ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

اثری جاودان و ماندگار از_م _ سحر

شیطان و خدا

راوی : م.سحــر


این نمایشنامهء منظوم هنوز ناکامل و همچنان روی میز کار سراینده است

آنچه در زیر می خوانید متنی است که در قیاس با متن پیشین کامل تر شده است.ـ

....................................................................



شیطان (به خدا) ـ


آدمی کو که من سجود کنم
پشت بر آنچه هست و بود کنم؟ـ


خدا


گر تو او را در این جهان دو در
یافتی نزد ما بیار خبر


شیطان


تو که دربان هردو درگاهی
زچه از من نشان او خواهی؟


خدا


زانکه ای رانده دزد ِ تبعیدی
از بهشتش تویی که دزدیدی؟ـ


شیطان


من که دزدیدمش ، کجا بردم
خارج از کشور ِ خدا بردم؟
آفریننده ای ،تما شا کن
تحفهء آفریده پیدا کن


خدا


(ـ(در حالیکه به شرق و غرب و شمال و جنوب و بالا و پایین نظر جستجو گرانه ای می اندازد)ـ
یا کسی نیست ، یا نمی بینم
به خدا جز ترا نمی بینم


شیطان


تو پدید آور ِ پدیده ستی
گر ندیدی نیافریدستی
گر نمی بینی آنچه ساخته ای
تخته کن دکّه را که باخته ای
دست بردار از خدایی ی خویش
ترک کن تخت کبریایی خویش


خدا


بن این خانه را ز خوب و ز زشت
روز اول که می نهادم خشت
هر چه در طرح هردوعالم بود
خلق آن از برای آدم بود
تا هنرهای اوستا بیند
ذوق در نقش ِ این بنا بیند
سربه تعظیم ما فرود آرد
پیش پای خدا سجود آرد
روز و شب ذکر کارساز کند
آفریننده را نماز کند
به به و چه چه و ثنا گوید
ذکر بی وقفهء خدا گوید
شکر این بندگی به جای آرد
باد درغبغب خدای آرد
اگر آدم نبود ای مطرود
بود از خلق کائنات چه سود؟
رشتهء ما چه تارو پودی داشت؟
هنر ما کجا نمودی داشت؟
چه کسی آفرین ما می گفت؟
آفریننده را ثنا می گفت؟


شیطان


پس اگر حرف حق زما شنوید
آفریدید تا ثنا شنوید !؟


خدا


گرچه نا برحق آفریده تویی
راست پندار برگزیده تویی
گرچه طغیانگر ی سیهکاری
سخن راست بر زبان آری
آفریدیم تا ثنا شنویم
به به از آدم دوپا شنویم
حظ بریم از نیاز و تکریمش
حمد و تذکیر و ترس و تسلیمش
خوش بخندیم بر نمایش او
نشئه گردیم از نیایش او
عجز بینیم و خواری او را
خری و خر سواری او را
لابه و التماس و ذلت او
غم و اندوه و جور و محنت او

این قسمت داخل پرانتز می تواند با صدای آدم از زبان خدا گفته شود

(گشنگی ها و تشنگی هایش
شکم ِ طبل و پینهء پایش
ضربه هایی که بر درش کوبند
میخ هایی که بر سرش کوبند
قفل هایی که بر دلش بندند
نقش دِق در مقابلش بندند
ریش او را به خنده آلایند
زخم بر زخم او بیفزایند)
تا به درگاه کبریایی خویش
و ز تماشاگه خدایی خویش
کیف ازین نقش آش و لاش کنیم
هی بخندیم و هی نگاش کنیم
دلقکی روی خاک بنشانیم
داد ازین آفریده بستانیم
دلقکی زخم خورد و شمع آجین
چهره اش زرد و پیکرش خونین


شیطان


غم او دیده ای و خرسندی؟
دلقکش خوانده ای و می خندی؟
دیدن رنج اوست آسانت؟
چیست نام ِ رحیم و رحمانت؟
گاه در بیم وگاه در اُمیّد
گاه در توبه ، گاه در تمجید
اوت خواند کریم بنده نواز
هردم از دل برآورد آواز
که پناهش زخوف و بیم دهی
به دلش مرهم رحیم نهی
لیک مرهم نهفته ای در عرش
زخمِ آدم ، دهان گشوده به فرش
زخمِ آدم به سجده گاه کبود
آتش و آب ازوست خون آلود
مرهم اما نهفته در صندوق
همچو دیدار خالق از مخلوق
وینچنین غرق رنج و بیماری
نوشدارو ازو نهان داری
آنچه او را دهی به حد وفور
حفرهء آتش است و پنجهء زور
تیغ وحش آخته ست بر جانش
وز گریبان رسد به دامانش
ظلم ، جاری به عرصه های سکوت
رحم در بایگانی ملکوت
خاک می بلعدش به زلزله ای
رخصتش نیست تا کند گِله ای
سیل می کوبدش به سر ، در و بام
تو به سویش نمی نهی یک گام
راست خواهی ، ز بود و نابودت
نیست جز در زیان او سودت


خدا


راندم از بارگاه خویشتنت
تا نبینم به سُخره دم زدنت
اینچنین یاوه ، اینچنین روراست
نشتر طعنه ات به سوی خداست؟
تو که مطرودی از حریم حرم
از چه رو می زنی دم از آدم ؟
نزد ما در دفاع ازو کوشی؟
لب نبندی به مُهر خاموشی؟
پیش ربّ آمدی سکوت آور
قول ِ طغیان ببر، قنوت آور
اینک آه و دمی که بر خاک است
بی حضورش حساب ما پاک است
حال گویی کز او اثر نبود؟
هیچکس را ز وی خبر نبود؟
همه هستند لیک آدم نیست؟
ردّ پایش به هردو عالم نیست؟
پس که زین پس مجیز ما گوید؟
لابه ورزد ، خدا خدا گوید؟
چه کسی کبریای ما بیند؟
عدل در طرح این بنا بیند؟
بی توقف سجود ما آرد
خوش خوشان در وجود ما آرد
به حقیقت خدا در ین عالم
نازپرورد کیست جز آدم؟
به جز آدم ز روی عجز و نیاز
کیست کرنش پرست و بیضه نواز؟
که چنین خوش به نردبان آید
دست بر سقف آسمان ساید
هرکجا نرم پنجه پیش آرد
کاسه ای زآبروی خویش آرد
چاپلوسی کند به صد خواری
با خدا خواهی و خودآزاری
حال گویید ازین سراچهء پست
بی خبر رفت و دیده بر ما بست؟
پس ازین پس که با خدا باشد؟
بردهء بارگاه ِ ما باشد؟
پس ازین پس خدا ، خدایی خویش
پادشاهی و کبریایی خویش
قهر و خوف و عتاب و لعنت را
وعدهء ناز و نوش و نعمت را
اگر آدم نبود ، زی که برد؟
غیر از آدم متاع او که خرد؟
به که بفروشد این بزرگی را
لطف میشی و قهر گرگی را؟


شیطان


راستی را خدای راست تویی
دوجهان را اگر خداست تویی
راستی را که راست می گویی
راست ، بی کمّ و کاست می گویی
آدم ار زین جهان رود بیرون
چیست معنای حکم «کـُن فـَیـَکـون »؟
کبریایت ز عرصهء افلاک
حکم چون گسترد به صفحهء خاک؟
به که فرمان دهد از آن ملکوت
که بخور ضربه ها به مُهر سکوت؟
زجر دونان ببین و دم درکش
جهل را چون جوال بر سرکش
خواری و وهن را در آخور کن
زاشگ حسرت پیاله ها پرکن
هِل که چون برّه ات به سیخ کشند
نقش ِ جانت به خط ِ میخ کشند
پای در بند جان گذارندت
نعل بر استخوان فشارندت
به که گوید که حلقه کن در گوش
پیش ِ دینبارگان ِ زهدفروش؟
به قدمگاه جاهلین پا هل
روح خود را به اهل دین وا هل
تا بریزند با ملاقهء دین
عوض ِ عقل ، در سرت سرگین
به که گوید که خون دل می خور
پیش پای فریب قِل می خور
شب و روز از جبین عرق می ریز
حاصل رنج در طبق می ریز
هدیه می بر به شوق ِ نادانی
پیش زالووَشان روحانی
تاقبای خدا بپوشندت
مثل گاو حسن بدوشندت
خانه ات را زنند چوب حراج
عُشر گیرند و خمس و جزیه و باج
توبره ی خود کنند مالامال
به خراج و غنیمت و انَفال
وطنت را به زیر سقف کشند
دور هستی ت خطّ ِ وقف کشند
ببرند آنچه ت از نیاکان بود
حاصل خون و اشگ ِ پاکان بود
در کنار زکات و سهم إمام
دخت و پورت شود کنیز و غلام
هردم از جاهلان تپانچه خوری
میوهء جهل خود به خوانچه خوری
نیزه اندر کفت نهد سالوس
تا به شیپور جنگ و نعرهء کوس
جان فشانی به پای مفت خوران
برملا جوی و در نهفت خوران
پای بر فرش ِ مین شوی خر او
سپر ـ تیر و خشت ِ سنگر او
تا بنام خدا ، خدا گردند
قائد و پیر و مقتدا گردند
تا به نام خدارئیس شوند
کیسهء خیل ِ کاسه لیس شوند
چشمبندت زنند و بارکشی
زهر نوشی و انتظار کشی
هی بچرخی چو اسب عصاری
از عروقت عرق شود جاری


خدا


ما ببینیم و رقت انگیزیم
غضب و رحم در هم آمیزیم


شیطان


تا ببینید و ر قت انگیزید
غضب و رحم درهم آمیزید


خدا


( درحالیکه همچنان آدم مفقودالاثر مخاطب اوست )
ما ببینیم و مرحبا گوییم



«نعمی» در میان «لا» گوییم


شیطان


تا ببینید و مرحبا گویید
نعمی در میان لا گویید


خدا


آدم خاکسار بینیمت
لطف پروردگار بینیمت
دیده بر شرمساری ات بندیم
بنده باشی به گاری ات بندیم
جان دهی مفت و نان خوری قرضی
راستی را خلیفة الارضی


شیطان


با چنین قد و قامت فرضی
راستی را خلیفة الارضی!
با چنین دست حق به همراهی
راستی را خلیفة ُاللهی!
جانشین خدای برخاکی
وینچنین ، نورچشم لولاکی
آفریننده ، تخت بر افلاک
جانشین ، مرغ پرشکستهء خاک
بستهء وهن و خستهء خواری
اشگ و خونش چو آبرو جاری
آفریننده ، سجده گاهش خوش
حکم بخششگر گناهش خوش
جانشینش به خاک ، طعمهء گرگ
در دل کوچکش خدای بزرگ
دل او می درند و او تنهاست
غرق تنهایی است و غرق خداست


خدا


حال گویید کز قلمرو ما
پای بیرون نهاده پادو ِ ما؟
دست از کارگاه ما شسته ست؟
رفته و خاکِ دیگری جُسته ست؟
راستی را اگر شود مفقود
غرض از خلق کائنات چه بود؟
پس ازین پس که نیست آدم ِ خاک
سوی ما دست کیست بر افلاک؟
راستی را به غیرازین مفلوک
کِیف ما را که کرد خواهد کوک؟
به جز ابن خاکزاد ِ رنج نژاد
که به کون و فساد معنا داد؟
که مرا کردگار دانا کرد؟
در رحمت به روی خود وا کرد
تخت ما بر فراز فرش نهاد؟
نام ما پادشاه عرش نهاد؟
زچه گویید رفت و ناپیداست؟
او مگر خارج از قلمرو ماست؟
جز دوعالم نیافریدستم
هر دو عالم به نام او بستم
او اگر هست هردو عالم هست
او اگر نیست رفته ایم از دست
او اگر هست عرش ما برپاست
او اگر نیست ، عرش و فرش که راست؟
او اگر هست نقش ما زیباست
او اگر نیست ،جمله باد ِ هواست
هیچ در هیچ ِ پیچ در پیچ ست
دو جهان بی وجود او هیچ ست
آدمی گُم شود ، خدا هم نیست
گوش اگر نیست شد ، صدا هم نیست
آدم از این جهان اگر کوچد
شب فرازآید و سحرکوچد
شب تاریک ِ پوچ ِ بی معنا
در رسد خالی از حضور خدا
نه خدا ماند و نه آثارش
لوح محفوظ و نقش دیوارش
هستی اندر سکوت محض خزد
نَفَس ِ روح بر جهان نوزد
محض تاریکی و سرای سکون
هیچ همگون و پوچ ِ ناهمگون
معنی از هست و نیست بگریزد
نیست با نیست درهم آمیزد
نیست در نیست چیست غیر از نیست؟
به عدم کردگار هستی کیست ؟
کردگاری که در عدم پوید
نیستی کارَد و عدم روید
هست ِ بی نام ، چشم ِ بینا نیست
کانچه را نام نیست ، معنا نیست
زانکه آدم به هست نام نهاد
نیستی رو در انهدام نهاد
هست شد هستی آن زمان کآدم
زد به عالم ز نام ِ هستی دَم
آمد و نام داد هستی را
بد و نیک و بلند و پستی را
گذر لحظه را زمان نامید
جویبار وی آسمان نامید
ظرف اشیاء را فضا نامید
هست سازنده را خدا نامید
زشت و زیبا و نور و ظلمت را
مهر و کین را و عجز و قوت را
مشرق و مغرب و شمال و جنوب
ماه و خورشید در طلوع و غروب
سقف مینایی و چراغانیش
شب تاریک و صبح نورانیش
آب را خاک را و آتش را
ابر آرام و موج سرکش را
دشت سرسبزواحه در برهوت
جنبش ساکن و صدای سکوت
بال پروانه و ترنّم برگ
بر گل و سبزه تند بارِ تگرگ
رخشش آذرخش و کوبش رعد
لحظهء ناخجسته ، ساعت سعد
سبز و سرخ و سفید و زرد و سیاه
تابش آفتاب و گردش ماه
نَفَس باد و نعرهء طوفان
کوبش رعد و ریزش باران
خشم ِآتشفشان و قعر مغاک
لرز کوه و دهان گشودن ِخاک
پنجهء وحش و پیکر خونبار
وقنا ربنا عذاب النار
وحشت اینگونه اش به روز و به شب
ساخت ربّ و پناه برد به رب
وهم و ترسش پناهگاه آورد
به خدای جهان پناه آورد
به خدایی که نام داد او را
تاج شاهی به سر نهاد او را
کاخ وی را به آسمانها برد
بی نشانی به بی نشان ها برد
ما ز نامیدنش خدا شده ایم
وینچنین با وی آشنا شده ایم
وینچنین ما شدیم رب الناس
ملک الناس فی صدور الناس
ترس ، پروردگار مذهب شد
خشیة الدهر خشیة الرب شد
نام ما برد و رب شدیم اورا
ترس دائم طلب شدیم او را
تا بساید ز روی عجز و نیاز
رو به درگاه ربّ ِ بنده نواز
گر زما بر زبان نیارد نام
رونق بخت ماست بی فرجام
برق بی نامی آتش انگیزد
کاخ ما زآسمان فرو ریزد
سازد از ما درون پیلهء خویش
بت گمنام بی قبیلهء خویش
بت گمنام خیل خاموشان
خفته در حلقهء فراموشان
وینچنین زآسمان هبوط کنیم
به مغاک زمین سقوط کنیم
حال باید چه کرد با این درد؟
تو که جز شیطنت ندانی کرد!!ـ


شیطان


ای خدایی که راندهء تومنم
خر ازین پل رهاندهء تومنم
دور ازین کارگاه کج بنیاد
هستم از هفت دولتت آزاد
نه بر آن نعمت تو مهمانم
نه ترا منتی ست برجانم
می خورم نان هوش و آزادی
خوشتر از نعمت خدادادی
خوش به بازار جهل می خندم
بار بر دوش خود نمی بندم
روز اول در آن بهشت ِ خیال
آدم از جهل بود مالامال
نه به عشق ِ خداش دسترسی
نه به حواش میلی و هوسی
من در آن حال و روز نامطبوع
دادم و خورد میوهء ممنوع
جهلش از سر پرید و نادانی
شد جهانش به عشق نورانی
دین و دل در وجود حوا بست
چشم درچشم یار شیدا بست
دست بنهاد روی دستانش
آتش آمیخت با دل و جانش
لب ِ لرزان نهاد بر لب یار
مرده شد زنده، خفته شد بیدار
هردو برهم چو مار پیچیدند
پود واری به تار پیچیدند
نه نشانی ز زهد بود و نه دین
این بر آن حلقه بود و آن بر این
نه نشانی ز خوف بود و گناه
غضب ِ یَهوه، کیفر الله
نه به روح القُذُس گمانی بود
نه ز ملاعمر نشانی بود
نه خمینی صدا و سیما داشت
قفل در زیرناف ِ حوا داشت
منکراتش نداشت بر آدم
نظر ِ حِقد و کین به زیر شکم
پاسدارش نداشت دست به تیغ
تا کند پرتو از چراغ دریغ
نه بنام نجابت و اخلاق
عشق می خورد برقفا شلاق
نه ز فتوای شرع و حکم فقیه
عشق می شد به تیغ ِ دین تنبیه
روی زیبا رها ز چادر بود
دامن عشق از صفا پر بود
دل عشاق را نه ترس و نه بیم
بود از حُکم ِ شحنه و دژخیم
سنگ ها زیب ِ جویباران بود
نغمه پرداز آبشاران بود
عرصهء شوم ِ سنگساران را
شرع در کف نمی فشرد آن را
دشت آرام و باغ بود آرام
پرتوافشان چراغ بود آرام
مهر، زرین و شوق زیبا بود
دل آدم به نزد حوا بود
لب به لب بود آدم و حوا
پنجه در پنجه بود و پا در پا
چشم درچشم بود و ناف به ناف
سین به سین می سُرید و کاف به کاف
جات خالی که صحنه دیدن داشت
نغمهء عاشقان شنیدن داشت
شعله انگیخت ، عشق در آدم
عاشقی رخنه کرد در عالم
شیوه ء طاغیان عالم شد
خود ازین شیوه ، آدم ، آدم شد
دود ِ دل رفت و نور مهر آمد
دل حوا تنور مهر آمد
لیک ازین شیوه سخت رنجیدی
روی برتافتی و غریدی
عاشقان را ز خویش تاراندی
وینچنین از بهشتشان راندی
دست آدم به دست حوا بود
خاک تبعیدگاه آنها بود
اگر از من کنی نظر خواهی
جرمشان عشق بود و آگاهی

خدا


جرمشان عشق بود؟


شیطان


آری بود!
جرم مکتوم و آشکاری بود
سرّ سربستهء شکوفهء باغ
آتشی بود در وجود چراغ
شعله ای بود و گرچه می دیدیش
خفته و مُرده می پسندیدیش
بود بر آن درخت دانایی
راز پنهان عشق و شیدایی
راز می خواستی نهان ماند
تا بساط تو درامان ماند
مهر می خواستی به بند بود
تا نه جز بر تو دلپسند بود
عشق می خواستی به خواب اندر
شوق ِعشاق در غیاب اندر
باغ ، از کار و زرع و کشت تهی
آدم از عشق در بهشت تهی
سفر از جان آدمیت دور
حضر از محضر خرد معذور
تا نه بینش به چشم وپویه به پای
تا نه در کار ، دست ِ کارگشای
تا نه آفاق آرزو درجان
تا نه رهرو به راه خویش روان
تا نه در سینه سوز و فکر به سر
نه سر ساختن ، نه ذوق هنر
نه ظرافت ، نه حس زیبایی
نه به دل خواهش شکوفایی
نه ز برگی به برگ سر ساید
نظری سایه بر نظر ساید
گل زبلبل دریغ دارد رنگ
دل بر آواز او ندارد تنگ
تا نه پراواز شوق و شور آرد
پر پروانه دل به نور آرد
گَرد نفشاند از درخت بهار
تا درختی دگر برآرد بار
بوسه ناردنسیم سوی گیاه
ز گیاهی که دل نهاده به راه
نرهاند جهان به صوت جلی
بند جان از ارادهء ازلی
تا بماند بهشت ، خانه جهل
کاردنیا به کارگردان سهل
همه فرمانبر خداباشند
آدم ، اما خر ِ خدا باشند
همه لایفهمون و صُمٌ بُکم
تا چه آید ز کبریایت حُکم


خدا


زین ذکاوت که بر جبین داری
راستی را که آفرین داری
من که بنیان این بنا کردم
مانده ام کزچه با تو تا کردم؟
تا تو زینگونه تیزی و گستاخ
تنگ گردد به ما جهان فراخ
زانکه راز نهفته و مستور
می دمی بی حفاظ در شیپور
زانکه اسرار بر ملا داری
سر به پروندهء خدا داری
زین جسارت که در تو بیدارست
آنچه پوشیده نیست ، اسرار است
پیش از آندم که خاک شد آدم
آتش آوردم و تو را زادم
غافل ازآنکه بر خطا راندم
تخم طغیان به عالم افشاندم
حال در خلوت خدایی ِ خویش
به نهانگاه کبریایی خویش
گاه ازین دستکار آتشزاد
می کنم از سر ملامت یاد
کزچه تا طرح این بنا کردم
در جهان آتشی به پا کردم
آتشی فتنه بار و عالم سوز
شررافشان و شعله ور شب و روز
خویش را بین خواب و بیداری
پروریدم در آستین ماری
نه زمین زو در آشتی ، نه زمان
چوب در لای چرخ کون و مکان
وینچنین آفریدمت گستاخ
تا شوی دشمن و درآری شاخ؟
تاشوی سد راه خاموشی
ناپدیداری و فراموشی
عدوی دین و دوست با آدم
دستکار ِ خدای لایعلم
گر ترا از همان نخستین روز
دیده بودم چنین شراره فروز
هرگز آتش به پا نمی کردم
دشمنی با خدا نمی کردم
سر ِ بی درد ِ سر نمی بستم
به کمر ، بارشر نمی بستم
مایهء ریب و سایهء تدلیس
دام او زهد و نام او ابلیس

شیطان


در نهادت خلاف می بینم
به کژیت اعتراف می بینم
خود زعیب اندرین بنا گویی
وز پشیمانی خدا گویی
گر ز خلق منت پشیمانی ست
این سخن اعتراف نادانی ست
قلم صنع را خطا بینی
نقص در صنعت خدا بینی
ور پشیمان نئی دروغ چراست؟
وین سخنهای بی فروغ چراست؟
جامه ای دوختی به قامت خویش
ز چه رو می کنی ملامت خویش؟
اگر از جامه دوز در گله ای
ز چه کردی چنین معامله ای؟
وگر آن جامه راست دوخته ای
از چه با ما به کج فروخته ای؟
درزی ی کائنات اگر کج دوخت
کج خود را چرا به خلق فروخت؟
اوستا گر سیاه دوخت قبا
زچه خواهد سپید بر تن ما؟
بر تن ما گر آن سیه دوزی
زچه رو مان سپیدی آموزی؟
گله مندی ازین کلاه کبود
که قبول ِ توبرقبا افزود؟
این کـُلَه بهر زیب پیکرما
دستکار تو دوخت بر سرما
نک ملولی ازین کله داری
که رسید از ارداهء باری؟
گر کنی خود کلاه خود قاضی
نشوی راضی از کله سازی
کلهی دوختی سیاه سیاه
چاه کن راببین در آن بن چاه
خوش در آن چَه به آمد و شُد باش
گله مند از ارادهء خود باش !
نه بر آدم بتاز و کیفرخواه
نه زشیطان سلوک ِ دیگر خواه
خود از اول که سرنوشت نوشت
خط زیبای ما به دفتر زشت
قلم صُنع ، رام ِ دست تو بود
بنده در قید ِ بند وبست تو بود
شدم آن شیوه ای گفتی شو
رفتم آن معبری که گفتی رو
«فـَیـَکون» ، آن زمان که«کـُن» گفتی
حال با امر ِ «کُن» برآشفتی؟
گر خوش آواز یا بد آواییم
حاصل امر ِ«کُن»، همین ماییم
هست ِ شیطان و آدم و حوا
نیست جز پاسخی به امر شما
اگر آن امر « کُن» کزاول روز
شد به امر خدا جهان افروز
امر بی چون و بی چرا بوده ست
خالی از خدعه و خطا بوده ست ،
ازچه آدم گناهکار آمد؟
همچو حوا اسیر و خوار آمد ؟
ازچه شیطان به شیطنت کوشد؟
جامهء جهد ِ طاغیان پوشد؟
رغم ِمیل خدا فریب دهد
عقل سرخ ازدرخت سیب دهد؟
اگر آن خشت ِ کژنهاده تویی
آفریننده را اراده تویی
کژ از آن رفت این بنا تا عرش
که نهاد اوستاش کژ ، بر فرش
این بنا را تو اوستاد کبیر
کژنهادی ، به خلق خرده مگیر!
آدم ار گم شده ست؟ حق با اوست
زانکه آبش نه با تو در یک جوست
آدم آزرده است ازین خواری
که بر او بستی و طلبکاری
دست بر سر زده ست ازین بن بست
که نه ره یابد و نه جای نشست
لنگ لنگان در این ره مسدود
می خزد بی ثبات و بی مقصود


خدا


از چه بی مقصد است؟




شیطان




زانکه درین


خاکدان تو با بلاست قرین

زانکه تبعید گاه او برخاک

خالی است از حضور عنصر پاک

خالی است از حضور نیک




خدا




چرا؟





شیطان




زان که بَد حاکم است و بی پروا ،

اهل دین جامه خدا پوشند

تا به بیداد و ناروا کوشند

زین « به نام خدا ستیزه و جنگ»

خاک بر آدمیت آمد تنگ

آن یکی یهوه را بهانه گرفت

جهل را عُمر جاودانه گرفت

این زروح القدس به شک افتاد

نطفه در بطن دُختِ بکر نهاد

وان زبُت ها بتی گرفت گواه

میر بتخانه نام او الله

هرسه نام تو را به خود بستند

گه شکستند و گاه پیوستند

گاه کشتند و گاه کوبیدند

گاه بردند و گاه روبیدند

آن یکی قتلگاه زیبا داشت

نعش آزاده بر چلیپا داشت

واندگر کوره داشت در تفتیش

اهل دانش میان شعلهء کیش

واندگر وِرد اقتلواش به لب

تاعرب را کند خلیفهء رب

جنگ ها جنگ شاخ باسُم بود

چون حقیقت در آن میان گم بود

هرکه او بر زمین نسق می بست

بود مُهر خدایش اندر دست

همه نام تو تیغ می کردند

جان ز مردم دریغ می کردند

آن یکی از تو رقعه داشت به دست

با تو سر می شکست و در می بست

واندگر از تو لوح داشت به کف

لشگر صفدرش صف اندر صف

سیف برّان به دست مؤمن داشت

مسجد و منبر و مؤذن داشت

نیزه اش تیز و خنجرش در مشت

این شکم می درید و آن می کشت

واندگر از تو شعله می افروخت

گوهر فهم را در آن می سوخت

آتش اندر میان معبد و دیر

خوش به کار کباب کردن غیر

جهل تاج ِ خداش بر سر بود

جان دانش به شعله اندر بود

اهل دین هرچه ناروا می کرد

همه در خانهء خدا می کرد

کید ها بود و کینه توزی ها

کوره ها و کتاب سوزی ها

نام رب حیله ء ریاست بود

زانکه بازیچهء سیاست بود

نام رب پای فتنه را پل بود

پرچم غارت و چپاول بود

قرنها بود و اینچنین می بود

عقل ، دربند ِ اهل دین می بود

آدمی خوار و سرشکستهء خویش

اقتدار خدا به دست کشیش

آدمی با کمند دین در دام

بندی ِ مفتی و فقیه و امام

بردهء کاهن و خر ِ قسّیس

زشتنامی نصیبهء ابلیس

هرچه دید آدم از بد اندیشان

خط و مُهر تو بود با ایشان

هرکجا ظلم بود و غارت بود

شرع و دین سکهء تجارت بود

اهل دین از خدا مدد می خواست

جزیه و باج بی عدد می خواست

گرگ واری به جان حق الناس

متجاوز ولی خدای شناس

حجة الحق ، امام اعظم بود

گرگ در پوستین آدم بود

خویش را پیشوای دین می دید

دست حق اندر آستین می دید

دست حقش ولی نبود مگر

دست بیداد کار و دون پرور

دست بیداد شد بشیر و نذیر

دین شقاوت شد و خدا شمشیر

اهل دین بند جهلش اندر دست

سنگ بر پای آدمی می بست

عرصهء خاک ازین نحوست و ننگ

اینچنین شد بر آدمیت تنگ

آدمی نیک سرنوشت نبود

که ندید آنچه را که زشت نبود

او بر این خاک هرچه بد می دید

غم و اندوه بی عدد می دید،

خوش به مُهر خدا مؤیّد بود

نام شیطان در این میان بد بود

حال بدنام این کویر منم

دام تزویر و گرگ پیر منم

دیگران حاجب و هواخواهت

من ولی رانده ای ز درگاهت

از ازل تا ابد مرا لعن است

به جگر بسته ناوک ِ طعن است

لیک اصحاب دین شفیق تو اند

دزد و قاتل ولی رفیق تو اند

من گنهکاراز آن شدم که سرشت

حفظ کردم در آن هوای بهشت

روز اول به حکم لم یزلی

طبع آزاده ام نگفت بلی!

سجده بر آدمی نیاوردم

گو خطاباد ، اگر خطا کردم

این خطا را به جان پذیرایم

که به خاکت جبین نمی سایم

از اصولم هزینه ای نکنم

سجده بر آفرینه ای نکنم

سجده اندر سرشت شیطان نیست

زان ز عصیان خود پشیمان نیست

اینک اما جهان دگر شده است

آدم از عالمت به در شده است

آنچنان گَرد ِ ظلم بیخته است

کآدم از عالمت گریخته است

درنگر یکدم از دریچهء عرش

زیر پای فرشتگان بر فرش

خاک بنگر که از نفوس پر است

زیر پای تو پایبوس پر است

خلق تسلیم ِ درگه است ترا

به تو از هر دلی ره است ترا

همگان در ثنات سر بر خِشت

این به معبد روان و آن به کنشت

با تو خلوت تهی کنان از غیر

این به مسجد روان و آن سوی دیر

این نیایشگر، آن نمازگزار

این دعا خوان و آن ثنا گفتار

این سرافکنده ، آن کمانی پشت

این به لب وِرد و آن دعا در مُشت

این دوبازو بر آسمان افزاز

وآن دو زانو به خاک ، بهر نیاز

این به دیوار بسته ، آن به ضریح

نای در نُدبه و زبان به مدیح

همگان وِردگوی درگاهت

به زمین سرنهاده در راهت

عبری و ترک و فارسی و عرب

هرکه با لحن خویش ، طالب ِ رب

لاتن و هند و روس و ژرمن و چین

هرکه با ذوق خود خدای گزین

رب ولی در میانه پیدا نیست

همه گویند هست ، امانیست !

گوش بسته ست بر ثنا گویان

هوش بسته ست برخدا جویان

این یک از نای خسته ، صور دَمد

دَم در آئینهء حضور دَمد

وان یک آورده در خداکده ای

نغمه ای در میان ِ عربده ای

تا مگر از خدا رسد پیکی

نفَسِ وصل و صیت ِ لبیکی

لیک لبیکی از خدا نرسد

زآسمان بر زمین صدا نرسد

عالمی زیر و عالمی زبرین

آسمانست سدّ ِ راه ِ زمین

در ِ رؤیت بر آرزو بسته ست

منفذِ آسمان فروبسته ست

فرش ِ زیرین ِ عرش ، غرق ِ نفوس

ردّ ِ آدم بر اوست نامحسوس

گویی آدم به قهر آتش و خون

پای بنهاده از جهان بیرون

گویی از کشور خدا رَسته ست

وز هیاهوی خاک وارسته ست

عرصهء خاک ، غرق ِ جانور است

آدم اماّ ز عالمت به در است

رفته و پشت بر شما کرده ست

ترک ِ دروازهء خدا کرده ست

خوش برعرابهء حمیت خویش

بُرده با خویش آدمیت خویش

هم به جان زین جهنم آزرده ست

هم به دل زان بهشت جان بُرده ست

اینک آواره ای ست جان برکف

همچو تیری که گم شود زهدف

جان ز شرّ جهان جدا جوید

شاید، او را اگر خدا جوید!

شاید او را اگر تو دریابیش

خارج از مُلک خود خبر یابیش

ورنیابی خبر...ـ





خدا





چه خواهد بود؟





شیطان




گفتم و در نمی توان افزود!

خدا (باخشمی که هردم فراگیر می شود)

آنچه گفتی فریب شیطانی ست

مُهر باطل ترا به پیشانی ست

وانچه گویی صلای تلبیس است

زشت و زیبا فریب ِ ابلیس است

آدمی را ز من جدا طلبی

زان که بیزارش از خدا طلبی

حق نما گفته هات رنگینند

لیک چون بار ِ غدر، سنگینند

به نظام برین کژ اندیشی

بری از دین و فارغ از کیشی

راست خواهی به خواب و بیداری

دست در خوان ِ دشمنان داری

من برآنم ترا در این دوری

نزد غیر خدا ست مزدوری

کینه بر کائنات توخته ای

دل به غیر خدا فروخته ای

دست در دست دشمنان داری

به سوی عرش نردبان داری

خاک را خون ِ بسته می بینی

آدم از خاک رَسته می بینی

آدم از خاک رسته بهر چه شد؟

خاک ازو خون ِ بسته بهر چه شد؟

چه گناهی درآستین توبود

که بر آدم فکند آتش و دود؟

حال گویی مرا که آدمِ پاک

خود به رغم ِ خدا ، رمید از خاک؟

(باخشم افزون)

که ترا مزد می دهد ای دزد

کز خدایت نمی ستانی مزد؟

که ترا آب و نان و جیفه دهد؟

مزد جاسوسی ات وظیفه دهد؟

خرج ِ شام و نهارت از که رسد؟

چمدان ِ دلارت از که رسد؟

ز چه کس روبل می دهند ترا؟

جیرهء دوبل می دهند ترا؟

ین و دینار و درهم از که بری؟

ارث ابنای آدم از که بری؟

در کجا بذر لیره کاشته اند؟

که ترا بر درش گماشته اند؟

زین دُر افشانی و زراندوزری

کیسه بهر زر ِ که می دوزی؟

که ترا رمز گنجخانه سپرد؟

یورو آورد و آبرویت برد؟

چه کست وعدهء اعانت داد؟

به کفت رقعهء خیانت داد؟

غدر با قدرت خدا تاکی؟

قصد تخریب ِ این بنا تا کی؟

به حساب که کار می شکنی؟

که چنین ساختار می شکنی؟

که به نزدت کند سعایت من

که تویی دشمن ولایت ِ من؟

نه به ما گویی و بلی خواهی

کودتا کرد مخملی خواهی؟





قرُق ما شکسته ای باغرب؟

به تعامل نشسته ای با غرب

ره بر اسلام کرده ای مسدود؟

دل و دین بسته ای به قوم یهود؟

می کنی بر خزانهء ایران

راه لبنان و غزه را ویران؟

چون تو از آتشی گمان داری

که به ایرانیان بدهکاری؟

زانکه آتش مقدس است آنجا؟

قُدسِ زرتشت ، اقدس است آنجا؟

زانکه در بزم اهل آن منزل

هرگز آتش نمیرد اندر دل؟

زان که آتش ستودهء عجم است

عجمت پیش چشم ، محترم است؟

شور آن شعله های خفته تراست؟

مهر آن آتش نهفته تراست؟

مهر آن آتشی کزان خورشید

شعله ای شد ، بر آسمان تابید؟

نکند چون حکیم ِ شاعر ِ طوس

بسته ای دل به آب و رنگ ِ مجوس؟

دل نهادی به مهر ایرانی

که بری تا ابد پشیمانی؟

چشم در آشنایی اش بندی؟

دل به آتش ستایی ش بندی؟

می کنی ساختار ما ویران

مگر آساید از خدا ایران؟

مگر آساید اهل این وادی

دمی از بختک ِ خدادادی؟

دمی از ترس و انقیاد عرب؟

مدد دین و امتداد عرب؟

مدد شیخ و مفتی و غازی

دینفروشی و نیزه اندازی؟

فتنه در کار کائنات کنی؟

خاک ِ آلوده در قنات کنی؟

آب کروبیان ِ بالایی

به گِل فتنه ات بیالایی؟

تو که خود از سران درگاهی

بد به کارِ من از چه می خواهی؟

من نه فرعونم و تو موسایی

که عصا بر سریر ما سایی

پیش درگاه ما به سحر جمیل

آب را سیل خون کنی درنیل؟

ناسپاسی که آفریده امت؟

دم هستی به جان دمیده امت؟

بوده ای از مقرّبان ِ درم

هنر سمع و شامه و بصرم

تو مرا هوش و چشم و گوش بُدی

پیش ِ فرمان من خموش بُدی

چیست این آسمان ستیزی تو؟

خاک بر چشم دوست ریزی تو؟

راست گو تا به من کجیت چراست؟

به ملایک دهن کجیت چراست؟

کارگاه مرا چه بد دیدی؟

که ز کالای من به تردیدی؟

ای خَسی اوفتاده در میقات

با منت چیست ضد تبلیغات؟

ای که طغیانگر دغای منی

زچه هردم سیه نمای منی؟

چه دهندت به ژارخایی ها

که کنی این سیه نمایی ها؟

ای به من بسته تر ز شارب من

زچه رو می شوی محارب من؟

ای که نزدیکتر ز دستاری

چه ازین کژ روی به دست آری؟

با چنین کژ روی و کژ پویی

چه از ین ره که می روی جویی؟

اوستادِ فساد بی مرزی

مفسد ِفی السماء و فی الارضی

به یکی دم هزار و یک رنگی

رنگ باز هجوم ِ فرهنگی

هجمه برعرش ما بری در جنگ

با سلاح تمدن و فرهنگ؟

برو ای کژنهاد غرب زده

خرس، قصیده و تو ضرب زده

دلقک سیرک های روس و فرنگ

طالب نفت و تاجر فرهنگ؟

جوف آن پوشه های کهنه و مات

به ملائک هنر بری سوغات؟

شاخ غربی به خویش می بندی؟

علم و دانش به ریش می بندی؟

ای تو سرلوحهء پریشانی

صائبی در علوم انسانی؟

عَلَم ِ علم اجتماع به دست

ز تو بر کار ماست قصد شکست؟

ذره بین می نهی دوعالم را

که نشانی به تخت ، آدم را؟

تخت ما را به بخت او سپری

رخت ما را به رخت او شمری؟

تا زبر زیر و زیر ، رو گردد؟

مرکز کائنات او گردد؟

آدمی ریش ِ دهر را بکند؟

به سریر خدای تکیه زند؟

تا نبیند به گوشهء چشمی

بنده ای در کلاه ما پشمی؟

وینچنین غرق بی نوایی خویش

خلع گردیم از خدایی خویش؟

بنده مان جانشین ما گردد

ما بدهکار و او خدا گردد؟

با چنین ساز کج نوازنده

خائنی بر خدای سازنده

مشعل معرفت به کف گیری؟

گوهر بینش از صدف گیری؟

آتش کاروان بر افروزی؟

شوق بخشی و حکمت آموزی؟

دشمنی با فرشتگان داری

خویش را قطب عالم انگاری

عقل خواهی که در سر آری شان

مگر از بندگی درآری شان

جهل خواهی ز سر بروبیشان

شوق خواهی به دل بکوبیشان

تا چو آزادگان و درویشان

طالب عشق لب گزد زیشان

پی و بنیاد ِ کارشان لرزد

دل به دیدار یارشان لرزد

آنچه ما بافتیم رشته شود

عاشقی پیشهء فرشته شود

تو گمان می بری به مرتدّی

که به راه خدای خود سدّی؟

خود ندانی که غرقِ پنداری

آب کوبی و باد می کاری

خود ندانی درین سراپرده

رهزنی لیک راه گم کرده

دولت ِ راهداری ات سپری

شد و دل بسته ای به فتنه گری؟

به فلک می کنی براندازی

که یکی طرح نو دراندازی؟

سقف ما را شکافتن خواهی؟

راه ِ گم کرده یافتن خواهی؟

می بنوشی و گل بر افشانی؟

طرب انگیزی و غزل خوانی؟

شعر، لوح خرد کنی و شعور

تا جهان پر شود ز پرتو نور؟

نغمه خواهی ز سیم ساز رسد؟

راز دل ها به اهل راز رسد؟

غم نخواهی که لشگر انگیزد؟

به جهان خون عاشقان ریزد؟

مگر از جبر ِ ما رها شده ای

که پی ِ اختیار ما شده ای؟

تو مگر غیرِ اهلِ گردونی؟

که ز پرگار چرخ بیرونی؟

نیست ذوقت قرین ِ استبداد؟

که چنین می نهی گره در باد؟

به دموکراسی ات گرایشهاست؟

سوی آزادی ات نیایشهاست؟

آدمی را میان دود ِ حریق

می کنی بر خلاف ما تشویق؟

حرز طغیان به بازویش بندی؟

دل به طبع سخنگویش بندی؟

نغمه خواند ، تو آفرین گویی؟

به چنان گویی اش چنین گویی؟

به به اش می کنی نثار سخن

تا کند کشف ِ اقتدار سخن

ز سخن پرچم و لوا سازد

سُلطهء خامشی براندازد؟

شعر خواند چنان که در ملکوت

بشکند مُهر اعتبار سکوت؟

شعر خواند چنان که جبرائیل

شغل ابلاغ را کند تعطیل؟

آدمی را به یمن شیدایی

تشنه سازی به درک زیبایی؟

بی خبر مانده را خبر بخشی؟

ذوق و اندیشه و هنربشی؟

قرص آزادی اش نهی در کام؟

بادهء عشق ریزی اش در جام؟

که به جمهور خلق دل بندد

به شهنشاه ِ آسمان خندد؟

مستبدی به کبریا بیند

ظلم بر مسند خدا بیند؟

طالبان بیند و ضیاء الحق

ذهق الباطلی به جاء الحق؟

سعد وقاص بیند و حجاج

به انا الحق زند دم از حلاج؟

راستی را که نام فتنه گری

به تو زیبد که فتنه را پسری

دور شو دور ورنه کور شوی

تا ابد غایب از حضور شوی

دور شو ورنه در دمت به زمین

می فرستم به قتلگاه ِ اوین

دور شو ورنه در دمت بی شک

می فرستم به بند به کهریزک





(خدا ازشدت عصبانیت چیزهایی می گوید که ظاهراً برای شیطان مفهوم نیست ، چون گویا هنوز چنین وقایعی در جهان رخ نداده و شیطان از آنها بی خبر است. از قبیل ِ :)





دور شو ورنه شیعهء قاضی

کند از پیکرت سراندازی

می فرستم به نزد خلخالیت

تا شود قدرت خدا حالیت

می فرستم به نزد صلواتیت

تا ندامت بری ز بدذاتیت

می فرستم به نزد مرتضویت

تا کند زود ، شیعهء علویت

قهرمان سازم از تو در سیما

تا بدانی چه می کنی بی ما

می فرستم دلت شماره کنند

ماجرای ترا نظاره کنند

جلو دوربین ِ سالوسی

اعتراف آوری به جاسوسی

نادم از کردهء وقیح شوی

خادم درگه فقیه شوی

علی آموزی و عنایت او

تا شوی ذوب در ولایت او

پاسدار ِ نظام ِ ما گردی

کلت در مُشت ِ مقتدا گردی

چکمه پوشی و تیغ برداری

وز بسیجی رسی به سرداری

به وکالت رسی زبی دردی

راه مردم زنی به نامردی

منبر جمکران دهند ترا

گوش ِ مُفت ِ خران دهند ترا

سردهی درمیان عرعرها

دعوی علم ِ دین به منبرها

خرِخوش نعره تربیت سازی

تا جهان را مدیریت سازی

مجلس خِبرگان بیارایی

برتر از شمر درشمارآیی

بسته بندی کنی بصیرت را

قبح تزویر و حُسن سیرت را

خلق و خو را خزینه دار شوی

دین ِ حق را به احتکار شوی

ارزشی گردی و اصول گرا

زاصلِ انسانیت عدول گرا

می فرستم تورا حرام کنند

بیت بان ِ در ِ امام کنند

می فرستم ترا کنند رئیس

در رکاب دنائت و تلبیس

(باخشم و فریاد و رجز)

می فرستم ترا





شیطان





(باآرامش و متانت کامل)




به وادی زشت؟

باغ بی نور و بی صفای بهشت؟

به همان سو که تحته الانهار؟

هست جاری شراب دفع خمار؟

به همان سو که شیخک شپشو

ریش در جوی شیر کرده فرو؟

به همانجا که زاهد سالوس

خفته بر پشت ِ حوریان ملوس؟

به همان سوکه حُسن غلمان ها

پاره کرده ست بند ِ تنبان ها؟

کاهن و عابد و فقیه و کشیش

لخت و عریان به کار عشرت خویش؟

دستمزد نماز و ذکر و ثواب

حورو غلمانشان به بستر خواب؟

حور و غلمان نثار ایشان باد

مفت چنگ ِ روانپریشان باد

ماز غلمان و حور بیزاریم

که نه غرق ِ فریب و پنداریم

شهر ِ عیشی بدین پریشانی

باد بر اهل جهل ارزانی

عسل و شیر و سدره و طوبات

باد درخورد بندگان ِ گدات

که نمازت برند و ناز کنی

حور و غلمانشان نیاز کنی

از در مرگشان بری به بهشت

طبع ما لیکن آن بهشت، بِهِشت

ما بِهشتیم آن بهشت ِترا

وانهادیم بذر و کِشت ترا

وعده گاه تو جای شیطان نیست

که خریدار حور و غلمان نیست

حاصل عقل و کار و علم و هنر

هست بر خاکمان بهشت دگر

ایده ای در سر است و بایدساخت

جز بر این ایده دل نباید باخت

اینک آرام گیر و قهر میار

وینچنین ز ابر تیره ، زهر مبار

آب سردی ز جام کوثر گیر

گلوی خشم خورده را تر گیر

تازه کن طاقتی به آرامی

باده ای درکش و بزن جامی

نرمش آور به کبریایی خویش

رحمتی بار بر خدایی خویش

رحمی آور به برج و بارویت

خیل ِ کروبیان جادویت

گوش کر شد ز نعره های توشان

رفت سر در پی ِ صدای توشان

ز رجز خوانی و رعونت و خشم

دست عزت نمی نهم بر چشم

نصربالّرُعب را به من مفروش

پیشِ آزادگان به قهر مکوش

که نه بیدی زباد لرزانیم

تو خدا، باش و ما که شیطانیم

رعد و برق تو دیده ایم بسی

توپ و طبلت شنیده ایم بسی

بیش ازین تهمت و طناب میار

آب از چشمهء سراب میار

که بزرگی، بزرگ رفتاری ست

لیک خشم تو زین هنرعاری ست

خبری بود و دادم آن خبرت

خبری زآدمِ ابوالبشرت

گفتم آن عالمت دگرگون شد

وآدم از نطع خاک بیرون شد











ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر