد، یعنی همان الفبایی که از جمله در آذربایجان شوروی به کار میرود.
۸-در ۶۵ سال اخیر یعنی از دوران خلع سلسله قاجاریه تا به امروز در آذربایجان ایران تنها به مدت یک سال کارها از هر جهت به سود مردم آذربایجان انجام شده و آن دوران فرمانروایی فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری پیشهوری است.
همچنانکه عرض کردم، بنده به هیچوجه وارد بحث درباره هیچ یک از این موضوعها نمیشوم، زیرا بحث اصلی بنده بررسی صحت و سقم این ادعاست که از زمانهای قدیم در دو سوی رود ارس ایالتی یکپارچه به نام آذربایجان وجود داشته….
باید این موضوع را نیز به عرض برسانم که آنچه مرا به نگارش این مختصر واداشتهاست، کتابی است که در این اواخر در امریکا به زبان فارسی به چاپ رسیده و به لطف دوستی به دست من رسیده است. نویسنده کتاب عباسعلی جوادی است و نام کتاب آذربایجان و زبان آن، اوضاع و مشکلات ترکی آذری در ایران است. من مؤلف محترم این کتاب را ندیدهام و نمیشناسم و بدین دلیل نمیدانم وی اهل یکی از شهرهای واقع در شمال رود ارس یعنی همان اران تاریخی است و در دوران تحصیل خود در مدارس آن دیار، ناخودآگاه و ناخواسته، تحت تأثیر نوشتههای مورخان و مؤلفان دوران استالین قرار گرفته است و اینک با وجود سپریشدن آن عصر، باز آنچه را که استاد ازل گفته است بازگو میکند، همچنانکه نمیدانم اگر اهل اران است، عضو حزب کمونیست آذربایجان هم هست یا نه؟ از سوی دیگر چون مؤسسه ناشر این کتاب (شرکت کتاب جهان) از آنِ حسن جوادی استاد و رئیس پیشین بخش زبان انگلیسی دانشگاه تهران است که در ایرانیبودن وی اندک تردیدی ندارم، با خود میگویم نکند که آن جوادی نیز از آذربایجان خودمان باشد. علت اینکه ذهن من پس از مطالعه کتاب مورد بحث، نخست متوجه این مطلب شد که مؤلف کتاب، به اصطلاح روسها باید از «شمالی»ها باشد نه از «جنوبی»ها، آن است که این کتاب درست چندماهی پس از آمدن حسین حیدراف رئیس گروه موسیقی آذربایجان شوروی به امریکا به دستم رسید و هنوز سخنان حسین حیدراف در گوشم طنینافکن بود که در مصاحبهای در نیویورک گفته بود مملکتی به نام آذربایجان وجود داشته است که شمالش داغستان کنونی است و جنوبش زنجان ایران و این مملکت در سال ۱۸۲۸ پس از جنگهای ایران و روسیه به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده است! و تصادفا در کتاب عباسعلی جوادی نیز به مطالبی نظیر سخنان عالمانه همین حسین حیدراف برخوردم. دلیل دیگری که «شمالی»بودن نویسنده محترم کتاب را در ذهنم تقویت میکند آن است که تا پیش از انقلاب اسلامی در ایران نشنیده بودم حتی رجال درجه اول حزب توده و رهبران فرقه دموکرات آذربایجان از آذربایجان شمالی و جنوبی سخن به میان آورده باشند. آنان ظاهر را حفظ میکردند. تنها پس از آنکه رهبران این فرقه به آذربایجان شوروی گریختند بیپرده از آرزوی خود برای الحاق آذربایجان ایران به آذربایجان شوروی سخن گفتند که بعدا به آن اشاره خواهم کرد. دلیل دیگر من در احتمال «شمالی»بودن نویسنده این کتاب آن است که اگر وی ایرانی بود و در سالهای اخیر با ایران در ارتباط، در کنار مجله ترکی وارلیق دکتر جواد هیأت، از کتاب آذربایجان و اران یا (آذربایجان از کهنترین ایام تا امروز) تألیف عنایتالله رضا نیز آگاه میشد و آن را میخواند و متوجه میشد که روسها در کمال تردستی عنوان آذربایجان شمالی و جنوبی را تنها به منظور تجزیه آذربایجان از ایران و الحاق آن به خاک خود جعل کردهاند و این موضوع نیز از جمله مجعولات متعدد دوران استالین است و پایه علمی ندارد. به علاوه اگر نویسنده محترم کتاب، ایرانی بود محال و ممتنع بود پس از آنکه حتی دولتمردان شوروی کوس رسوایی سیاستهای استالین را بر سر بازارهای جهان زدهاند، باز بخشنامههای دوران استالین و آنچه را که “حیدر علیاف”ها و “حسین حیدراف”ها درباره مملکت آذربایجان و تقسیم آن به دو بخش بر زبان آوردهاند، با آبوتاب تمام به زبان فارسی بنویسد و در ایالت کالیفرنیا در امریکا به چاپ برساند.
ادامه دارد…
۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه
اسمال لیبرمن
اسمال لیبرمن!
...
شاهزاده رضا پهلوی برای حفظ «انقلاب» و تداوم خط توحش «امام»، با شمشیر محمد «صاد» به میدان آمده و برای همکاری مشروط با موسوی و کروبی اعلام آمادگی فرمودهاند!
در صدر اسلام، زمانیکه پیامبر دشمنشان را شکست میدادند، یعنی آنهنگام که در موضع قدرت بودند، پس از غارت اموال «دشمن»، به او «امان» میدادند تا « لااله الاالله» کذا را بر زبان آورد و بداند، اگر مالاش از دست رفته، به برکت تشرف به دین مبین جاناش را میتواند حفظ کند. به نظر میرسد رضا پهلوی نیز در مورد ملت ایران به همین شیوة مرضیه روی آورده باشد، البته به صورت متفاوت و از طریق توسل به واژة فریبندة «دمکراسی!» بله، حضرت والا خود را در جایگاه مدافع دمکراسی قرار داده و به دو جنایتکار سرشناس وعدة همکاری میدهند. رضا پهلوی در تاریخ 26 اسفندماه 1389، طی مصاحبه با صدای آمریکا میگوید:
«اگر موسوی و کروبی يک حکومت سکولار و دمکرات بخواهند با آنها همکاری خواهم کرد» منبع: گویانیوز، مورخ 14 آوریل 2011
البته برای امثال رضا پهلوی و همراهان ایشان که خارج از کشور نشسته و «اخبار ایران» را از طریق رسانههای بلاد غرب دریافت میکنند، نادیده گرفتن جنایات سردمداران حکومت اسلامی آنقدرها کار مشکلی نیست، به ویژه که حضرت والا به گواهی بیانیهها و مواضعشان، از نظر تفکر اجتماعی، آنقدرها هم با مککارتیستهای نعلینپوش حوزه و بازار فاصلهای ندارند. شاهزاده کراوات میزنند، «تهریش» هم ندارند! اما صراحتاً بگوئیم، اگر ایشان به دمکراسی «التزام» میداشتند، جهت حمایت از حقوق ملت ایران هیچگاه به آخوند جماعت نامه نمینوشتند!
مگر ما ملت صغیر هستیم که به قیمومت شیخ نیاز داشته باشیم؟ ملت ایران از شیوخ بینیاز است، استعمار به آخوند و اوباش احتیاج دارد. موسوی و کروبی کیستاند؟ دو جنایتکار تاراجگر از خیل «یاران امام»، یا بهتر بگوئیم، مهرههای کودتای 22 بهمن 1357 که همچون امام دجالشان ناگهان در کنار «مردم» قرار گرفته و هیاهو به راه انداختند! حکایت انقلابی شدن روحالله خمینی و آن سخنرانی ابلهانه بر علیه جامعة مختلط را که فراموش نکردهایم. خمینی تحت نظارت ساواک بر علیه شاه فعالیت میکرد! و ساواک جهت ارائة تصویر مقدس از این جانور وحشی، به الگوی اسطورههای مقدس شیعیمسلکان متوسل شده بود. خمینی یک تنه در برابر شاهنشاه قدرقدرت ایستاده و نفسکش میطلبید، اعلیحضرت هم در برابر ابهت و محبوبیت فرضی ایشان عاجز و درمانده شده بودند! پس جهت رهبرسازی، خمینی را ابتدا به زندان و سپس به تبعید فرستادند، و جیره و مواجباش هم از ایران پرداخت میشد.
در سال 1977 جیمی کارتر را به کاخ سفید آوردند تا جهت حمایت از تاختوتاز اسرائیل در منطقه، و تبدیل ایران به پشت جبهة «تروریست ـ مسلمانها»، با توسل به اعلامیة جهانی حقوقبشر از حقوق تروریستها دفاع کند. و میباید اذعان کنیم که محفل «کارتر ـ برژینسکی» در این زمینه موفقیت فراوان داشت. امروز پسماندههای همین محفل، از قماش جوزف لیبرمن و هیلاری کلینتن با هدف حفظ منافع نامشروع اسرائیل در منطقه برای ما ملت اشک تمساح میریزند، و از اینکه حقوقبشر در ایران رعایت نمیشود فریاد و فغانشان به آسمان برخاسته. اما در قاموس تفالههای محفل برژینسکی، تا پایان دورة ریاست ملاممد خاتمی، «حقوق بشر» در ایران رعایت میشد، و فقط از دورة احمدینژاد است که این «حقوق» نقض میشود!
به عبارت دیگر، آنروزهای خوب که اوباش ساواک و اراذل حوزه به رهبری ماشالله قصاب و زهرا خانوم شعار میدادند، «مرگ بر بیحجاب»، «دمکراتیک و ملی، هر دو فریب خلق است»، «مرگ بر ضد ولایت فقیه»، «صدای صلح و سازش خاموش باید گردد»، «جنگ، جنگ تا پیروزی»، «میجنگیم، میمیریم، سازش نمیپذیریم»، هیچکس حقوقبشر را در ایران نقض نمیکرد! چرا که به راه انداختن کاروان خردجال، تهاجم به عابران و اتومبیل سواران، و به ویژه آتش زدن کتابفروشیها، دستگیری و اعدام نویسنده و دانشجو و دانشآموز که از جمله فعالیتهای روزمرة حکومت اسلامی به شمار میرفت، ناقض حقوقبشر نبود. این است حقوقبشر مطلوب جوزف لیبرمن و هیلاری کلینتن. اینان، همچون میرحسین موسوی در حسرت دوران نورانی آن وحشی بیابانی آه میکشند و شاهزاده رضا پهلوی نیز پس از رایزنی با کسانیکه تاریخچة درخشان زندگیشان روشنتر از آن است که قابل کتمان باشد، برای کمک به همین جانوران وحشی ابراز آمادگی کردهاند.
پیش از ادامة مطلب، لازم است از پیامها و مطالب ارسالی خوانندگان گرامی سپاسگزاری کرده و یادآور شویم که ارائة پاسخ شخصی برایمان امکانپذیر نیست، ولی سعی میکنیم در همین وبلاگ، پیرامون توهمی به نام «جهان اسلام» توضیحاتی بیاوریم. عبارت مبهم و انسانستیز «جهان اسلام» در واقع روی دیگر سکة «یهودی سرگردان» است.
«جهان اسلام»، مکانی است موهوم، چرا که فاقد انسان و مرز مشخص جغرافیائی است؛ «یهودی سرگردان» نیز انسانی است که به دلیل تعلقات قومی و مذهبیاش از زیستن در مکان مشخص محروم شده. نیازی به توضیح نیست که بگوئیم عبارات انسانستیز «یهودی سرگردان» و «جهان اسلام» از اختراعات استعمار است که بر «هیچ»، یعنی بر «باورهای» پیروان ادیان ابراهیمی پای میفشارد. باورهائی که همچون بحثهای «آزاد» بنیصدر و شرکاء پیرامون آیات قرآن و روایات کتب مقدس فاقد هرگونه پایه و اساس منطقی است.
«بحث»، بنابرتعریف چارچوب «منطقی» دارد؛ به زبان روشنتر «بحث» انسانی است و دوسویه. در نتیجه، «بحث آزاد» پیرامون «سورة نساء» همانقدر مضحک است، که بحث در مورد زایمان مریم باکره. البته در حوزههای به اصطلاح «علمیه» این قماش وراجیها رایج است ولی هیچ دلیلی وجود ندارد که چنین ترهاتی در هزارة سوم به عرصة سیاست وارد شود. مگر اینکه منافع بعضیها چنین ایجاب کند که در ایران، سیاست را همچنان به ایمان و باورهای مردم گره بزنند و به این ترتیب، هم دور باطل استعماری «شیخ و شاه» را تداوم بخشند، و هم خروج اسرائیل از سرزمینهای اشغالی را منتفی کنند. این است دلیل جار و جنجال امثال جوزف لیبرمن و مخالفت ایشان با خشونت در کشور ایران!
بد نیست بدانیم، سناتور جوزف لیبرمن همچون جوزف مککین، از هوداران شهرکسازی و سرکوب فلسطینیان بوده و هستند. اگر بجای جرج والکر بوش، «ال گور» را از صندوق بیرون میکشیدند، جوزف لیبرمن در جایگاه معاون رئیس جمهور آمریکا قرار میگرفت، و نان پیروان خط امام در روغن فراوان شناور میشد. به همین دلیل است که «جو لیبرمن» با آن سابقة درخشان در زمینة حمایت از خشونت و سرکوب دولت اسرائیل، مدافع موسوی و جنبش سبز نیز از آب درآمده و به طور کلی پشتیبان «خط امام» است. چرا که این خط توحش همان است که با جنگ 8 ساله ایران را ویران کرد، تا اسرائیل نیز بتواند تجزیة لبنان را تحقق بخشد. خلاصه هر گاه جانوران وحشی نظیر «الی ویزل»، لیبرمن و ... و خصوصاً امثال برنارهانریلوی از حقوقبشر دفاع میکنند، با توجه به سوابقشان میباید بدانیم که برای جنگ سوگنامه مینویسند.
به گزارش رادیوفردا، مورخ 27 فروردینماه 1390، روز گذشته 4 سناتور آمریکائی با ارسال نامه به درگاه هيلاری کلينتون از وی خواستهاند، نام احمدی نژاد و 25 تن دیگر را در فهرست تحریمی ناقضان حقوق بشر قرار دهد! جالب اینجاست که نام موسوی و کروبی و به طور کلی اسامی «پیروان خط امام» از جمله آخوند صانعی، دادستان سابق کل کشور و دژخیم سرشناس حکومت جمکران در این فهرست به چشم نمیخورد! دلیل اصلی، همانطور که بالاتر گفتیم این است که پیش از احمدی نژاد، حقوقبشر در ایران رعایت میشد! حداقل جوزف لیبرمن و شرکاء چنین میپندارند و «حق» هم با اینان است. پس یک پرانتز باز میکنیم و شمهای از رعایت حقوقبشر توسط آخوند صانعی ارائه میدهیم.
«[...]دادستانی کل کشور [...]اخطار میکند [...] هر کس [...] بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ظاهر شود به تعزیر تا 74 ضربه شلاق محکوم خواهد شد[...]» منبع: جهان نیوز، مورخ 18 مهرماه 1388
میبینیم که خیلی دمکراتیک است. یادآور شویم شیخ یوسف صانعی پس از پیروزی «انقلاب» عضو شورای نگهبان و تا سال 1364 خورشیدی دادستان کل حکومت جمکران بودند. به گزارش جهان نیوز، مسئولیت برخورد قضائی با همة افراد و تشکلهائی که از منظر فکری، اجتماعی و اقتصادی در جرگة «دشمنان نظام» قرار میگرفتند، بر عهدة زوج «صانعی ـ خلخالی» بوده. خارج از جنایات شیخ یوسف، کافی است به دوران ریاست جمهوری خاتمی، اکبر بهرمانی، علی خامنهای و ابوالحسن بنیصدر و به ویژه به دوران صدارت نکبتبار مهدی بازرگان بنگریم. همان دورانی که بر اساس سخنان هیلاری کلینتن در فوروم معروف «آمریکا و جهان اسلام»، بعضیها «انقلاب» کرده و به «آرزوهای دمکراتیکشان» هم رسیده بودند!
نخستین آرزوی دمکراتیک حضرات همان تحمیل نماد بردگی به زن ایرانی بود که بلافاصله برآورده شد؛ چرا که همین تکه پارچه بر آداب و رسوم متحجرانة پدرسالاری تقدس میبخشد و نخستین سنگ بنای آپارتاید بر علیه مسلمانان است. در واقع بنای پوشالی «جهان اسلام»، بدون این تکه پارچه فرو خواهد ریخت؛ «جهان اسلام» فقط میتواند در گذشته وجود داشته باشد، آنهم گذشتهای که توسط جارچیهای استعمار ساخته و پرداخته شده. اینان ادعا میکنند، طی دو سدة اخیر مسلمانان فقط برای احیای اسلام تلاش کردهاند.
در مسیر این تبلیغات، «مارک فررو»، رئیس مدرسة «تحقیقات عالی علوم اجتماعی» کشور فرانسه در یکی از آثار «گرانسنگ» خود مینویسد:
«اسلامگرائی بازگشت اسلام است [...] و [مسلمانان] برای تحقق این امر راههای متفاوتی برگزیدند که آخریناش تهاجم به برجهای نیویورک بود[...]» منبع: مارکفررو، « شوک اسلام»، انتشارات اودیل ژاکوب، پاریس، 2003.
بله! مارک فررو، با نفی فردیات در کشورهای مسلماننشین به صورت غیرمستقیم به مخاطب چنین تفهیم میکند که در «جهان اسلام» فقط گلة گوسفندان مومن وجود دارد؛ چارپایانی که همه میخواهند اسلام را «احیا» کنند و رخدادهای 11 سپتامبر نیز یکی از راههائی بود که اینان جهت احیاء اسلام برگزیدند! به عبارت دیگر، این متخصص فرهیختة «تاریخ»، هرگز ویراست سازمان سیا از حوادث 11 سپتامبر را به زیر سئوال نمیبرد. علامت تعجب هم نمیگذاریم. مارکفررو، نقش آمریکا در کودتای 28 مرداد را هم انکار میکند؛ شخصاً این انکار بیشرمانه را مشاهده کردم.
مسیو «فررو» در شبکة «آرته»، مجری برنامه بود و برای مصاحبه از شخصیتهای مختلف دعوت به عمل میآورد. در یکی از برنامههایاش احسان نراقی و فرهاد خسروخاور حضور داشتند. نراقی طبق معمول به چرندبافی، دروغگوئی و نهایت امر ستایش از «انقلاب» کذا مشغول بود، و هر چه میگفت به مذاق «مجری» بس خوش میآمد و نیش ایشان را تا بناگوش مبارکشان باز میکرد. زمانیکه موضوع ملی کردن نفت و آشوبهای دوران مصدق مطرح شد، آقای خسروخاور، به دخالت آمریکا و کودتای 28 مرداد اشاره کرد، و اینجا بود که مارک فررو، پابرهنه به میان صحبت دویده با وقاحت تمام از او پرسید، «شما میخواهید بگوئید دمکراسی آمریکا پشتیبان کودتا بوده؟» و «مسیو» خسروخاور که در همان انستیتو به تحقیق و تدریس اشتغال داشتند، به احترام رئیسشان سکوت اختیار کردند و نگفتند، «دمکراسی آمریکا» در ویتنام، آمریکای لاتین، افغانستان، پاکستان و ... نه تنها حامی دیکتاتورها بوده و هست که دست به جنایاتی زده که روی هیتلر را هم سفید کرده.
در هر حال، این مختصر را گفتیم تا مواضع «مارک فررو» به عنوان «چپگرا» در کشور فرانسه مشخص شود و کسی از سخنان نغز و پرمغز ایشان در «شوک اسلام» شوکه نشود. چرا که مارک فررو، در همین اثر فراموش نشدنی، «مدرنیته» را در ردة «آداب غرب» قرار میدهد، و ضمن نفی انسانمحوری آن مدعی میشود، مسلمانان تلاش کردهاند به این «رده» وارد شوند، ولی به بیراهه رفتهاند. چرا که به زعم ایشان «مدرنیته» و «اصلاحات» و هر آنچه غیر اسلامی است، میباید ارث پدری غربیها تلقی شود:
«[...] مدرنیته و اصلاحات به آداب ما ارجاع میدهد[...]»
باید از مارک فررو بپرسیم از چه وقت فرضیة فروید و فلسفة نیچه جزو «آداب» ساکنان منطقهای شده که از قرن دوازدهم میلادی تا پایان جنگ دوم جهانی به صور مختلف انسان و آزادی انسان را نفی کردهاند؟ اخراج یهودیان از انگلستان، برپائی دادگاههای تفتیش عقاید، کشتار پروتستانها در فرانسه، فاشیسم، نازیسم و ... و سرانجام حمایت از «تروریست ـ مسلمانها» در مناطق مسلماننشین که در واقع آداب استعمار غرب بوده و هست، اصلاحات شمرده میشود یا مدرنیته؟! باری مارک فررو در همین شاهکار پریشانگوئی به این نتیجة علمی رسیده که نارضایتی ایرانیان در دورة شاه به دلیل مخالفتشان با نوآوری بوده و به همین دلیل مبرهن و «مستدل»، غربیها قادر نیستند «انقلاب ایران» را درست درک کنند، چرا که به ادعای ایشان این «انقلاب» ناشی از اتحاد بازاریها با روشنفکران بر علیه شاه «نوآور» بود:
«[...] هیچ تحلیلی نمیتواند به قدرت رسیدن خمینی را معنا بخشد[...]»
میبینیم که تحلیلهای شکمی اوباش و آخوندکهای جمکران از «انقلاب اسلامی» ریشه در کدام لجنزارها دارد. خلاصه بر اساس تحقیقات مارک فررو، در آشوبهای سال 1357 آمریکا هیچ نقشی نداشته؛ اصلاً بیخیال نشست گوادالوپ! یکی بود یکی نبود، در مرزهای جنوبی ابر قدرت اتحاد شوروی، «روشنفکران» با همکاری چند آخوند و لاتولوت بر علیه «نوآورهای» شاه با بازاریها همصدا شدند و اینچنین بود که در ایران «انقلاب» شد؛ و مهمترین متحد غرب در خاورمیانه رفت، و خمینی «بتشکن» به قدرت رسید! و اینهمه بدون آنکه مسکو اصلاً حرفی برای گفتن داشته باشد!
باری، جهت درک ترهات آقای فررو میباید پرسید کدام روشنفکری میتواند با کاسبکار بازار متحد شود؟ حتماً جناب «فررو» اراذل و اوباش حوزة علمیه و لاتولوتهای انجمن اسلامی ساکن پاریس و لندن را «روشنفکر» به شمار آوردهاند. با در نظر گرفتن الطاف شاهانة رضا پهلوی نسبت به موسوی و کروبی، باید بگوئیم این برخوردهاست که تحلیلهای امثال مارک فررو را میطلبد. حضرت والا پنداشتهاند «دمکراسی» هم حکایت دین است و هر کس ادعای طرفداری از دمکراسی کرد، به انسانمحوری التزام خواهد داشت، حال آنکه به هیچ عنوان چنین نیست!
شاهزاده رضاپهلوی ابتدا میباید گفتار و کردارشان را با معیارهای دمکراسی وفق دهند. بعد هم لازم است از آستان مقدسشان بپرسیم، حال که پایه و اساس بر ادعا و باد هواست، اگر اسمال تیغزن خواهان سکولاریسم شود، سرکار عالی آمادة همکاری با ایشان هستید، یا الطاف شاهانه فقط شامل حال آخوند و شیخپرست میشود؟ اگر اوضاع به همین منوال ادامه یابد، بزودی اثر جدید «مارک فررو» تحت عنوان «شوک سلطنت» انتشار خواهد یافت و در آن چنین خواهیم خواند:
طی دو سدة اخیر تلاش ایرانیان بر احیای شیخ و شاه متمرکز شده [...] انقلاب اسلامی که از اتحاد روشنفکران با کسبة بازار بر علیه شاه نوآور به وجود آمد، با اتحاد بازاریان و روشنفکران بر علیه شیخ کهنهپرست احیا شد. «انقلاب» جهت تکرار دورباطل از آداب ایرانیان است.
...
شاهزاده رضا پهلوی برای حفظ «انقلاب» و تداوم خط توحش «امام»، با شمشیر محمد «صاد» به میدان آمده و برای همکاری مشروط با موسوی و کروبی اعلام آمادگی فرمودهاند!
در صدر اسلام، زمانیکه پیامبر دشمنشان را شکست میدادند، یعنی آنهنگام که در موضع قدرت بودند، پس از غارت اموال «دشمن»، به او «امان» میدادند تا « لااله الاالله» کذا را بر زبان آورد و بداند، اگر مالاش از دست رفته، به برکت تشرف به دین مبین جاناش را میتواند حفظ کند. به نظر میرسد رضا پهلوی نیز در مورد ملت ایران به همین شیوة مرضیه روی آورده باشد، البته به صورت متفاوت و از طریق توسل به واژة فریبندة «دمکراسی!» بله، حضرت والا خود را در جایگاه مدافع دمکراسی قرار داده و به دو جنایتکار سرشناس وعدة همکاری میدهند. رضا پهلوی در تاریخ 26 اسفندماه 1389، طی مصاحبه با صدای آمریکا میگوید:
«اگر موسوی و کروبی يک حکومت سکولار و دمکرات بخواهند با آنها همکاری خواهم کرد» منبع: گویانیوز، مورخ 14 آوریل 2011
البته برای امثال رضا پهلوی و همراهان ایشان که خارج از کشور نشسته و «اخبار ایران» را از طریق رسانههای بلاد غرب دریافت میکنند، نادیده گرفتن جنایات سردمداران حکومت اسلامی آنقدرها کار مشکلی نیست، به ویژه که حضرت والا به گواهی بیانیهها و مواضعشان، از نظر تفکر اجتماعی، آنقدرها هم با مککارتیستهای نعلینپوش حوزه و بازار فاصلهای ندارند. شاهزاده کراوات میزنند، «تهریش» هم ندارند! اما صراحتاً بگوئیم، اگر ایشان به دمکراسی «التزام» میداشتند، جهت حمایت از حقوق ملت ایران هیچگاه به آخوند جماعت نامه نمینوشتند!
مگر ما ملت صغیر هستیم که به قیمومت شیخ نیاز داشته باشیم؟ ملت ایران از شیوخ بینیاز است، استعمار به آخوند و اوباش احتیاج دارد. موسوی و کروبی کیستاند؟ دو جنایتکار تاراجگر از خیل «یاران امام»، یا بهتر بگوئیم، مهرههای کودتای 22 بهمن 1357 که همچون امام دجالشان ناگهان در کنار «مردم» قرار گرفته و هیاهو به راه انداختند! حکایت انقلابی شدن روحالله خمینی و آن سخنرانی ابلهانه بر علیه جامعة مختلط را که فراموش نکردهایم. خمینی تحت نظارت ساواک بر علیه شاه فعالیت میکرد! و ساواک جهت ارائة تصویر مقدس از این جانور وحشی، به الگوی اسطورههای مقدس شیعیمسلکان متوسل شده بود. خمینی یک تنه در برابر شاهنشاه قدرقدرت ایستاده و نفسکش میطلبید، اعلیحضرت هم در برابر ابهت و محبوبیت فرضی ایشان عاجز و درمانده شده بودند! پس جهت رهبرسازی، خمینی را ابتدا به زندان و سپس به تبعید فرستادند، و جیره و مواجباش هم از ایران پرداخت میشد.
در سال 1977 جیمی کارتر را به کاخ سفید آوردند تا جهت حمایت از تاختوتاز اسرائیل در منطقه، و تبدیل ایران به پشت جبهة «تروریست ـ مسلمانها»، با توسل به اعلامیة جهانی حقوقبشر از حقوق تروریستها دفاع کند. و میباید اذعان کنیم که محفل «کارتر ـ برژینسکی» در این زمینه موفقیت فراوان داشت. امروز پسماندههای همین محفل، از قماش جوزف لیبرمن و هیلاری کلینتن با هدف حفظ منافع نامشروع اسرائیل در منطقه برای ما ملت اشک تمساح میریزند، و از اینکه حقوقبشر در ایران رعایت نمیشود فریاد و فغانشان به آسمان برخاسته. اما در قاموس تفالههای محفل برژینسکی، تا پایان دورة ریاست ملاممد خاتمی، «حقوق بشر» در ایران رعایت میشد، و فقط از دورة احمدینژاد است که این «حقوق» نقض میشود!
به عبارت دیگر، آنروزهای خوب که اوباش ساواک و اراذل حوزه به رهبری ماشالله قصاب و زهرا خانوم شعار میدادند، «مرگ بر بیحجاب»، «دمکراتیک و ملی، هر دو فریب خلق است»، «مرگ بر ضد ولایت فقیه»، «صدای صلح و سازش خاموش باید گردد»، «جنگ، جنگ تا پیروزی»، «میجنگیم، میمیریم، سازش نمیپذیریم»، هیچکس حقوقبشر را در ایران نقض نمیکرد! چرا که به راه انداختن کاروان خردجال، تهاجم به عابران و اتومبیل سواران، و به ویژه آتش زدن کتابفروشیها، دستگیری و اعدام نویسنده و دانشجو و دانشآموز که از جمله فعالیتهای روزمرة حکومت اسلامی به شمار میرفت، ناقض حقوقبشر نبود. این است حقوقبشر مطلوب جوزف لیبرمن و هیلاری کلینتن. اینان، همچون میرحسین موسوی در حسرت دوران نورانی آن وحشی بیابانی آه میکشند و شاهزاده رضا پهلوی نیز پس از رایزنی با کسانیکه تاریخچة درخشان زندگیشان روشنتر از آن است که قابل کتمان باشد، برای کمک به همین جانوران وحشی ابراز آمادگی کردهاند.
پیش از ادامة مطلب، لازم است از پیامها و مطالب ارسالی خوانندگان گرامی سپاسگزاری کرده و یادآور شویم که ارائة پاسخ شخصی برایمان امکانپذیر نیست، ولی سعی میکنیم در همین وبلاگ، پیرامون توهمی به نام «جهان اسلام» توضیحاتی بیاوریم. عبارت مبهم و انسانستیز «جهان اسلام» در واقع روی دیگر سکة «یهودی سرگردان» است.
«جهان اسلام»، مکانی است موهوم، چرا که فاقد انسان و مرز مشخص جغرافیائی است؛ «یهودی سرگردان» نیز انسانی است که به دلیل تعلقات قومی و مذهبیاش از زیستن در مکان مشخص محروم شده. نیازی به توضیح نیست که بگوئیم عبارات انسانستیز «یهودی سرگردان» و «جهان اسلام» از اختراعات استعمار است که بر «هیچ»، یعنی بر «باورهای» پیروان ادیان ابراهیمی پای میفشارد. باورهائی که همچون بحثهای «آزاد» بنیصدر و شرکاء پیرامون آیات قرآن و روایات کتب مقدس فاقد هرگونه پایه و اساس منطقی است.
«بحث»، بنابرتعریف چارچوب «منطقی» دارد؛ به زبان روشنتر «بحث» انسانی است و دوسویه. در نتیجه، «بحث آزاد» پیرامون «سورة نساء» همانقدر مضحک است، که بحث در مورد زایمان مریم باکره. البته در حوزههای به اصطلاح «علمیه» این قماش وراجیها رایج است ولی هیچ دلیلی وجود ندارد که چنین ترهاتی در هزارة سوم به عرصة سیاست وارد شود. مگر اینکه منافع بعضیها چنین ایجاب کند که در ایران، سیاست را همچنان به ایمان و باورهای مردم گره بزنند و به این ترتیب، هم دور باطل استعماری «شیخ و شاه» را تداوم بخشند، و هم خروج اسرائیل از سرزمینهای اشغالی را منتفی کنند. این است دلیل جار و جنجال امثال جوزف لیبرمن و مخالفت ایشان با خشونت در کشور ایران!
بد نیست بدانیم، سناتور جوزف لیبرمن همچون جوزف مککین، از هوداران شهرکسازی و سرکوب فلسطینیان بوده و هستند. اگر بجای جرج والکر بوش، «ال گور» را از صندوق بیرون میکشیدند، جوزف لیبرمن در جایگاه معاون رئیس جمهور آمریکا قرار میگرفت، و نان پیروان خط امام در روغن فراوان شناور میشد. به همین دلیل است که «جو لیبرمن» با آن سابقة درخشان در زمینة حمایت از خشونت و سرکوب دولت اسرائیل، مدافع موسوی و جنبش سبز نیز از آب درآمده و به طور کلی پشتیبان «خط امام» است. چرا که این خط توحش همان است که با جنگ 8 ساله ایران را ویران کرد، تا اسرائیل نیز بتواند تجزیة لبنان را تحقق بخشد. خلاصه هر گاه جانوران وحشی نظیر «الی ویزل»، لیبرمن و ... و خصوصاً امثال برنارهانریلوی از حقوقبشر دفاع میکنند، با توجه به سوابقشان میباید بدانیم که برای جنگ سوگنامه مینویسند.
به گزارش رادیوفردا، مورخ 27 فروردینماه 1390، روز گذشته 4 سناتور آمریکائی با ارسال نامه به درگاه هيلاری کلينتون از وی خواستهاند، نام احمدی نژاد و 25 تن دیگر را در فهرست تحریمی ناقضان حقوق بشر قرار دهد! جالب اینجاست که نام موسوی و کروبی و به طور کلی اسامی «پیروان خط امام» از جمله آخوند صانعی، دادستان سابق کل کشور و دژخیم سرشناس حکومت جمکران در این فهرست به چشم نمیخورد! دلیل اصلی، همانطور که بالاتر گفتیم این است که پیش از احمدی نژاد، حقوقبشر در ایران رعایت میشد! حداقل جوزف لیبرمن و شرکاء چنین میپندارند و «حق» هم با اینان است. پس یک پرانتز باز میکنیم و شمهای از رعایت حقوقبشر توسط آخوند صانعی ارائه میدهیم.
«[...]دادستانی کل کشور [...]اخطار میکند [...] هر کس [...] بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ظاهر شود به تعزیر تا 74 ضربه شلاق محکوم خواهد شد[...]» منبع: جهان نیوز، مورخ 18 مهرماه 1388
میبینیم که خیلی دمکراتیک است. یادآور شویم شیخ یوسف صانعی پس از پیروزی «انقلاب» عضو شورای نگهبان و تا سال 1364 خورشیدی دادستان کل حکومت جمکران بودند. به گزارش جهان نیوز، مسئولیت برخورد قضائی با همة افراد و تشکلهائی که از منظر فکری، اجتماعی و اقتصادی در جرگة «دشمنان نظام» قرار میگرفتند، بر عهدة زوج «صانعی ـ خلخالی» بوده. خارج از جنایات شیخ یوسف، کافی است به دوران ریاست جمهوری خاتمی، اکبر بهرمانی، علی خامنهای و ابوالحسن بنیصدر و به ویژه به دوران صدارت نکبتبار مهدی بازرگان بنگریم. همان دورانی که بر اساس سخنان هیلاری کلینتن در فوروم معروف «آمریکا و جهان اسلام»، بعضیها «انقلاب» کرده و به «آرزوهای دمکراتیکشان» هم رسیده بودند!
نخستین آرزوی دمکراتیک حضرات همان تحمیل نماد بردگی به زن ایرانی بود که بلافاصله برآورده شد؛ چرا که همین تکه پارچه بر آداب و رسوم متحجرانة پدرسالاری تقدس میبخشد و نخستین سنگ بنای آپارتاید بر علیه مسلمانان است. در واقع بنای پوشالی «جهان اسلام»، بدون این تکه پارچه فرو خواهد ریخت؛ «جهان اسلام» فقط میتواند در گذشته وجود داشته باشد، آنهم گذشتهای که توسط جارچیهای استعمار ساخته و پرداخته شده. اینان ادعا میکنند، طی دو سدة اخیر مسلمانان فقط برای احیای اسلام تلاش کردهاند.
در مسیر این تبلیغات، «مارک فررو»، رئیس مدرسة «تحقیقات عالی علوم اجتماعی» کشور فرانسه در یکی از آثار «گرانسنگ» خود مینویسد:
«اسلامگرائی بازگشت اسلام است [...] و [مسلمانان] برای تحقق این امر راههای متفاوتی برگزیدند که آخریناش تهاجم به برجهای نیویورک بود[...]» منبع: مارکفررو، « شوک اسلام»، انتشارات اودیل ژاکوب، پاریس، 2003.
بله! مارک فررو، با نفی فردیات در کشورهای مسلماننشین به صورت غیرمستقیم به مخاطب چنین تفهیم میکند که در «جهان اسلام» فقط گلة گوسفندان مومن وجود دارد؛ چارپایانی که همه میخواهند اسلام را «احیا» کنند و رخدادهای 11 سپتامبر نیز یکی از راههائی بود که اینان جهت احیاء اسلام برگزیدند! به عبارت دیگر، این متخصص فرهیختة «تاریخ»، هرگز ویراست سازمان سیا از حوادث 11 سپتامبر را به زیر سئوال نمیبرد. علامت تعجب هم نمیگذاریم. مارکفررو، نقش آمریکا در کودتای 28 مرداد را هم انکار میکند؛ شخصاً این انکار بیشرمانه را مشاهده کردم.
مسیو «فررو» در شبکة «آرته»، مجری برنامه بود و برای مصاحبه از شخصیتهای مختلف دعوت به عمل میآورد. در یکی از برنامههایاش احسان نراقی و فرهاد خسروخاور حضور داشتند. نراقی طبق معمول به چرندبافی، دروغگوئی و نهایت امر ستایش از «انقلاب» کذا مشغول بود، و هر چه میگفت به مذاق «مجری» بس خوش میآمد و نیش ایشان را تا بناگوش مبارکشان باز میکرد. زمانیکه موضوع ملی کردن نفت و آشوبهای دوران مصدق مطرح شد، آقای خسروخاور، به دخالت آمریکا و کودتای 28 مرداد اشاره کرد، و اینجا بود که مارک فررو، پابرهنه به میان صحبت دویده با وقاحت تمام از او پرسید، «شما میخواهید بگوئید دمکراسی آمریکا پشتیبان کودتا بوده؟» و «مسیو» خسروخاور که در همان انستیتو به تحقیق و تدریس اشتغال داشتند، به احترام رئیسشان سکوت اختیار کردند و نگفتند، «دمکراسی آمریکا» در ویتنام، آمریکای لاتین، افغانستان، پاکستان و ... نه تنها حامی دیکتاتورها بوده و هست که دست به جنایاتی زده که روی هیتلر را هم سفید کرده.
در هر حال، این مختصر را گفتیم تا مواضع «مارک فررو» به عنوان «چپگرا» در کشور فرانسه مشخص شود و کسی از سخنان نغز و پرمغز ایشان در «شوک اسلام» شوکه نشود. چرا که مارک فررو، در همین اثر فراموش نشدنی، «مدرنیته» را در ردة «آداب غرب» قرار میدهد، و ضمن نفی انسانمحوری آن مدعی میشود، مسلمانان تلاش کردهاند به این «رده» وارد شوند، ولی به بیراهه رفتهاند. چرا که به زعم ایشان «مدرنیته» و «اصلاحات» و هر آنچه غیر اسلامی است، میباید ارث پدری غربیها تلقی شود:
«[...] مدرنیته و اصلاحات به آداب ما ارجاع میدهد[...]»
باید از مارک فررو بپرسیم از چه وقت فرضیة فروید و فلسفة نیچه جزو «آداب» ساکنان منطقهای شده که از قرن دوازدهم میلادی تا پایان جنگ دوم جهانی به صور مختلف انسان و آزادی انسان را نفی کردهاند؟ اخراج یهودیان از انگلستان، برپائی دادگاههای تفتیش عقاید، کشتار پروتستانها در فرانسه، فاشیسم، نازیسم و ... و سرانجام حمایت از «تروریست ـ مسلمانها» در مناطق مسلماننشین که در واقع آداب استعمار غرب بوده و هست، اصلاحات شمرده میشود یا مدرنیته؟! باری مارک فررو در همین شاهکار پریشانگوئی به این نتیجة علمی رسیده که نارضایتی ایرانیان در دورة شاه به دلیل مخالفتشان با نوآوری بوده و به همین دلیل مبرهن و «مستدل»، غربیها قادر نیستند «انقلاب ایران» را درست درک کنند، چرا که به ادعای ایشان این «انقلاب» ناشی از اتحاد بازاریها با روشنفکران بر علیه شاه «نوآور» بود:
«[...] هیچ تحلیلی نمیتواند به قدرت رسیدن خمینی را معنا بخشد[...]»
میبینیم که تحلیلهای شکمی اوباش و آخوندکهای جمکران از «انقلاب اسلامی» ریشه در کدام لجنزارها دارد. خلاصه بر اساس تحقیقات مارک فررو، در آشوبهای سال 1357 آمریکا هیچ نقشی نداشته؛ اصلاً بیخیال نشست گوادالوپ! یکی بود یکی نبود، در مرزهای جنوبی ابر قدرت اتحاد شوروی، «روشنفکران» با همکاری چند آخوند و لاتولوت بر علیه «نوآورهای» شاه با بازاریها همصدا شدند و اینچنین بود که در ایران «انقلاب» شد؛ و مهمترین متحد غرب در خاورمیانه رفت، و خمینی «بتشکن» به قدرت رسید! و اینهمه بدون آنکه مسکو اصلاً حرفی برای گفتن داشته باشد!
باری، جهت درک ترهات آقای فررو میباید پرسید کدام روشنفکری میتواند با کاسبکار بازار متحد شود؟ حتماً جناب «فررو» اراذل و اوباش حوزة علمیه و لاتولوتهای انجمن اسلامی ساکن پاریس و لندن را «روشنفکر» به شمار آوردهاند. با در نظر گرفتن الطاف شاهانة رضا پهلوی نسبت به موسوی و کروبی، باید بگوئیم این برخوردهاست که تحلیلهای امثال مارک فررو را میطلبد. حضرت والا پنداشتهاند «دمکراسی» هم حکایت دین است و هر کس ادعای طرفداری از دمکراسی کرد، به انسانمحوری التزام خواهد داشت، حال آنکه به هیچ عنوان چنین نیست!
شاهزاده رضاپهلوی ابتدا میباید گفتار و کردارشان را با معیارهای دمکراسی وفق دهند. بعد هم لازم است از آستان مقدسشان بپرسیم، حال که پایه و اساس بر ادعا و باد هواست، اگر اسمال تیغزن خواهان سکولاریسم شود، سرکار عالی آمادة همکاری با ایشان هستید، یا الطاف شاهانه فقط شامل حال آخوند و شیخپرست میشود؟ اگر اوضاع به همین منوال ادامه یابد، بزودی اثر جدید «مارک فررو» تحت عنوان «شوک سلطنت» انتشار خواهد یافت و در آن چنین خواهیم خواند:
طی دو سدة اخیر تلاش ایرانیان بر احیای شیخ و شاه متمرکز شده [...] انقلاب اسلامی که از اتحاد روشنفکران با کسبة بازار بر علیه شاه نوآور به وجود آمد، با اتحاد بازاریان و روشنفکران بر علیه شیخ کهنهپرست احیا شد. «انقلاب» جهت تکرار دورباطل از آداب ایرانیان است.
۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه
مالتی کالچرالیسم
• در سال ۱۹۹۹ از ۱۵ دولت عضو اتحادیه اروپا، ۱۲ دولت در دست سوسیال دموکراتها و ۳ دولت در دست راست میانه بود؛ اکنون از ۲۷ دولت عضو اتحادیه اروپا، ۲۱ دولت در اختیار راست مرکز و یا راست افراطی است. عروج محافظه کاری دست راستی قبل از هر چیز واکنشی به بحران اقتصادی حاد سرمایه داری است. تلاشی است از جانب بورژوازی برای حل بحران؛ پاسخ بورژوازی اروپاست به بحران جاری ...
پس از شکست فرانسه در سال ۱٨۱۵ میلادی در جنگ با دیگر قدرتهای اروپائی ، سیاستمداران ارشد روسیه ، پروس ، اتریش ، انگلستان و پاپ اتحادی را تشکیل دادند که کنسرت اروپا (یا اتحاد مقدس) نام گرفت. کنسرت اروپا در شرایطی تشکیل شد که بحرانی جدی نظامهای سنتی و اشرافیت اروپا را تهدید میکرد؛ و توانست با سرکوب و ایستادگی در برابر خواستهای دگرگونی خواهانه و مترقی، سالها جوی محافظه کارانه را بر اروپا تحمیل کند.
امروز و با وجود بحران عمیق اقتصادی و اجتماعی و قدرت گیری محافظه کاران دست راستی در اکثر کشورهای مهم قاره اروپا، وسوسه میشویم که بگوئیم کنسرت اروپائی دیگری شکل گرفته است. از طرف دیگر آمریکا نیز، با وجود تمامی سروصداها و تبلیغات درباره روی کار آمدن اوباما (که البته اکنون منقضی شده اند)، همزمان با قدرت یافتن جنبشهای محافظه کارانه و افراطی دست راستی، اینبار از پائین و در مقابل دولت مرکزی، بنظر میرسد در صدد هم آوایی با این کنسرت است. بگذارید بطور خلاصه به بررسی این پدیده ها بپردازیم.
اروپا و عروج محافظه کاران
در سالهای اخیر ، محافظه کاران کنترل دولتهای اصلی اتحادیه اروپا را در دست گرفته اند؛ ایتالیا، فرانسه، آلمان، سوئد و انگلستان، یکی پس از دیگری به دستان آنها افتاده است. نگاهی به انتخابات پارلمان اروپا در سال ۲۰۰۹، که تنها چهل و سه درصد واجدین شرایط شرکت در انتخابات در آن رای دادند – رقمی که پائین ترین آمار شرکت در انتخابات اروپا از سال تشکیل آن یعنی ۱۹۷۹ بود – بوضوح این گرایش عمومی را نشان میدهد. حزب مردم اروپا (PPE) متشکل از محافظه کاران و دموکرات مسیحی ها بالاتر از همه احزاب، ۲۶۵ کرسی را به اشغال خود درآورد. همچنین ائتلاف دموکراتها و لیبرالها برای اروپا (ALDE) ٨۴ کرسی، آلیانس کنسرواتیوها و رفرمیست ها (ECR) ۵۵ کرسی، [ائتلاف] اروپای آزاد و دموکرات (EFD) ٣۲ کرسی بدست آوردند تا یکی از دست راستی ترین پارلمانهای اروپا را تشکیل دهند. در سال ۱۹۹۹ از ۱۵ دولت عضو اتحادیه اروپا، ۱۲ دولت در دست سوسیال دموکراتها و ٣ دولت در دست راست میانه بود؛ اکنون از ۲۷ دولت عضو اتحادیه اروپا، ۲۱ دولت در اختیار راست مرکز و یا راست افراطی و تنها ۶ دولت در اختیار باصطلاح چپهای میانه است. حتی در جوامعی که سنتا آزاد و سوسیال دموکراتیک و دارای دولت رفاه و اقتصادی تامین گرا تلقی می شدند، یعنی کشورهای اسکاندیناوی بوضوح، صرف نظر از راست میانه، راستهای افراطی نیز سرهای خود را افراشته نگاه داشته اند. حزب دموکراتهای سوئد (SD) در یک نتیجه بی سابقه در سال ۲۰۱۰ بیست کرسی در پارلمان سوئد بدست آورد. حزب مردم دانمارک (DPP) بعنوان یکی از بزرگترین احزاب پارلمانی این کشور از ائتلاف راست میانه در دولت حمایت میکند. در نروژ حزب ترقی (FrP) اکنون دومین حزب بزرگ است و ۲٣ درصد آراء را در انتخابات سال ۲۰۰۹ از آن خود کرده است. این امر مختص اسکاندیناوی هم نیست. حزب آزادی اتریش (FPO) یک چهارم آراء را در انتخابات استانی وین (سنتا سرخ و سوسیالیست) از آن خود کرد و با بدست آوردن ۲۷ درصد آراء – در مقایسه با ۱۵ درصد در سال ۲۰۰۵ – بعنوان دومین حزب بزرگ به شورای شهر وین راه یافت. در هلند، حزب آزادی (PVV) در انتخابات سال ۲۰۱۰ با کسب ۲۴ کرسی بعنوان سومین حزب بزرگ به پارلمان راه یافت، تا در ائتلاف با دو حزب دست راستی دیگر تشکیل دولت بدهد. این نشان از پایان تسلط سوسیال دموکراسی و چپ میانه حتی بر پایگاههای سنتی خود دارد.
چه اتفاقی افتاده است؟ عروج محافظه کاری دست راستی چه دلایلی دارد؟ این مسئله قبل از هر چیز واکنشی به بحران اقتصادی حاد سرمایه داری است. تلاشی است از جانب بورژوازی برای حل بحران؛ پاسخ بورژوازی اروپاست به بحران جاری. خصیصه های اصلی کنسرواتیسم نوین اروپائی چرخش هرچه بیشتر به سمت راست، اخذ مباحثات و برنامه های راست افراطی در زمینه مهاجرت و امنیت اجتماعی و نیز فراخوان به کاهش بار مالیاتی و هزینه های دولتی و تحمیل ریاضت اقتصادی است. محافظه کاری نوین اروپا از لحاظ اجتماعی، مهاجرت، مهاجرین و باصطلاح تروریسم را نشانه رفته است و از لحاظ اقتصادی در صدد کاهش هزینه های دولتی و اجرای برنامه های ریاضت اقتصادی و تقویت بخش خصوصی و رقابت اقتصادی است.
آنگلا مرکل اواسط اکتبر امسال در اجتماع جوانان حزب دموکرات-مسیحی با اعلام شکست آنچه که وی مالتی کالچرالیسم نامید اظهارات تکان دهنده ای را مطرح کرد: "ما کشوری هستیم که در ابتدای دهه ۱۹۶۰ کارگران مهمان را به آلمان آوردیم. اکنون آنها با ما زندگی میکنند و ما با گفتن اینکه آنها نخواهند ماند و روزی ناپدید خواهند شد، برای مدتی طولانی به خود دروغ گفتیم. این دیدگاه مالتی کالچرالیستی (چند فرهنگ گرایی) که میگوید ما در کنار هم زندگی میکنیم و از هم راضی هستیم، این دیدگاه شکست خورده است، کاملا شکست خورده است." گرچه مرکل بعدا کوشید تا این اظهارت را اصلاح کند ولی هیچگاه نخواهد توانست محتوای راسیستی آن را بپوشاند . همتای فرانسوی وی نیکلا سارکوزی، با اخراج کولی ها و نیز مهاجران بی خانمان موسوم به "روما" به بلغارستان و رومانی – امری که در فرانسه بی سابقه نیست – وجه دیگری از چهره ضدمهاجر و خارجی ستیز محافظه کاری را نشان داد. کنسرواتیسم و راست افراطی نوین اروپا با ادعای حمایت از فرهنگ ملی-اروپائی، و با ماسک ناسیونالیستی حمایت از کارگران خودی و مبارزه با بیکاری، به سراغ ضعیف ترین بخش طبقه کارگر، مهاجران و حاشیه نشینان رفته است. احزاب و گروههای راست افراطی حتی توانسته اند با پلاتفرم ضد مهاجر و خارجی ستیز و نوعی شوینیسم اقتصادی – به این معنا که سیاست حمایتهای اقتصادی و اجتماعی در یک کشور باید ابتدا و در درجه اول مردم متعلق به همان ملت را دربرگیرد – در درون طبقه کارگر بومی کشورهای اروپائی پایگاه بیابند . اسلاوی ژیژک بدرستی بر روی همین مساله انگشت میگذارد : " تا کنون ، ما وضعیت استانداردی داشتیم ؛ یک حزب چپ میانه بزرگ و یک حزب راست میانه بزرگ . آنها تنها دو حزبی بودند که در سطحی سراسری جمعیت را مورد خطاب قرار میدادند . و بعد از آنها احزاب کوچک حاشیه ای [قرار داشتند] . اما اکنون در اروپا بطور فزاینده ای قطب بندی تازه ای در حال ظهور است ؛ یک حزب بزرگ لیبرال-کاپیتالیست ، طرفدار سرمایه داری جهانی شده و با برنامه فرهنگی-اجتماعی لیبرال ( موافق سقط جنین قانونی، آزادی دگرباشان جنسی، آزادی اقلیتهای قومی و دینی و .. ) و تنها اپوزیسیون جدی [ در مقابل این جریان ] که ناسیونالیستهای ضد مهاجر هستند . مساله هولناکی در حال وقوع است . [پوپولیستها] و ضد مهاجرها خود را بمثابه تنها صدای معتبر و موثق اعتراض نشان میدهند . اگر بخواهید اعتراض کنید ، تنها راه تاثیرگذار اعتراض در اروپا این است " ( مصاحبه با تلویزیون Democracy Now ۱۶ Oct. ۲۰۱۰ ) . در حقیقت از بین رفتن تفاوتها میان برنامه های احزاب سنتی راست و چپ در اروپا ، فضای گشودهء آماده ای را در اختیار احزاب راست افراطی قرار داده است . احزابی که برخلاف این احزاب سنتی ، تاحدی دلنگرانی ها و و مسائل عامه را انعکاس میدهند ؛ همچنین افول چپ در بسیاری از مواقع ، رای دهندگان را متوجه راست افراطی – که وعده مقابله با فساد و حیف و میل اقتصادی و بیکاری و ... را میدهد – میکند .
از طرف دیگر اقتصاد بسیاری از کشورهای اروپائی در طول دو سال اخیر درحال افول یا سقوط بوده است ؛ ایسلند ، یونان ، پرتغال ، اسپانیا و اکنون ایرلند . در حقیقت همانطور که دیوید هاروی میگوید ، مکان بحران اقتصادی سرمایه داری از نهادهای مالی و بانکی به بحران بدهی و مالیه دولتی در حال انتقال است . و به موازات همین مساله دولتهای اروپائی و اتحادیه اروپا – البته به سردمداری محافظه کاران – میکوشند از طریق تحمیل ریاضت اقتصادی و سیاستهای صرفه جوئی و بیکارسازی و تعدیل نیروی کار ، بار بحران را بر دوش مردم بیندازند . ماموریت اجرائی کردن این برنامه و مقابله با واکنشهای حاصل از آن عمدتا بر عهده مشت محکم محافظه کاران است . محافظه کاران اکنون وظیفه یافته اند تا بحران اقتصادی-مالی و کسری بودجه فزاینده را درمان کنند . اخیرا کمیسیون اروپا طرحی را برای تحکیم نظارت بر سیاستهای اقتصادی کشورهای عضو اتحادیه اروپا به تصویب رسانده است . بخش کلیدی این طرح بر جلوگیری تعقیب سیاستهائی از طرف دولتهای عضو تکیه میکند که باعث بحران کسری بودجه میشوند . به این معنا که باید به سیاستهای سخاوتمندانه اقتصادی درباره خدمات درمانی و آموزشی-فرهنگی و بیمه های بیکاری و بازنشستگی پایان داده شود و دولتهای اروپائی باید هر چه سریعتر بدینوسیله کسری بودجه خود را کاهش دهند . در همین راستا برنامه ای را برای هرس کردن دولت ، کاهش هزینه های دولتی و بازگرداندن اعتماد به بازار و تشویق بخش خصوصی اعلام کرد . در اولین قدم معلوم شد که ترجمان عینی این برنامه ، سه برابر شدن هزینه تحصیل در دانشگاه است . دولت حزب حاکم فرانسه (UMP) و پارلمان آن کشور با تصویب طرح افزایش سن بازنشستگی با بی توجهی و دهن کجی به اعتصابات و تظاهرات میلیونی و تاریخی کارگران ، دانشجویان و دانش آموزان ، چهره دیگری از اراده واپس گرایانه محافظه کاران حاکم بر اروپا را نشان دادند . این سیاستها در آینده نه تنها منجر به حل بحران و بهبود وضعیت اقتصادی نخواهند شد بلکه آسیبهای اقتصادی و اجتماعی جدی ای به کشورهای اروپائی وارد خواهند آورد .
تی پارتی آمریکائی !
اگر محافظه کاری در اروپا بیشتر بنظر میرسد که پدیده ای دولتی است ، در آمریکا بالعکس در طول در طول دو سال اخیر پدیده ای نشات گرفته و ظهور یافته در بطن اجتماع است . بارز ترین پدیدار این روند ، ظهور حرکت گسترده تی پارتی ( Tea Party ) است . این جنبش نام خود را ازحرکتی اعتراضی در سال ۱۷۷٣ میگیرد که در آن آمریکائی ها با شعار "هیچ مالیاتی ، بدون نمایندگی" چای های وارداتی توسط انگلستان را به دریا ریختند . بانیان تی پارتی اظهار میدارند که حرکتشان ، جنبشی توده ای و سازمان یافته از پائین است ؛ جنبشی که با شعارها و برنامه ء مقابله با اقدامات دولت آمریکا برای تثبیت اقتصاد ، مقابله با ولخرجی دولت در زمینه سرازیر کردن پول به بانکها و موسسات مالی و دیگر طرحهای دولت مثلا در زمینه خدمات بهداشتی ، حمایت از کاهش مالیاتها و عدم مداخله دولت در اقتصاد ، دفاع از اشتغال زائی برای آمریکائی ها و مقابله با مهاجرین و بویژه لاتین تبارها و سیاه پوستان ، دفاع از ارزشهای سنتی-ملی آمریکائی و خانواده ، دفاع از تقویت ارتش و نیروهای نظامی آمریکا و نیز گسترش حیطه مناصب دولتی به شهروندان متوسط ، در صدد بازگشت به رویای آمریکائی است . تی پارتی بویژه در برابر طرحهای اقتصادی-اجتماعی دولت اوباما جبهه گیری محکم و عمیقی دارد و در طول یکسال اخیر با سازماندهی تظاهرات و کمپین و تورهای سخنرانی بویژه در ایالتهای جنوبی و مرکزی آمریکا و تبلیغات سیاسی گسترده – با بهره گیری از چهره هایی مانند گلن بک ، مجری محافظه کار و دست راستی مدیا در آمریکا – به مقابله با باراک اوباما ، که تی پارتیست ها حتی او را کمونیست میخوانند ! ، و دولت حزب دموکرات برخاسته اند . تی پارتی طیف وسیعی از نیروهای سیاسی و اجتماعی را دربر میگیرد: از راست مذهبی و پوپولیست که بخشا در حزب جمهوریخواه حضور دارد تا عامه مردم سرخورده و هراسان از بحران اقتصادی ، بیکاری و سیاستهای مالی دولت مرکزی که آنها فاسد تلقی اش میکنند . تی پارتی با حمایت از نامزدهای دست راستی حزب جمهویخواه در انتخابات میان دوره ای آمریکا موجب شد که حزب جمهوریخواه بتواند اکثریت کنگره آمریکا بدست آورد و در انتخابات فرمانداری ها نتایج بهتری کسب کند . تی پارتی حتی امید دارد تا با حمایت از سارا پیلین – معاون نامزد شکست خورده حزب جمهوریخواه ، جان مک کین ، در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰٨ ، و سیاستمداری که راست افراطی پوپولیست مذهبی را در حزب جمهوریخواه نمایندگی میکند - در انتخابات آینده ریاست جمهوری ضد حمله بنیادینی را علیه باراک اوباما و حزب دموکرات سازمان دهد .
جدا از اینکه تی پارتی تا چه میزان در حزب جمهوریخواه نفوذ کرده است و چقدر به سیاستهای این حزب علاقه دارد ، و یا اینکه حمایت تی پارتی در دراز مدت چقدر به نفع حزب جمهوریخواه تمام میشود – امری که با وجود حرکت روزافزون تی پارتی به سمت راست گرایی و محافظه کاری و حتی نژادپرستی و دفاع از برتری سفید پوستان ممکن است به واکنشی از طرف بخشهای دیگر جامعه آمریکا به نفع حزب دموکرات شود - ؛ این جنبش توانست بر زمینه یک بحران اقتصادی-اجتماعی عظیم در آمریکا و نارضایتی حاصل از آن یک جنبش راستگرا ، محافظه کار ، نظامی گرا و مذهبی را سازمان دهد . به موازات همین روند میلیشاهای نژادپرست ، نفرت نژادی و قتلهای با انگیزه های نژادپرستانه رشد کرده اند . یکی از اعضای این گروههای نژاد پرست – معروف به اسکین هدهای طرفدار برتری سفید پوستان – میگوید : "آمریکا در بحران است ، من واقعا نمیدانم آیا روز آینده کار خواهم داشت یا نه " . آنها معتقدند که حفظ غرور نژادی سفید تنها راه دفاع در جهان ناامن و تغییریابنده امروز است . در این بین در آمریکا هم ناسیونالیسم افراطی بار تقصیر بیکاری و اوضاع متزلزل اقتصادی را بر گردن مهاجرین می اندازد و میکوشد تا با گسترش جنبشهای ضدیت با مهاجرین جای پای خود را در بستر اصلی سیاست آمریکا محکم کند . بنظر میرسد که آمریکا در منگنه فشاری دوگانه است ؛ از یکطرف دولتی که با سرازیر کردن پول به بانکها و موسسات مالی ای که خود بانی بحران بودند و نیز تحمیل بیکاری و صرفه جوئی اقتصادی سعی در کنترل و حل بحران دارد و از طرف دیگر بازخورد آن در جامعه که موجب اوجگیری راست افراطی ، محافظه کاری مذهبی و ناسیونالیسمی شده است که حتی خود را بعنوان بدیل و راه حل مشکل جا میزند .
بنابراین آنچه که امروز بوضوح میتوان دید این است که هنگامیکه یک جنبش اجتماعی گسترده نتواند قدرت توده های کارگر را علیه خصم اصلی شان یعنی نظام سرمایه داری و احزاب و جنبشهای رنگارنگش منسجم کند ، آنهائی که زندگی و معیشتشان بشدت بوسیله بحران اقتصادی سرمایه داری زیان میبیند ، کسانیکه – بویژه در اردوگاه طبقه کارگر بومی کشورهای پیشرفته سرمایه داری – شاهد از بین رفتن امتیازات سنتی شان هستند ، تحت تاثیر ایدئولوژی بورژوائی حاکم ، تقصیرها را به گردن مهاجران ، کارگران غیرقانونی ، و یا حرص و آز و فساد این یا آن دولتمرد یا بانک و موسسه مالی منفرد می اندازند . هیچ یک از اینها پاسخ نیست . پاسخ حقیقی نزد آن کارگر آگاهی است که در اعتصابات و تظاهرات فرانسه فریاد بر می آورد : "مبارزه ما به فراسوی مسئله بازنشستگی رفته و دیگر جامعه ناعادلانه و طبقاتی فرانسه را نشانه گرفته است".
پس از شکست فرانسه در سال ۱٨۱۵ میلادی در جنگ با دیگر قدرتهای اروپائی ، سیاستمداران ارشد روسیه ، پروس ، اتریش ، انگلستان و پاپ اتحادی را تشکیل دادند که کنسرت اروپا (یا اتحاد مقدس) نام گرفت. کنسرت اروپا در شرایطی تشکیل شد که بحرانی جدی نظامهای سنتی و اشرافیت اروپا را تهدید میکرد؛ و توانست با سرکوب و ایستادگی در برابر خواستهای دگرگونی خواهانه و مترقی، سالها جوی محافظه کارانه را بر اروپا تحمیل کند.
امروز و با وجود بحران عمیق اقتصادی و اجتماعی و قدرت گیری محافظه کاران دست راستی در اکثر کشورهای مهم قاره اروپا، وسوسه میشویم که بگوئیم کنسرت اروپائی دیگری شکل گرفته است. از طرف دیگر آمریکا نیز، با وجود تمامی سروصداها و تبلیغات درباره روی کار آمدن اوباما (که البته اکنون منقضی شده اند)، همزمان با قدرت یافتن جنبشهای محافظه کارانه و افراطی دست راستی، اینبار از پائین و در مقابل دولت مرکزی، بنظر میرسد در صدد هم آوایی با این کنسرت است. بگذارید بطور خلاصه به بررسی این پدیده ها بپردازیم.
اروپا و عروج محافظه کاران
در سالهای اخیر ، محافظه کاران کنترل دولتهای اصلی اتحادیه اروپا را در دست گرفته اند؛ ایتالیا، فرانسه، آلمان، سوئد و انگلستان، یکی پس از دیگری به دستان آنها افتاده است. نگاهی به انتخابات پارلمان اروپا در سال ۲۰۰۹، که تنها چهل و سه درصد واجدین شرایط شرکت در انتخابات در آن رای دادند – رقمی که پائین ترین آمار شرکت در انتخابات اروپا از سال تشکیل آن یعنی ۱۹۷۹ بود – بوضوح این گرایش عمومی را نشان میدهد. حزب مردم اروپا (PPE) متشکل از محافظه کاران و دموکرات مسیحی ها بالاتر از همه احزاب، ۲۶۵ کرسی را به اشغال خود درآورد. همچنین ائتلاف دموکراتها و لیبرالها برای اروپا (ALDE) ٨۴ کرسی، آلیانس کنسرواتیوها و رفرمیست ها (ECR) ۵۵ کرسی، [ائتلاف] اروپای آزاد و دموکرات (EFD) ٣۲ کرسی بدست آوردند تا یکی از دست راستی ترین پارلمانهای اروپا را تشکیل دهند. در سال ۱۹۹۹ از ۱۵ دولت عضو اتحادیه اروپا، ۱۲ دولت در دست سوسیال دموکراتها و ٣ دولت در دست راست میانه بود؛ اکنون از ۲۷ دولت عضو اتحادیه اروپا، ۲۱ دولت در اختیار راست مرکز و یا راست افراطی و تنها ۶ دولت در اختیار باصطلاح چپهای میانه است. حتی در جوامعی که سنتا آزاد و سوسیال دموکراتیک و دارای دولت رفاه و اقتصادی تامین گرا تلقی می شدند، یعنی کشورهای اسکاندیناوی بوضوح، صرف نظر از راست میانه، راستهای افراطی نیز سرهای خود را افراشته نگاه داشته اند. حزب دموکراتهای سوئد (SD) در یک نتیجه بی سابقه در سال ۲۰۱۰ بیست کرسی در پارلمان سوئد بدست آورد. حزب مردم دانمارک (DPP) بعنوان یکی از بزرگترین احزاب پارلمانی این کشور از ائتلاف راست میانه در دولت حمایت میکند. در نروژ حزب ترقی (FrP) اکنون دومین حزب بزرگ است و ۲٣ درصد آراء را در انتخابات سال ۲۰۰۹ از آن خود کرده است. این امر مختص اسکاندیناوی هم نیست. حزب آزادی اتریش (FPO) یک چهارم آراء را در انتخابات استانی وین (سنتا سرخ و سوسیالیست) از آن خود کرد و با بدست آوردن ۲۷ درصد آراء – در مقایسه با ۱۵ درصد در سال ۲۰۰۵ – بعنوان دومین حزب بزرگ به شورای شهر وین راه یافت. در هلند، حزب آزادی (PVV) در انتخابات سال ۲۰۱۰ با کسب ۲۴ کرسی بعنوان سومین حزب بزرگ به پارلمان راه یافت، تا در ائتلاف با دو حزب دست راستی دیگر تشکیل دولت بدهد. این نشان از پایان تسلط سوسیال دموکراسی و چپ میانه حتی بر پایگاههای سنتی خود دارد.
چه اتفاقی افتاده است؟ عروج محافظه کاری دست راستی چه دلایلی دارد؟ این مسئله قبل از هر چیز واکنشی به بحران اقتصادی حاد سرمایه داری است. تلاشی است از جانب بورژوازی برای حل بحران؛ پاسخ بورژوازی اروپاست به بحران جاری. خصیصه های اصلی کنسرواتیسم نوین اروپائی چرخش هرچه بیشتر به سمت راست، اخذ مباحثات و برنامه های راست افراطی در زمینه مهاجرت و امنیت اجتماعی و نیز فراخوان به کاهش بار مالیاتی و هزینه های دولتی و تحمیل ریاضت اقتصادی است. محافظه کاری نوین اروپا از لحاظ اجتماعی، مهاجرت، مهاجرین و باصطلاح تروریسم را نشانه رفته است و از لحاظ اقتصادی در صدد کاهش هزینه های دولتی و اجرای برنامه های ریاضت اقتصادی و تقویت بخش خصوصی و رقابت اقتصادی است.
آنگلا مرکل اواسط اکتبر امسال در اجتماع جوانان حزب دموکرات-مسیحی با اعلام شکست آنچه که وی مالتی کالچرالیسم نامید اظهارات تکان دهنده ای را مطرح کرد: "ما کشوری هستیم که در ابتدای دهه ۱۹۶۰ کارگران مهمان را به آلمان آوردیم. اکنون آنها با ما زندگی میکنند و ما با گفتن اینکه آنها نخواهند ماند و روزی ناپدید خواهند شد، برای مدتی طولانی به خود دروغ گفتیم. این دیدگاه مالتی کالچرالیستی (چند فرهنگ گرایی) که میگوید ما در کنار هم زندگی میکنیم و از هم راضی هستیم، این دیدگاه شکست خورده است، کاملا شکست خورده است." گرچه مرکل بعدا کوشید تا این اظهارت را اصلاح کند ولی هیچگاه نخواهد توانست محتوای راسیستی آن را بپوشاند . همتای فرانسوی وی نیکلا سارکوزی، با اخراج کولی ها و نیز مهاجران بی خانمان موسوم به "روما" به بلغارستان و رومانی – امری که در فرانسه بی سابقه نیست – وجه دیگری از چهره ضدمهاجر و خارجی ستیز محافظه کاری را نشان داد. کنسرواتیسم و راست افراطی نوین اروپا با ادعای حمایت از فرهنگ ملی-اروپائی، و با ماسک ناسیونالیستی حمایت از کارگران خودی و مبارزه با بیکاری، به سراغ ضعیف ترین بخش طبقه کارگر، مهاجران و حاشیه نشینان رفته است. احزاب و گروههای راست افراطی حتی توانسته اند با پلاتفرم ضد مهاجر و خارجی ستیز و نوعی شوینیسم اقتصادی – به این معنا که سیاست حمایتهای اقتصادی و اجتماعی در یک کشور باید ابتدا و در درجه اول مردم متعلق به همان ملت را دربرگیرد – در درون طبقه کارگر بومی کشورهای اروپائی پایگاه بیابند . اسلاوی ژیژک بدرستی بر روی همین مساله انگشت میگذارد : " تا کنون ، ما وضعیت استانداردی داشتیم ؛ یک حزب چپ میانه بزرگ و یک حزب راست میانه بزرگ . آنها تنها دو حزبی بودند که در سطحی سراسری جمعیت را مورد خطاب قرار میدادند . و بعد از آنها احزاب کوچک حاشیه ای [قرار داشتند] . اما اکنون در اروپا بطور فزاینده ای قطب بندی تازه ای در حال ظهور است ؛ یک حزب بزرگ لیبرال-کاپیتالیست ، طرفدار سرمایه داری جهانی شده و با برنامه فرهنگی-اجتماعی لیبرال ( موافق سقط جنین قانونی، آزادی دگرباشان جنسی، آزادی اقلیتهای قومی و دینی و .. ) و تنها اپوزیسیون جدی [ در مقابل این جریان ] که ناسیونالیستهای ضد مهاجر هستند . مساله هولناکی در حال وقوع است . [پوپولیستها] و ضد مهاجرها خود را بمثابه تنها صدای معتبر و موثق اعتراض نشان میدهند . اگر بخواهید اعتراض کنید ، تنها راه تاثیرگذار اعتراض در اروپا این است " ( مصاحبه با تلویزیون Democracy Now ۱۶ Oct. ۲۰۱۰ ) . در حقیقت از بین رفتن تفاوتها میان برنامه های احزاب سنتی راست و چپ در اروپا ، فضای گشودهء آماده ای را در اختیار احزاب راست افراطی قرار داده است . احزابی که برخلاف این احزاب سنتی ، تاحدی دلنگرانی ها و و مسائل عامه را انعکاس میدهند ؛ همچنین افول چپ در بسیاری از مواقع ، رای دهندگان را متوجه راست افراطی – که وعده مقابله با فساد و حیف و میل اقتصادی و بیکاری و ... را میدهد – میکند .
از طرف دیگر اقتصاد بسیاری از کشورهای اروپائی در طول دو سال اخیر درحال افول یا سقوط بوده است ؛ ایسلند ، یونان ، پرتغال ، اسپانیا و اکنون ایرلند . در حقیقت همانطور که دیوید هاروی میگوید ، مکان بحران اقتصادی سرمایه داری از نهادهای مالی و بانکی به بحران بدهی و مالیه دولتی در حال انتقال است . و به موازات همین مساله دولتهای اروپائی و اتحادیه اروپا – البته به سردمداری محافظه کاران – میکوشند از طریق تحمیل ریاضت اقتصادی و سیاستهای صرفه جوئی و بیکارسازی و تعدیل نیروی کار ، بار بحران را بر دوش مردم بیندازند . ماموریت اجرائی کردن این برنامه و مقابله با واکنشهای حاصل از آن عمدتا بر عهده مشت محکم محافظه کاران است . محافظه کاران اکنون وظیفه یافته اند تا بحران اقتصادی-مالی و کسری بودجه فزاینده را درمان کنند . اخیرا کمیسیون اروپا طرحی را برای تحکیم نظارت بر سیاستهای اقتصادی کشورهای عضو اتحادیه اروپا به تصویب رسانده است . بخش کلیدی این طرح بر جلوگیری تعقیب سیاستهائی از طرف دولتهای عضو تکیه میکند که باعث بحران کسری بودجه میشوند . به این معنا که باید به سیاستهای سخاوتمندانه اقتصادی درباره خدمات درمانی و آموزشی-فرهنگی و بیمه های بیکاری و بازنشستگی پایان داده شود و دولتهای اروپائی باید هر چه سریعتر بدینوسیله کسری بودجه خود را کاهش دهند . در همین راستا برنامه ای را برای هرس کردن دولت ، کاهش هزینه های دولتی و بازگرداندن اعتماد به بازار و تشویق بخش خصوصی اعلام کرد . در اولین قدم معلوم شد که ترجمان عینی این برنامه ، سه برابر شدن هزینه تحصیل در دانشگاه است . دولت حزب حاکم فرانسه (UMP) و پارلمان آن کشور با تصویب طرح افزایش سن بازنشستگی با بی توجهی و دهن کجی به اعتصابات و تظاهرات میلیونی و تاریخی کارگران ، دانشجویان و دانش آموزان ، چهره دیگری از اراده واپس گرایانه محافظه کاران حاکم بر اروپا را نشان دادند . این سیاستها در آینده نه تنها منجر به حل بحران و بهبود وضعیت اقتصادی نخواهند شد بلکه آسیبهای اقتصادی و اجتماعی جدی ای به کشورهای اروپائی وارد خواهند آورد .
تی پارتی آمریکائی !
اگر محافظه کاری در اروپا بیشتر بنظر میرسد که پدیده ای دولتی است ، در آمریکا بالعکس در طول در طول دو سال اخیر پدیده ای نشات گرفته و ظهور یافته در بطن اجتماع است . بارز ترین پدیدار این روند ، ظهور حرکت گسترده تی پارتی ( Tea Party ) است . این جنبش نام خود را ازحرکتی اعتراضی در سال ۱۷۷٣ میگیرد که در آن آمریکائی ها با شعار "هیچ مالیاتی ، بدون نمایندگی" چای های وارداتی توسط انگلستان را به دریا ریختند . بانیان تی پارتی اظهار میدارند که حرکتشان ، جنبشی توده ای و سازمان یافته از پائین است ؛ جنبشی که با شعارها و برنامه ء مقابله با اقدامات دولت آمریکا برای تثبیت اقتصاد ، مقابله با ولخرجی دولت در زمینه سرازیر کردن پول به بانکها و موسسات مالی و دیگر طرحهای دولت مثلا در زمینه خدمات بهداشتی ، حمایت از کاهش مالیاتها و عدم مداخله دولت در اقتصاد ، دفاع از اشتغال زائی برای آمریکائی ها و مقابله با مهاجرین و بویژه لاتین تبارها و سیاه پوستان ، دفاع از ارزشهای سنتی-ملی آمریکائی و خانواده ، دفاع از تقویت ارتش و نیروهای نظامی آمریکا و نیز گسترش حیطه مناصب دولتی به شهروندان متوسط ، در صدد بازگشت به رویای آمریکائی است . تی پارتی بویژه در برابر طرحهای اقتصادی-اجتماعی دولت اوباما جبهه گیری محکم و عمیقی دارد و در طول یکسال اخیر با سازماندهی تظاهرات و کمپین و تورهای سخنرانی بویژه در ایالتهای جنوبی و مرکزی آمریکا و تبلیغات سیاسی گسترده – با بهره گیری از چهره هایی مانند گلن بک ، مجری محافظه کار و دست راستی مدیا در آمریکا – به مقابله با باراک اوباما ، که تی پارتیست ها حتی او را کمونیست میخوانند ! ، و دولت حزب دموکرات برخاسته اند . تی پارتی طیف وسیعی از نیروهای سیاسی و اجتماعی را دربر میگیرد: از راست مذهبی و پوپولیست که بخشا در حزب جمهوریخواه حضور دارد تا عامه مردم سرخورده و هراسان از بحران اقتصادی ، بیکاری و سیاستهای مالی دولت مرکزی که آنها فاسد تلقی اش میکنند . تی پارتی با حمایت از نامزدهای دست راستی حزب جمهویخواه در انتخابات میان دوره ای آمریکا موجب شد که حزب جمهوریخواه بتواند اکثریت کنگره آمریکا بدست آورد و در انتخابات فرمانداری ها نتایج بهتری کسب کند . تی پارتی حتی امید دارد تا با حمایت از سارا پیلین – معاون نامزد شکست خورده حزب جمهوریخواه ، جان مک کین ، در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰٨ ، و سیاستمداری که راست افراطی پوپولیست مذهبی را در حزب جمهوریخواه نمایندگی میکند - در انتخابات آینده ریاست جمهوری ضد حمله بنیادینی را علیه باراک اوباما و حزب دموکرات سازمان دهد .
جدا از اینکه تی پارتی تا چه میزان در حزب جمهوریخواه نفوذ کرده است و چقدر به سیاستهای این حزب علاقه دارد ، و یا اینکه حمایت تی پارتی در دراز مدت چقدر به نفع حزب جمهوریخواه تمام میشود – امری که با وجود حرکت روزافزون تی پارتی به سمت راست گرایی و محافظه کاری و حتی نژادپرستی و دفاع از برتری سفید پوستان ممکن است به واکنشی از طرف بخشهای دیگر جامعه آمریکا به نفع حزب دموکرات شود - ؛ این جنبش توانست بر زمینه یک بحران اقتصادی-اجتماعی عظیم در آمریکا و نارضایتی حاصل از آن یک جنبش راستگرا ، محافظه کار ، نظامی گرا و مذهبی را سازمان دهد . به موازات همین روند میلیشاهای نژادپرست ، نفرت نژادی و قتلهای با انگیزه های نژادپرستانه رشد کرده اند . یکی از اعضای این گروههای نژاد پرست – معروف به اسکین هدهای طرفدار برتری سفید پوستان – میگوید : "آمریکا در بحران است ، من واقعا نمیدانم آیا روز آینده کار خواهم داشت یا نه " . آنها معتقدند که حفظ غرور نژادی سفید تنها راه دفاع در جهان ناامن و تغییریابنده امروز است . در این بین در آمریکا هم ناسیونالیسم افراطی بار تقصیر بیکاری و اوضاع متزلزل اقتصادی را بر گردن مهاجرین می اندازد و میکوشد تا با گسترش جنبشهای ضدیت با مهاجرین جای پای خود را در بستر اصلی سیاست آمریکا محکم کند . بنظر میرسد که آمریکا در منگنه فشاری دوگانه است ؛ از یکطرف دولتی که با سرازیر کردن پول به بانکها و موسسات مالی ای که خود بانی بحران بودند و نیز تحمیل بیکاری و صرفه جوئی اقتصادی سعی در کنترل و حل بحران دارد و از طرف دیگر بازخورد آن در جامعه که موجب اوجگیری راست افراطی ، محافظه کاری مذهبی و ناسیونالیسمی شده است که حتی خود را بعنوان بدیل و راه حل مشکل جا میزند .
بنابراین آنچه که امروز بوضوح میتوان دید این است که هنگامیکه یک جنبش اجتماعی گسترده نتواند قدرت توده های کارگر را علیه خصم اصلی شان یعنی نظام سرمایه داری و احزاب و جنبشهای رنگارنگش منسجم کند ، آنهائی که زندگی و معیشتشان بشدت بوسیله بحران اقتصادی سرمایه داری زیان میبیند ، کسانیکه – بویژه در اردوگاه طبقه کارگر بومی کشورهای پیشرفته سرمایه داری – شاهد از بین رفتن امتیازات سنتی شان هستند ، تحت تاثیر ایدئولوژی بورژوائی حاکم ، تقصیرها را به گردن مهاجران ، کارگران غیرقانونی ، و یا حرص و آز و فساد این یا آن دولتمرد یا بانک و موسسه مالی منفرد می اندازند . هیچ یک از اینها پاسخ نیست . پاسخ حقیقی نزد آن کارگر آگاهی است که در اعتصابات و تظاهرات فرانسه فریاد بر می آورد : "مبارزه ما به فراسوی مسئله بازنشستگی رفته و دیگر جامعه ناعادلانه و طبقاتی فرانسه را نشانه گرفته است".
اشتراک در:
پستها (Atom)