ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

هدایت؛ راوی زخم‌ها و تناقض‌ها» • شصتمین سالروز خاموشی صادق هدایت

«هدایت؛ راوی زخم‌ها و تناقض‌ها» • شصتمین سالروز خاموشی صادق هدایت

شصت سال از خاموشی خودخواسته‌ی صادق هدایت، تأثیرگزارترین نویسنده‌ی قرن ایران با شاهکارش بوف کور می‌گذرد. در رابطه با زندگی و آثار هدایت دویچه‌وله گفتگویی داشته است با دکتر ماشاالله آجودانی و دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان.


دویچه وله: نقش هدایت در ادبیات معاصر ایران را شما چگونه ارزیابی می‌کنید؟

ماشاالله آجودانی: هدایت تأثیرگذارترین نویسنده‌ی معاصر بود برای نسل‌های بعدی. داستان‌نویسی جدی ایران که در دوره‌ی مثلا پهلوی دوم شکل می‌گیرد، من فکر می‌کنم که بیشتر وامدار نحوه‌ی نگاه هدایت است به داستان‌نویسی؛ آن هم بیشتر در بوف‌کور و سه‌‌قطره خون. یعنی یک فاصله‌ای می‌گیرند از جمالزاده به طور آگاهانه و شاخه‌ای از هدایت را ادامه می‌دهند که میراث به اصطلاح ادبیات مدرن ایران است. مثلا گلشیری یا نویسندگان دیگری را اگر که همزمان با گلشیری داستان می‌نوشتند، ما مورد نظر قرار دهیم، می‌بینیم اینها بیشتر با هدایت، هدایت بوف کور و سه‌قطره خون مأنوس‌اند تا بخش‌های دیگر از داستان‌نویسی ایران و یا بخش‌های دیگر از کارهای هدایت. داستان‌نویسی معاصر ایران به هدایت بسیار دین دارد و در واقع هدایت محوری است که نسل‌های بعدی به او رجوع می‌کنند.



محمدعلی همایون کاتوزیان: هدایت برجسته‌ترین داستان‌نویس ایرانی در قرن بیستم بود. پیشتاز اینها در ادبیات مدرن یعنی در داستان‌نویسی مدرن جمال‌زاده بود و هدایت و یکی دو نفر دیگر این کار داستان‌نویسی مدرن را ادامه دادند. منتها هدایت تقریبا در همه‌ی آثارش که نوعی متأثر است بخصوص از جمالزاده، کار را پیشتر برد و مجموعا آن داستان‌های کوتاهی که به اصطلاح حوزه‌شان شبیه جمالزاده است، از جمالزاده بهتر است. اما یک چیزی که هدایت را بویژه مشخص می‌کند، آوردن سبک مدرنیسم در ادبیات فارسی در داستان‌نویسی است. یکی از پیشتازان داستان‌نویسی جدید مدرن بود در ایران و علاوه برآن نویسنده‌ی پیشتاز سبک مدرنیسم بود. گذشته از آن البته هدایت یک روشنفکر برجسته بود. یعنی یکی از کم‌شمار آدم‌هایی در قرن بیستم در ایران بود که به اصطلاح لفظ فرنگی انتلکتوئل، در موردش سزاوار است.

همین جا من پرسشی دارم. فکر می‌کنید چرا هدایت را به عنوان یک روشنفکر می‌شناسیم. آیا این شناخت‌های گوناگون او آنقدر نقش دارد؟ یعنی هدایت را نگاه کنیم، می‌بینیم که هدایت ادب کهن ایران را می‌شناسد، زبان پهلوی بلد است که حتی ترجمه کرده برخی از متون پهلوی را، در عین حال ادب معاصر ایران را می‌شناسد، ادب معاصر جهان را می‌شناسد، یکی از معرفان کافکا هست در زمان خودش، هند رفته بوده، با فرهنگ و ادیان هند آشناست. فکر می‌کنید که این آیا شناخت‌های گوناگون است که از نظر اندیشه یک چنین ژرفایی ‌به هدایت داده و یا چیزهای دیگری نقش بازی کرده؟

کاتوزیان: به هر حال عوامل خیلی گوناگونی بوده‌اند. آنچه شما به آن اشاره کردید، بیشتر در حوزه‌ی سواد و تحقیق است تا آنچه من به عنوان انتلکتوئالیته به آن اشاره می‌کنم. یعنی خوب مسلم است این اطلاعات، این سواد در مجموعه‌ای که ما به آن می‌گوئیم هدایت. ولی هدایت فقط یک نویسنده‌ی خوب نیست، فقط یک آدم باسواد با فهم و دانشی نیست، بلکه یک جنبه‌اش جنبه‌ی مدرنیته‌اش هست و یک جنبه‌، جنبه‌ی آزادگی‌اش.

آجودانی: از یک طرف هدایت بار سنت را بر دوش دارد، فرهنگ گذشته‌ی ما را، زبان پهلوی یاد می‌گیرد، حتی به فرهنگ عامیانه توجه می‌کند، زیر و بم‌های این فرهنگ اجتماعی را دربیاورد، با تاریخ ایران می‌خواهد آشنا باشد، از یک طرف دیگر با ادبیات مدرن جهان آشناست. اینها همه سرنوشت تجددی است که بر ما وارد می‌شود، موقعیت تاریخی که ما داریم. تردیدی ندارم که اینها بر ذهن و زبان هدایت اثر گذاشت و در خلق شدن بوف کور نقش داشت. بوف کور مثل اینکه با سرنوشت ما گره خورده و من فکر می‌کنم هرچه می‌گذرد ما بیشتر می‌خواهیم به بوف کور مراجعه کنیم. این رجوع ما به بوف کور از زوایای مختلف، راجع زن در بوف کور، راجع به مسائل تکنیکی، زبان شاعرانه‌ی بوف کور، وقتی مثلاً می‌گوید: "شب پاورچین پاورچین می‌گذشت" این بیانی که در بوف کور هست. این تعبیر اینکه "در زندگی زخم‌هایی هست" هنوز با سرنوشت روشنفکری ایران گره خورده. مثل اینکه روایت روشنفکری ایران روایت همین زخم‌هاست.

شرایط اجتماعی ـ سیاسی ایران در زمان زندگی هدایت و تأثیر آن بر آثار او چگونه بود؟

آجودانی: به‌اعتقاد من هدایت مثل جریان روشنفکری ایران نطفه‌اش با تناقض بسته شده. یعنی اینها از سویی چشم به دنیای مدرن و آینده داشتند و از سویی عمیقاً پا در سنت باستانی داشتند، یا گذشته‌ی تاریخی مملکت خودشان. و این تناقض تنها یک تناقض تاریخی نیست، تناقض موقعیت فقط نیست، بلکه در دید و نگاه و نحوه‌ی قضاوتشان هم هست.

کاتوزیان: هدایت فرزند انقلاب مشروطه بود. به این معنی که دو سه سال قبل از انقلاب مشروطه بدنیا آمد و هفت هشت ساله بود که مشروطه‌خواهان پیروز شدند. بعد هم دوره‌ی جنگ جهانی اول و بعد هم آمدن رضاخان و شاه شدن رضاخان و دوره‌ی رضاشاه و غیره همه به اشکال مختلف روی هدایت تأثیر گذاشت. مثلا نوعی آزادی‌خواهی که در او بود، به همین جهت هم وقتی که بعد از شهریور ۲۰ یعنی آمدن نیروی متفقین به ایران و رفتن رضاشاه از ایران جامعه باز شد، یعنی حکومت استبدادی فروریخت و در جامعه آزادی‌هایی پیدا شد، به خصوص آزادی اندیشه و قلم و غیره. نکته‌ای که بر آن تأکید می‌کنم این‌ است که اگرچه هدایت متوجه مسائل اجتماعی و به معنای وسیع‌تر سیاسی بود، ولی آدم سیاسی نبود، آدمی نبود که به این حزب بپیوندد و یا با آن سازمان فلان کند، صاحب ایدئولوژی سیاسی باشد.

هیچ اثری در ایران به مانند بوف کور مورد نقد و بررسی قرار نگرفته است. آیا چندمعنایی و چندلایگی بوف کور را دلیلی بر این توجه و برداشت‌های گوناگون می‌بینید؟

کاتوزیان: به نظر من یکی از دلایل اصلی این تأویل‌ها و تعبیرهای گوناگون از بوف کور، همان خصلت مدرنیستی ـ سورئالیستی‌اش هست. یعنی اینکه تکنیک آن داستان جوری است که دست خواننده را خیلی زیاد بازمی‌گذارد برای اینکه هر نوع تعبیر و تأویلی که می‌خواهد بکند. اگر شما وارد باشید به کارهای هدایت، هدایت را بشناسید، آثارش را بخصوص بشناسید، می‌توانید که نزدیکتر بشوید به یک تأویل که بیشتر قابل قبول است. مثلا داستان کوتاه عروسک پشت پرده، که شهرت چندانی ندارد و غالبا کسانی هم درباره بوف کور می‌نویسند، از آن خبر ندارند. در این داستان شما الگوی داستان بوف کور را می‌بینید که تقریبا تمام و کمال وجود دارد. اما تفاوتش این است که عروسک پشت پرده به سبک رئالیستی نوشته شده، یعنی که تکنیکش رئالیستی است و خیلی روشن‌تر می‌شود دریافت که داستان از چه قرار است تا در قیاس با مثلا بوف کور با تکنیک سورئالیستی. درحالیکه استخوان‌بندی بوف کور در عروسک پشت پرده هست، به نحوی در سه‌قطره خون هم و بعضاً، تا یک اندازه‌ای، در زنده‌بگور دیده می‌شود و بعضاً در آثار دیگر مثل داستان کوتاه بن‌بست یا داوود گوژپشت و اینها. به هرحال با آشنایی کامل به آثار پیشین هدایت آدم می‌تواند به یک روایت نسبتا ملموسی نزدیک شود تا اینکه هر تعبیر و تفسیری که به نظر خواننده یا ناقد می‌رسد، عرضه شود.

آجودانی: بوف کور به عنوان یک شاهکار بر تارک داستان‌نویسی ایران می‌درخشد و خاصیت شاهکار همین است که خاصیت تفسیرپذیری داشته باشد، خاصیت اینکه آدم‌ها و نسل‌ها بتوانند از زوایای دیگری با او ارتباط برقرار کنند. اگر متن بوف کور را در بین نوشته‌های دیگر خود هدایت بخوانیم، ارتباط عمیق اینها را آدم پیدا می‌کند. اما با همه‌ی این نزدیکی‌ها و ارتباطی که وجود دارد و بعضی وقت‌ها می‌بینیم کلمات و تصویرها عیناً تکرار می‌شود، جایگاهی که بوف کور نوشته می‌شود، آن جایگاه غم‌انگیز سرنوشت روشنفکری ایران هست در برزخ سنت و تجدد. و همین است که هدایت را در بوف کور زبانی می‌دهد که هم زبان شعر است ـ باصطلاح زیبایی‌های ایهام برانگیز شعر فارسی یعنی زبان سنت را با خودش دارد ـ و هم ساختار مدرنی که از داستان‌نگاری میراث تجدد می‌آید. یعنی بوف کور می‌شود محل تلاقی سنت و تجدد ما و بازتاب مصیبتی که روشنفکری این دوران تجدد با خودش دارد. سرنوشت غم‌انگیزی که از یک‌سو می‌خواهد مدرن باشد و از سوی دیگر در عین مدرن بودن، رویای بازگشت به عصر سلحشوری تاریخ و فرهنگ ایران را دارد. این سرنوشت متناقض و دردناک را که در روشنفکران مشروطه می‌شود دید، در روشنفکران هم‌عصر هدایت هم می‌شود دید.

فکر می‌کنید که چرا خیام تا این اندازه روی هدایت تأثیرگذار بود؟

آجودانی: خود هدایت می‌گوید خیام یک سمپاتی دارد نسبت به فرهنگ ایرانی و علیه فرهنگ سامی. می‌گوید یک نوستالژی نسبت به گذشته در خیام می‌بینم و بعد مشرب خیام را هم اگر نگاه کنیم، آن واقع‌بینی تلخ خیام که زودگذر بودن جهان و بی‌اعتباری جهان با دید هدایت نسبت به مسائل زندگی نزدیک بوده.

کاتوزیان: خیام تا نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم در ادبیات ایران و در تاریخ ایران تقریباً شاعر ناشناسی بود. آنچه سبب آشنایی با او و بعد تقدیر و تحسین زیادی شد این بود که "ادوارد فیتزجرالد" شاعر انگلیسی یک مقدار از رباعیات او را به‌صورت آزاد به انگلیسی ترجمه‌ کرد. این ترجمه بر جامعه‌ی آنروز انگلیس و آمریکا و انگلیسی‌زبان‌ها سخت تأثیر گذاشت. عده‌ی زیادی اسم پسران و نوه‌هایشان را عمر گذاشتند، نه به خاطر خلیفه‌ی دوم اسلام، بلکه به خاطر خیام. یکی از نخستین کتاب‌های هدایت که در حدود بیست یا بیست‌ویک سالگی درآورده، عنوانش هست "رباعیات خیام" و این رباعیات خیام یک مقدمه‌ای رویش نوشته و نظر خودش همان تعبیر و تفسیر خودش بر خیام بوده. بعد که وارد تجزیه و تحلیل می‌شود، در تحلیلش از خیام و رباعیاتش آراء آن زمانش را منعکس می‌کند. شما اگر این را مقایسه کنید با کتاب دوم هدایت درباره‌ی خیام که مشهور است، یعنی کتابی که اگر اشتباه نکنم سال ۱۳۱۳ اولین بار چاپ شده و عنوانش هم "ترانه‌های خیام" هست، هدایتی دارد حرف می‌زند که عقاید ۱۳۱۳ را دارد. بنابراین از یک سو همین تعبیرپذیری خیام است. جنبه‌ی دیگرش این است که هدایت درواقع دارد حرف خودش را می‌زند. آن عقایدی که آن روز داشته، چندین سال بعد اینها را منعکس می‌کند و از قول خیام می‌گوید.

شصت سال پیش هدایت دست به خودکشی می‌زند. اگر بار پیش خود را به رود انداخته و نجات یافته بود، این‌بار با برنامه‌ی قبلی خود را برای مرگ آماده می‌کند. دلیل آنرا چه می‌بینید؟

آجودانی: مسئله‌ی مرگ یکی از بن‌مایه‌ها و درون‌مایه‌های نوشته‌های هدایت است. این اصلا انسان مدرن است که آنقدر به مسئله‌ی مرگ فکر می‌کند. این بخشی از تجدد ماست. این دغدغه‌ی مرگ، این خودکشی را راه‌ رهایی پیدا کردن، اینکه انسان خودش بخواهد سرنوشتش را خودش تعیین کند، خودش مقدر باشد بر سرنوشت خودش و تصمیم بگیرد که مثلا به زندگی پایان دهد، مربوط به همین دوران تجدد است. من فکر می‌کنم این موقعیتی که هدایت در آن گیر کرده بود و فهمی که او از این موقعیت به دست آورده بود و تناقضی که با خودش در این فهم حمل می‌کرد با خصوصیات فردی، تجربه‌های شخصی، سرانجام راه دیگری پیش هدایت نگذاشت جزاینکه خودکشی کند. راوی بوف کور هم یک جوری خودکشی کرد، یک جوری به پایان رسید، به نقطه‌ی مرگ و این سرنوشت مشترکی بود که بین هدایت و راوی بوف کور اتفاق افتاد و شاید بخشی از تجربه‌ی دردناک یک انسان ایرانی بود که در یک موقعیت تاریخی به یک سهم تلخی از زندگی رسید، به یأس و نومیدی دست پیدا کرد که جنبه‌ی فلسفی پیدا کرد.

کاتوزیان: آن هم باز دلایل گوناگون دارد. نوعی زمینه‌ی افسردگی را شما در آثارش، خاص نامه‌ها می‌توانید ببینید. سه چهار سال پیش از خودکشی‌اش، تمام مراکز قدرت با این آدم بداند، از جمله حزب توده که از نظر او مقتدرترین چیز حساب می‌شود، بخاطر اینکه تمام روشنفکران ایران دستشان هست. همه دارند می‌کوبندش. و این شوخی نیست. حتی توی نامه‌هایش به شهید نورایی هست که می‌گوید: من ول کردم، اینها ول نمی‌کنند. بعد بلند شد به تشویق حسن شهید نورایی آمد به پاریس به این امید که بتواند کاری پیدا کند و بماند. چهارماه مرخصی باحقوق که به او دادند به عنوان معالجه. در این چهارماه به هر سویی که گشت، راهی نبود و نتوانست فرانسه کار پیدا کند و نه جای دیگر. اصلا خود فرانسه اجازه‌ی اقامت تمدید نمی‌کردند. آمد برود سوئیس، ویزا ندادند. ظاهراً در فکر لندن بود.

در واقع با آن دانش و فرهیختگی نه کار داشت، نه پول داشت، نه اقامت درست و حسابی داشت، نه از سوی روشنفکران پذیرفته شده بود. یک زندگی ایزوله؟!

کاتوزیان: بله، در ایران که بود که هر روز بدتر می‌شد. شغلش در همین هنرکده‌ی زیبا مترجمی بود. ولی خوب سه چهار سال اول بعد از رفتن رضاشاه حزب توده یک مرکز به اصطلاح روشنفکری شده بود و موقعی سازمانِ بازی بود، سازمان بسته‌ی کمونیستی ـ استالینیستی نبود. بعداً اینطور شد، وقتی هدایت ازش بُرید. هدایت - تأکید می‌کنم - عضوش نبود، ولی دوستانش بودند. و رفت‌آمد با اینها یک دلخوشی برایش بود. بعد از اینکه با حزب توده درافتاد، دیگر هیچ جایی برایش باقی نماند، برعکس آنها هم به جانش افتادند و دیگر کار را تمام کردند.

مصاحبه‌گر: نوشین شاهرخی

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

هارپ چیست_ رحیم مجاورویجویه

هارپ چیست؟
هارپ (HAARP) یک پروژه تحقیقاتی است که در ظاهر برای بررسی و تحقيق درباره لایه ی آیونوسفیر (Ionosphere) و مطالعات معادن زير زمينی (با استفاده از امواج راديويی ELF/ULF/VLF) تاسيس شده است. ولی در واقع "پروژه ای با تکنولوژی جنگ ستارگارن" به منظور کامل کردن یک سلاح جدید پايه گذاری گرديده است.



به صدای هارپ گوش دهيد

( توضيح آنکه: جنگ هايی که از امواج "راديويی"، "ليزر" و "نيروی مغناتيس" برای صدمه به نيروی مقابل استفاده کند به جنگ ستارگان معروف است و اين اسم را از فيلم Star War گرفته اند)

آیونوسفیر چيست و کجاست؟

لایه ی آیونوسفیر در بالاترین لایه ی اتموسفیر (Atmosphere) قرار دارد.






این لایه تشعشات خطرناک "ماورای بنفش" و "اکس ری" خورشيد را جذب کرده و مانند سقفی از ورود آنها به زمين جلوگيری می نمايد تا زندگی بر روی کره زمین امکان پذیر گردد. همچنین به دليل محیط الکتریکی موجود در آيونوسفير از اين لايه برای انعکاس امواج رادیوئی به اطراف زمین استفاده می شود. اگر این لایه به هر دليلی دچار اختلال شود تاثيرا ت بسیار زیادی بر روی زمین گذاشته و زيستن را مختل می کند.

لايه آيونوسفير چه ارتباطی به هارپ (HAARP) دارد؟

سیستم هارپ (HAARP) طوری طراحی شده است که بر روی آیونوسفیر تاثير مستقيم داشته باشد. از نمونه های اين تاثيرات قرمز و گداخته شدن و يا ذره بينی نمودن لايه را ميتوان نام برد.

این سیستم در حال حاظر از یک مجموعه آنتن های مخصوص (١٨٠ برج آنتن آلومنيومی به ارتفاع ٥٠/٢٣متر) تشکيل و برروی زمينی وسيعی به مساحت ٢٣٠٠٠ متر مربع در آلاسکا (Alaska) نصب گرديده است.

این آنتن ها امواج مافوق کوتاه ELF/ULF/VLF را تولید و به آیونوسفیر پرتاب می کنند.




آنتن های هارپ (HAARP) در آلاسکا



اصولا امواج آنتن ها پس از اصابت به آيونوسفير و بازگشت به زمين قادر اند نه تنها به عمق دريا بروند بلکه فرا تر رفته و به اعماق زمين نيز وارد ميشوند و عملکرد آن بمانند "راديو ترموگرافی" (Radio Thermography) است که امروزه ژئولژيست ها برای اکتشافات مخازن مختلف شامل گاز و نفت استفاده می کنند. وقتی يک موج کوتاه "راديو ترموگرافی" به داخل زمين فرستاده ميشود به لايه های مختلف برخورد کرده و آن لايه ها را به لرزه می آورده و از لرزش صدايی با فرکانسی مخصوص توليد و به سطح زمين باز ميگرداند و ژئولژيست ها از صدای بازگشتی قادرند مخازن زيرزمين را شناسايی کنند.

با اين تفاوت که راديو ترموگرافی سيستمی است که با قدرتی به کوچکی ٣٠ وات لايه های زير زمينی را به لرزه درمی آورد و حال آنکه هارپ سيستم فوق الاده پیشرفته تری است که همان لايه های زمين را می تواند با استفاده از قدرتی برابر با ١,٠٠٠,٠٠٠,٠٠٠ (یک میلیارد) تا ,١٠,٠٠٠,٠٠٠,٠٠٠ (ده میلیارد) وات بلرزاند! بدیهی است که هر چقدر قدرت امواج بیشتر می شود, تاثیراتش بر روی آیونوسفیر و اثرات ذره بینی آن بالاتر می رود. هدف از استفاده از این قدرت چیست؟








از نمودار فوق متوجه می شويد که آيونوسفير گداخته شده (به رنگ قرمز ديده می شود) و سپس مثل يک قلب شروع به تپش ميکند و از اين تپش ها، فرکانس های فوق کوتاه توليد شده که پس از اصابت به زمين به داخل آن نفوذ مينمايد و در توضیحات زیر مشاهده خواهید کرد که چگونه از اين فرکانس فوق کوتاه و نيرومند، زمين زلزله و خرابی توليد ميگردد.

برای درک چگونگی ايجاد زمين لرزه يک مثال بزنم: وقتی شخصی صحبت ميکند، اول تارهای صوتی او ميلرزند (مثل لرزش های ايجاد شده در آيونوسفير). از اين لرزش فرکانس صوتی توليد شده و پس از اصابت به پرده گوش شنونده، پرده گوش او را ميلرزاند (مثل به لرزه در آوردن لايه های زير زمين به سبب اصابت فرکانس های توليد شده از آيونسفير) و سپس در گوش صدا توليد شده و شنونده آنرا به شنود.

با کمی فکر کردن می توان متوجه این شد که تکنولوژی هارپ "با ويژگی معادن يابی" برای پیدا کردن مخزن های گازی و نفتی ساخته نشده است! زیرا برای پیدا کردن مخازن نیاز به یک میلیارد وات نیست و يک ترموگراف برای اين کار کافيست. با توجه به تاثیرات هارپ بر روی آیونوسفیر و نهایتا تاثیرات آن بر روی زمین و وضعیت آب و هوا، می باید در مورد این تکنولوژی کمی جدی تر فکر کنیم. این تغییرات شامل خشکسالی در مناطقی که تا به حال بی سابقه بوده است، بارندگی های سیل آسا در جاهایی که به خشک بودن معروف هستند، طوفان ها و سونامی ها و ساده تر از همه ایجاد زلزله را ميتوان برای هارپ به شمار آورد.

ناگفته نماند که امواج بازگشتی از آيونوسفير، پس از ورود به عمق دريا ميتوانند صدمات جانی برای موجودات دريايی، به خصوص نهنگ ها و دلفین ها را در بر داشته باشند.

توضیحات کوتاهی در مورد برخی از کاربرد های هارپ به شرح زيراند:

١- ايجاد موج Extreme Low Frequency) ELF) با فرکانس از ١ تا ٢٠ هرتس به توسط آيونوسفير، که با برخورد امواج هارپ توليد شده و سپس به زمين فرستاده می شود و تا اعماق ٣٥ کيلومتری زمين نفوذ نمايد که پس از برخورد به لايه های مختلف زير زمينی توليد صدا نموده و در پی آن ايجاد زلزله می نمايد. برای تعاریف "فرکانس باند" ها به اینجا اشاره کنید.

٣٠ دقیقه قبل از زلزله ی سیچوان (Sichuan) در چين در سال ٢٠٠٨، واکنش گذاختگی آیونوسفیر در آسمان مشاهده میشد و در پی آن زلزله هولناک ٨ ریشتری در آنجا بوقوع پیوست. فیلم کوتاهی از این گذاختگی را تماشا کنید.






٢- با قابلیت تکنولوژی "ترموگرافی" می تواند کلیه اطلاعات معدن های زیر زمینی کره زمین را در اعماق کم شناسایی کند و کلیه تاسیسات زیر زمینی کشورهای دیگر را دقیقا زیر مطالعه قرار دهد.

٣- ايجاد سونامی، خشکسالی، آتش فشان، سيل ها، طوفان هايی نظير طوفان کاترینا در نیواورلئان (New Orleans) طوفان گانو عمان .

٤- انتقال نيروی برق از محل تاسيسات هارپ به نقطه ی ديگر از زمين و همچنين انتقال برق از زمين به ماهواره ها.

٥- ايجاد اختلال و کنترل فرکانس های نوری مغز در سطوحی به وسعت شهرها و کنترل انسانها از راه دور و ايجاد "غش" و توليد "وهم" در مغز انسانها.

٦- ايجاد اختلال در جريان برق و قطع برق شهری و اختلال در کار کامپيوتر هواپيماهای مسافربری (مقاله ای از شرکت بوئينگ (Boeing) در اين رابطه بخوانید)، جت های جنگنده، کشتی ها، زير دريايی ها و غيره.

٧- ايجاد انفجار های عظيم زیر زمينی با قدرت بمب های اتمی و بدون توليد اشعه های راديو اکتيو (Radioactive).

٨- اختلال درعملکرد طبيعی آيونوسفير که چرخش زمين را در کنترل دارد. احتمال بسيار ميرود که درصورت دستکاری های متناوب تاثيراتی در حرکت چرخشی زمين ايجاد گردد، بدين صورت که يا چرخش را سرعت بخشيده و يا کند نمايد.

٩- ايجاد ديوارهای راديويی ضد هواپیما و ضد موشک.

می توان به راحتی گفت که همه اسلحه های جنگی معمول و متداول امروزه در مقابل با اين تکنولوژی جديد کاملا متروکه به شمار ميايند به گونه ای که "هارپ" ميتواند با يک عملکرد کليه کامپيوتر های يک هواپيما را از فواصل دور از کار انداخته و آنرا سقوط دهد.

با دقت متوجه ميشويد هارپ استفاده های زیادی بعنوان تهديد و يا سرکار گذاشتن کشورها دارد. مثلا می خواهند به کشوری حمله کنند در اين صورت برای جلوگيی از مزاحمت احتمالی کشور همسايه برای آنها زمين لرزه آورده و با سرکار گذاشتن آن کشور، برنامه های شوم خود را اجرا کنند.

در اين مقاله ما فقط به نکته ١،یعنی فقط در رابطه با ايجاد زلزله بتوسط هارپ اشاره میکنیم.

در ابتدا نگاهی می کنیم به تعداد زمین لرزه هایی که در بیست سال اخیر در ایران رخ داده اند. این اطلاعات را از وب سایت "پژوهشگاه زلزله شناسی ایران" به دست آوردم. این نمودار با توجه به تعداد زمین لرزه های بالای 3 ریشتر تهیه گردیده است.

نکته ی مورد توجه اینجاست که سیستم هارپ در سال ١٩٩٨ (١٣٧٧) تکمیل شد و این مصادف با سالیست که از آن به بعد به تعداد زمین لرزه ها در ایران اضافه شده است.








همان طوری که مشاهده می کنید، تعداد زمین لرزه هایی که در ایران در بیست سال اخیر آمده است رو به بالا بوده. محاسبات من اینگونه نشان ميدهد که:

٧/٢٠٨ میانگین بین دهه ی ١٣٦٧-١٣٧٧

٤/٦٣٩ میانگین بین دهه ی ١٣٧٧-١٣٨٧

افزایش در دهه اخير برابر با : ٤/٢٠٦ درصد

برای مقایسه نگاهی می کنیم به تعداد زمین لرزه های بیست سال اخیر در نیوزیلند که یکی از زلزله خیز ترین کشورهای دنیا می باشد. اطلاعات را از وب سایت "جی ان اس - نیوزیلند" به دست آوردم.






٣/١٥٥٩٣ میانگین بین دهه ی ١٣٦٧-١٣٧٧

٢/١٥٢٠٦ میانگین بین دهه ی ١٣٧٧-١٣٨٧

کاهش در دهه اخير برابر با: ٤٦/٢ درصد

اگر به نمودار زلزله در آلاسکا، که مجموعه ی هارپ در آن واقع است دقت کنیم متوجه افزایش بسیار غیر طبیعی را در سال ١٣٨١ مشاهده می کنیم که تعداد زمین لرزه ها به یکباره چهار برابر سال های قبل می شود. این تغییر ناگهانی شاید به دلیل آزمایشات تحقیقاتی مسئولین هارپ در این ایالت باشد. اطلاعات زير از از وب سایت "مرکز اطلاعاتی زمین لرزه آلاسکا" به دست آمده است.








٩/٤٧٧٣ میانگین بین دهه ی ١٣٦٧-١٣٧٧

٤/١٨٦٥٨ میانگین بین دهه ی ١٣٧٧-١٣٨٧

افزایش در دهه اخير برابر با : ٨/٢٩٠



چرا درصد زلزله ها در عمق ١٤ کيلومتر در ایران اينگونه بالا رفته اند؟

در حين جستجو ها به يک عدد ويژه ای برخورد کردم که به نظرم غير واقعی رسيد. سئوالی برايم پيش آمد که چگونه اغلب زمين لرزه ها در چند سال اخير در ایران در عمق ١٤ کيلومتر اتفاق افتاده اند؟ و وقتی نگاهی به دهه قبل انداختم متوجه شدم که عملا درصد زمين لرزه ها در این عمق يا صفر بودند و يا حد اکثر تا دو درصد.






ياد آور می شويم: زمين لرزه های خطر ناک در لبه های "رگه گسل" يا "Fault lines" توليد ميگردند.

ارگ بم چه شد؟




بم بعد از ٢٠٠٠سال ایستایی؟!



در اواخر آذر ماه ١٣٨٧ در اینترنت به دنبال مطالبی در مورد زلزله در ایران بودم، که به تالار گفتگو وب سایت پی سی ورلد رسیدم. در آنجا به مطلبی که شخصی با نام "عادل کهن" (adelkohan) در مورد وقوع زلزله های پی در پی بندر لنگه نوشته بود برخورد کردم که در زير مشاهده می کنيد:

من ساکن بندرلنگه هستم، شهری کوچک در کنار خلیج فارس.
دو هفته قبل زلزله زیاد میومد که کمتر از 3 ریشتر بود. این زلزله ها تا دو هفته ادامه داشتند. در موقع زلزله بعضی از قسمت های دریا برای چند لحظه قرمز میشد و در این دو هفته ماهی ها میمردند و بعضی ها هم سوخته بودند. بعد چند روز بوی بد (مثل بوی فاضلاب) از طرف دریا به سمت شهر اومد.
در اخبار استان گفته بود که این به خاطر جلبک های سمی در دریا است (که من در این ٢٧ سالی که در بندرلنگه بودم جلبک سمی نشنیده بودم). بعد از این اعلام کرد که ماهی های بعضی مناطق استان را کسی مصرف نکند.
من یک تکه از فیلم حادثه عجیب که در دریا رخ داده می گذارم و نگاه کنید.
من خودم وقتی یک هفته زلزله پشت سر هم میکرد گفتم حتما کوه آتشفشان توی دریا است. حالا نظر دوستان چیه...

برای تماشای این فیلم کوتاه به اینجااشاره کنید.








این کلیپ کمتر از یک دقیقه است و تماشای آن به شما توصیه می شود. هنگام تماشا به قرمزی روی سطح آب دقت کنید.



دلفین های چه شدند؟






در سال ١٣٨٦ , ١٥٢ دلفین در خلیج فارس به طور غیر منتظره در دو نوبت به فاصله یک ماه مرده و به ساحل دریا کشیده شدند. دسته ی اول شامل ٧٩ دلفین و دسته دوم هم ٧٣ دلفین بود.

دلیل های مختلفی برای مرگ این دلفین ها آورده شد ولی اگر از من می پرسید هیچ کدام قانع کننده نیستند. این دلفین ها کاملا مشخص است که سوخته اند! اینکه "خودکشی" کرده اند، یا اینکه به خاطر "فعالیت های صیادی" مرده اند جوابگوی سوختگی بدن های آنها را نمیدهد!

به گزارش خبرگزاری آفتاب "علت مرگ ٧٣ دلفین دیگر كه یك ماه پس از حادثه نخست رخ داد را نیز این كارشناسان بین‌الملللی در گزارش خود، ‘عوامل طبیعی’ اعلام كرده‌اند كه در این گزارش هنوز عوامل طبیعی ناشناخته است و می‌تواند ‘شوک’ یا ‘استرس’ باشد كه در نتیجه آن یكی از دلفین‌ها به سمت ساحل آمده و مابقی نیز به دنبال آن آمده‌اند یا یكی از آن‌ها برای شكار ماهی به سمت ساحل آمده و بقیه نیز آمده‌اند و در ساحل كه شیب ملایمی دارد، گیر كرده‌اند." ٢/١٢/١٣٨٦



آیا پاسخ به سئوال مرگ دلفین ها در خیلج فارس "هارپ" نیست؟





آیا این اثر سوختگی نیست؟



هارپ (HAARP) یک پروژه ايست که مسئولين اعلام کردند برای "بررسی و تحقيق" درباره لایه ی آیونوسفیر بر پا شده است. ولی در واقع اين يک سلاح پیشرفته ی جنگی جدید است که کلیه ی اسلحه های صده ی قرن بیستم را فلج می کند.

هزینه های این پروژه مشترکا از طرف نیروی هوایی آمریکا، نیروی دریایی آمریکا، آژانس تحقیقاتی پروژه های دفاعی پیشرفته ی آمریکا و دانشگاه آلاسکا است. لازم به یادآوریست که سیستم "هارپ" در کشورهای گرین لاند، نروژ، روسیه و همچنین در روی بعضی از ماهواره ها به جهت فلج کردن سيستم راديويی هواپيما ها و نهايتا سقوط آنها استفاده ميگردد.

نتايج:

همانطور که گفته شد ارتعاشات راديويی هارپ باعث سرخ شدن لايه آيونوسفير شده و اين لايه را به نوسان در می آورد.

اين نوسانات به نوبه خود موجب صدا با فرکانس های کوتاه از ١ تا ٢٠ هرتس می شوند که فرکانس

(Extremely Low Frequency/Ultra Low Frequency ELF/ULF) نام دارند. این فرکانس ها پس از نفوذ به زمين، زمین زلزله ايجاد می کنند.

با توجه به ازدياد درصد زلزله در سطح ايران در دهه اخير نسبت به دهه پيشين که متجاوز به ٤/٢٠٦ % بوده است ميتوان به وجود تاثيرات ديگری در ايجاد زلزله های مصنوعی پی برد، خصوصا آنکه اين ازدياد پس از آغاز فعاليت های هارپ واقع شده اند.

پیشنهادات برای پیش اخطار:

اینکه همه باید در مورد هارپ و ماهواره هایی که دارای چنین تکنولوژی هستند کاملا آگاه و مطلع باشند هیچ شکی نیست و قصد من در جمع آوری این اطلاعات صرفا به همین منظور نیز بوده است. بنابراین تقاضای ما از شما خواننده ی محترم با فروتنی چیزی جز این نیست که آنچه را که در این مقاله خوانده اید به دیگران انتقال دهید.

برای پيشگيری و دريافت پيش اخطار از اين قبيل زلزله ها ميتوان ايستگاهايی در حوزه های وسيع تاسيس و بکار گرفت و با اندازه گيری فرکانس صداهایی که از آسمان می آید به بروز این زلزله پی برد.

زمان دريافت پيش اخطارهای ELF بين ١٥ دقيقه تا ٣ ساعت قبل از وقوع زلزله متغير است. زلزله ی چین 30 دقیقه پس از مشاهده ی سرخی آیونوسفیر به وقوع پیوست.

اندازه گيری فرکانسELF/ULF در جاهايی که خالی از فرکانسهای مزاحم ديگر از قبيل برق فشار قوی، فرودگاه ها، ايستگاه های راديويی و تلفنی ميباشد، انجام پذير است.

نمونه ای از يک دستگاه ELF/ULF سنج دستی و يک دستکاه Magnetometer را در زير مشاهده ميکنيد. برای اطلاعاب بيشتر بر روی آنها اشاره کنيد.








ELF/ULF Receivers 0.01Hz-40Hz Bell-5180-Magnetometer






ویدیوها و کتاب هایی از محققان خارجی به زبان انگلیسی:

در مورد "هارپ" کتابی بنام Angels Don't Play This HAARP بتوسط Dr. Nick Begich نوشته و بر مبنای آن دو ويديو، يکی در سال ۱۹۹۵ بنام Angels Don't Play This HAARP و ويديوی ديگری در سال ۲۰۰۸ بنام Angels Still Don't Play This HAARP تهيه شده است.

در مورد جنگ ويتنام (Vietnam) و باران های سيل آسا و دستکاری آب و هوا به توسط آمريکا (اغلب باران های استوايی از طريق ماهواره و سمپاشی از هواپيما بر روی ابر ها ايجاد می شدند) آقای دکتر باب فيتريکاس (Dr. Bob Fitrakis) کتابی بنام Weather Modification & Full Spectrum Dominance نوشته و فيلمی از کنفرانس خود در اين زمينه تهيه کرده که بخشی از آن را در کليپ ويديويی بنام THE MAD WHITE HOUSE WILL USE LASER WEAPONS ميتوانيد مشاهده کنيد.

مقاله ای در مورد عملکرد هارپ در دانشگاه استانفورد (University of Stanford) به نام HAARP PROJECT تهيه شده است که فقط به جنبه تحقيقاتی هارپ نگاه می کند و به جنبه های غير انسانی آن توجهی نشده است.

سوالی به بقاء موجوديت و در آينده ای نه چندان دور؟ به اينجا HAARP WORLDWIDE اشاره کنيد.

برای پيوند های مطالعاتی امواج راديويی زير فرکانس 22KHz به اینجا اشاره کنيد.

دومای روسیه به هارپ چگونه فکر میکند؟

اعتراض شرکت بوئينگ (Boeing) به هارپ در اين رابطه بخوانید.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

اثری جاودان و ماندگار از_م _ سحر

شیطان و خدا

راوی : م.سحــر


این نمایشنامهء منظوم هنوز ناکامل و همچنان روی میز کار سراینده است

آنچه در زیر می خوانید متنی است که در قیاس با متن پیشین کامل تر شده است.ـ

....................................................................



شیطان (به خدا) ـ


آدمی کو که من سجود کنم
پشت بر آنچه هست و بود کنم؟ـ


خدا


گر تو او را در این جهان دو در
یافتی نزد ما بیار خبر


شیطان


تو که دربان هردو درگاهی
زچه از من نشان او خواهی؟


خدا


زانکه ای رانده دزد ِ تبعیدی
از بهشتش تویی که دزدیدی؟ـ


شیطان


من که دزدیدمش ، کجا بردم
خارج از کشور ِ خدا بردم؟
آفریننده ای ،تما شا کن
تحفهء آفریده پیدا کن


خدا


(ـ(در حالیکه به شرق و غرب و شمال و جنوب و بالا و پایین نظر جستجو گرانه ای می اندازد)ـ
یا کسی نیست ، یا نمی بینم
به خدا جز ترا نمی بینم


شیطان


تو پدید آور ِ پدیده ستی
گر ندیدی نیافریدستی
گر نمی بینی آنچه ساخته ای
تخته کن دکّه را که باخته ای
دست بردار از خدایی ی خویش
ترک کن تخت کبریایی خویش


خدا


بن این خانه را ز خوب و ز زشت
روز اول که می نهادم خشت
هر چه در طرح هردوعالم بود
خلق آن از برای آدم بود
تا هنرهای اوستا بیند
ذوق در نقش ِ این بنا بیند
سربه تعظیم ما فرود آرد
پیش پای خدا سجود آرد
روز و شب ذکر کارساز کند
آفریننده را نماز کند
به به و چه چه و ثنا گوید
ذکر بی وقفهء خدا گوید
شکر این بندگی به جای آرد
باد درغبغب خدای آرد
اگر آدم نبود ای مطرود
بود از خلق کائنات چه سود؟
رشتهء ما چه تارو پودی داشت؟
هنر ما کجا نمودی داشت؟
چه کسی آفرین ما می گفت؟
آفریننده را ثنا می گفت؟


شیطان


پس اگر حرف حق زما شنوید
آفریدید تا ثنا شنوید !؟


خدا


گرچه نا برحق آفریده تویی
راست پندار برگزیده تویی
گرچه طغیانگر ی سیهکاری
سخن راست بر زبان آری
آفریدیم تا ثنا شنویم
به به از آدم دوپا شنویم
حظ بریم از نیاز و تکریمش
حمد و تذکیر و ترس و تسلیمش
خوش بخندیم بر نمایش او
نشئه گردیم از نیایش او
عجز بینیم و خواری او را
خری و خر سواری او را
لابه و التماس و ذلت او
غم و اندوه و جور و محنت او

این قسمت داخل پرانتز می تواند با صدای آدم از زبان خدا گفته شود

(گشنگی ها و تشنگی هایش
شکم ِ طبل و پینهء پایش
ضربه هایی که بر درش کوبند
میخ هایی که بر سرش کوبند
قفل هایی که بر دلش بندند
نقش دِق در مقابلش بندند
ریش او را به خنده آلایند
زخم بر زخم او بیفزایند)
تا به درگاه کبریایی خویش
و ز تماشاگه خدایی خویش
کیف ازین نقش آش و لاش کنیم
هی بخندیم و هی نگاش کنیم
دلقکی روی خاک بنشانیم
داد ازین آفریده بستانیم
دلقکی زخم خورد و شمع آجین
چهره اش زرد و پیکرش خونین


شیطان


غم او دیده ای و خرسندی؟
دلقکش خوانده ای و می خندی؟
دیدن رنج اوست آسانت؟
چیست نام ِ رحیم و رحمانت؟
گاه در بیم وگاه در اُمیّد
گاه در توبه ، گاه در تمجید
اوت خواند کریم بنده نواز
هردم از دل برآورد آواز
که پناهش زخوف و بیم دهی
به دلش مرهم رحیم نهی
لیک مرهم نهفته ای در عرش
زخمِ آدم ، دهان گشوده به فرش
زخمِ آدم به سجده گاه کبود
آتش و آب ازوست خون آلود
مرهم اما نهفته در صندوق
همچو دیدار خالق از مخلوق
وینچنین غرق رنج و بیماری
نوشدارو ازو نهان داری
آنچه او را دهی به حد وفور
حفرهء آتش است و پنجهء زور
تیغ وحش آخته ست بر جانش
وز گریبان رسد به دامانش
ظلم ، جاری به عرصه های سکوت
رحم در بایگانی ملکوت
خاک می بلعدش به زلزله ای
رخصتش نیست تا کند گِله ای
سیل می کوبدش به سر ، در و بام
تو به سویش نمی نهی یک گام
راست خواهی ، ز بود و نابودت
نیست جز در زیان او سودت


خدا


راندم از بارگاه خویشتنت
تا نبینم به سُخره دم زدنت
اینچنین یاوه ، اینچنین روراست
نشتر طعنه ات به سوی خداست؟
تو که مطرودی از حریم حرم
از چه رو می زنی دم از آدم ؟
نزد ما در دفاع ازو کوشی؟
لب نبندی به مُهر خاموشی؟
پیش ربّ آمدی سکوت آور
قول ِ طغیان ببر، قنوت آور
اینک آه و دمی که بر خاک است
بی حضورش حساب ما پاک است
حال گویی کز او اثر نبود؟
هیچکس را ز وی خبر نبود؟
همه هستند لیک آدم نیست؟
ردّ پایش به هردو عالم نیست؟
پس که زین پس مجیز ما گوید؟
لابه ورزد ، خدا خدا گوید؟
چه کسی کبریای ما بیند؟
عدل در طرح این بنا بیند؟
بی توقف سجود ما آرد
خوش خوشان در وجود ما آرد
به حقیقت خدا در ین عالم
نازپرورد کیست جز آدم؟
به جز آدم ز روی عجز و نیاز
کیست کرنش پرست و بیضه نواز؟
که چنین خوش به نردبان آید
دست بر سقف آسمان ساید
هرکجا نرم پنجه پیش آرد
کاسه ای زآبروی خویش آرد
چاپلوسی کند به صد خواری
با خدا خواهی و خودآزاری
حال گویید ازین سراچهء پست
بی خبر رفت و دیده بر ما بست؟
پس ازین پس که با خدا باشد؟
بردهء بارگاه ِ ما باشد؟
پس ازین پس خدا ، خدایی خویش
پادشاهی و کبریایی خویش
قهر و خوف و عتاب و لعنت را
وعدهء ناز و نوش و نعمت را
اگر آدم نبود ، زی که برد؟
غیر از آدم متاع او که خرد؟
به که بفروشد این بزرگی را
لطف میشی و قهر گرگی را؟


شیطان


راستی را خدای راست تویی
دوجهان را اگر خداست تویی
راستی را که راست می گویی
راست ، بی کمّ و کاست می گویی
آدم ار زین جهان رود بیرون
چیست معنای حکم «کـُن فـَیـَکـون »؟
کبریایت ز عرصهء افلاک
حکم چون گسترد به صفحهء خاک؟
به که فرمان دهد از آن ملکوت
که بخور ضربه ها به مُهر سکوت؟
زجر دونان ببین و دم درکش
جهل را چون جوال بر سرکش
خواری و وهن را در آخور کن
زاشگ حسرت پیاله ها پرکن
هِل که چون برّه ات به سیخ کشند
نقش ِ جانت به خط ِ میخ کشند
پای در بند جان گذارندت
نعل بر استخوان فشارندت
به که گوید که حلقه کن در گوش
پیش ِ دینبارگان ِ زهدفروش؟
به قدمگاه جاهلین پا هل
روح خود را به اهل دین وا هل
تا بریزند با ملاقهء دین
عوض ِ عقل ، در سرت سرگین
به که گوید که خون دل می خور
پیش پای فریب قِل می خور
شب و روز از جبین عرق می ریز
حاصل رنج در طبق می ریز
هدیه می بر به شوق ِ نادانی
پیش زالووَشان روحانی
تاقبای خدا بپوشندت
مثل گاو حسن بدوشندت
خانه ات را زنند چوب حراج
عُشر گیرند و خمس و جزیه و باج
توبره ی خود کنند مالامال
به خراج و غنیمت و انَفال
وطنت را به زیر سقف کشند
دور هستی ت خطّ ِ وقف کشند
ببرند آنچه ت از نیاکان بود
حاصل خون و اشگ ِ پاکان بود
در کنار زکات و سهم إمام
دخت و پورت شود کنیز و غلام
هردم از جاهلان تپانچه خوری
میوهء جهل خود به خوانچه خوری
نیزه اندر کفت نهد سالوس
تا به شیپور جنگ و نعرهء کوس
جان فشانی به پای مفت خوران
برملا جوی و در نهفت خوران
پای بر فرش ِ مین شوی خر او
سپر ـ تیر و خشت ِ سنگر او
تا بنام خدا ، خدا گردند
قائد و پیر و مقتدا گردند
تا به نام خدارئیس شوند
کیسهء خیل ِ کاسه لیس شوند
چشمبندت زنند و بارکشی
زهر نوشی و انتظار کشی
هی بچرخی چو اسب عصاری
از عروقت عرق شود جاری


خدا


ما ببینیم و رقت انگیزیم
غضب و رحم در هم آمیزیم


شیطان


تا ببینید و ر قت انگیزید
غضب و رحم درهم آمیزید


خدا


( درحالیکه همچنان آدم مفقودالاثر مخاطب اوست )
ما ببینیم و مرحبا گوییم



«نعمی» در میان «لا» گوییم


شیطان


تا ببینید و مرحبا گویید
نعمی در میان لا گویید


خدا


آدم خاکسار بینیمت
لطف پروردگار بینیمت
دیده بر شرمساری ات بندیم
بنده باشی به گاری ات بندیم
جان دهی مفت و نان خوری قرضی
راستی را خلیفة الارضی


شیطان


با چنین قد و قامت فرضی
راستی را خلیفة الارضی!
با چنین دست حق به همراهی
راستی را خلیفة ُاللهی!
جانشین خدای برخاکی
وینچنین ، نورچشم لولاکی
آفریننده ، تخت بر افلاک
جانشین ، مرغ پرشکستهء خاک
بستهء وهن و خستهء خواری
اشگ و خونش چو آبرو جاری
آفریننده ، سجده گاهش خوش
حکم بخششگر گناهش خوش
جانشینش به خاک ، طعمهء گرگ
در دل کوچکش خدای بزرگ
دل او می درند و او تنهاست
غرق تنهایی است و غرق خداست


خدا


حال گویید کز قلمرو ما
پای بیرون نهاده پادو ِ ما؟
دست از کارگاه ما شسته ست؟
رفته و خاکِ دیگری جُسته ست؟
راستی را اگر شود مفقود
غرض از خلق کائنات چه بود؟
پس ازین پس که نیست آدم ِ خاک
سوی ما دست کیست بر افلاک؟
راستی را به غیرازین مفلوک
کِیف ما را که کرد خواهد کوک؟
به جز ابن خاکزاد ِ رنج نژاد
که به کون و فساد معنا داد؟
که مرا کردگار دانا کرد؟
در رحمت به روی خود وا کرد
تخت ما بر فراز فرش نهاد؟
نام ما پادشاه عرش نهاد؟
زچه گویید رفت و ناپیداست؟
او مگر خارج از قلمرو ماست؟
جز دوعالم نیافریدستم
هر دو عالم به نام او بستم
او اگر هست هردو عالم هست
او اگر نیست رفته ایم از دست
او اگر هست عرش ما برپاست
او اگر نیست ، عرش و فرش که راست؟
او اگر هست نقش ما زیباست
او اگر نیست ،جمله باد ِ هواست
هیچ در هیچ ِ پیچ در پیچ ست
دو جهان بی وجود او هیچ ست
آدمی گُم شود ، خدا هم نیست
گوش اگر نیست شد ، صدا هم نیست
آدم از این جهان اگر کوچد
شب فرازآید و سحرکوچد
شب تاریک ِ پوچ ِ بی معنا
در رسد خالی از حضور خدا
نه خدا ماند و نه آثارش
لوح محفوظ و نقش دیوارش
هستی اندر سکوت محض خزد
نَفَس ِ روح بر جهان نوزد
محض تاریکی و سرای سکون
هیچ همگون و پوچ ِ ناهمگون
معنی از هست و نیست بگریزد
نیست با نیست درهم آمیزد
نیست در نیست چیست غیر از نیست؟
به عدم کردگار هستی کیست ؟
کردگاری که در عدم پوید
نیستی کارَد و عدم روید
هست ِ بی نام ، چشم ِ بینا نیست
کانچه را نام نیست ، معنا نیست
زانکه آدم به هست نام نهاد
نیستی رو در انهدام نهاد
هست شد هستی آن زمان کآدم
زد به عالم ز نام ِ هستی دَم
آمد و نام داد هستی را
بد و نیک و بلند و پستی را
گذر لحظه را زمان نامید
جویبار وی آسمان نامید
ظرف اشیاء را فضا نامید
هست سازنده را خدا نامید
زشت و زیبا و نور و ظلمت را
مهر و کین را و عجز و قوت را
مشرق و مغرب و شمال و جنوب
ماه و خورشید در طلوع و غروب
سقف مینایی و چراغانیش
شب تاریک و صبح نورانیش
آب را خاک را و آتش را
ابر آرام و موج سرکش را
دشت سرسبزواحه در برهوت
جنبش ساکن و صدای سکوت
بال پروانه و ترنّم برگ
بر گل و سبزه تند بارِ تگرگ
رخشش آذرخش و کوبش رعد
لحظهء ناخجسته ، ساعت سعد
سبز و سرخ و سفید و زرد و سیاه
تابش آفتاب و گردش ماه
نَفَس باد و نعرهء طوفان
کوبش رعد و ریزش باران
خشم ِآتشفشان و قعر مغاک
لرز کوه و دهان گشودن ِخاک
پنجهء وحش و پیکر خونبار
وقنا ربنا عذاب النار
وحشت اینگونه اش به روز و به شب
ساخت ربّ و پناه برد به رب
وهم و ترسش پناهگاه آورد
به خدای جهان پناه آورد
به خدایی که نام داد او را
تاج شاهی به سر نهاد او را
کاخ وی را به آسمانها برد
بی نشانی به بی نشان ها برد
ما ز نامیدنش خدا شده ایم
وینچنین با وی آشنا شده ایم
وینچنین ما شدیم رب الناس
ملک الناس فی صدور الناس
ترس ، پروردگار مذهب شد
خشیة الدهر خشیة الرب شد
نام ما برد و رب شدیم اورا
ترس دائم طلب شدیم او را
تا بساید ز روی عجز و نیاز
رو به درگاه ربّ ِ بنده نواز
گر زما بر زبان نیارد نام
رونق بخت ماست بی فرجام
برق بی نامی آتش انگیزد
کاخ ما زآسمان فرو ریزد
سازد از ما درون پیلهء خویش
بت گمنام بی قبیلهء خویش
بت گمنام خیل خاموشان
خفته در حلقهء فراموشان
وینچنین زآسمان هبوط کنیم
به مغاک زمین سقوط کنیم
حال باید چه کرد با این درد؟
تو که جز شیطنت ندانی کرد!!ـ


شیطان


ای خدایی که راندهء تومنم
خر ازین پل رهاندهء تومنم
دور ازین کارگاه کج بنیاد
هستم از هفت دولتت آزاد
نه بر آن نعمت تو مهمانم
نه ترا منتی ست برجانم
می خورم نان هوش و آزادی
خوشتر از نعمت خدادادی
خوش به بازار جهل می خندم
بار بر دوش خود نمی بندم
روز اول در آن بهشت ِ خیال
آدم از جهل بود مالامال
نه به عشق ِ خداش دسترسی
نه به حواش میلی و هوسی
من در آن حال و روز نامطبوع
دادم و خورد میوهء ممنوع
جهلش از سر پرید و نادانی
شد جهانش به عشق نورانی
دین و دل در وجود حوا بست
چشم درچشم یار شیدا بست
دست بنهاد روی دستانش
آتش آمیخت با دل و جانش
لب ِ لرزان نهاد بر لب یار
مرده شد زنده، خفته شد بیدار
هردو برهم چو مار پیچیدند
پود واری به تار پیچیدند
نه نشانی ز زهد بود و نه دین
این بر آن حلقه بود و آن بر این
نه نشانی ز خوف بود و گناه
غضب ِ یَهوه، کیفر الله
نه به روح القُذُس گمانی بود
نه ز ملاعمر نشانی بود
نه خمینی صدا و سیما داشت
قفل در زیرناف ِ حوا داشت
منکراتش نداشت بر آدم
نظر ِ حِقد و کین به زیر شکم
پاسدارش نداشت دست به تیغ
تا کند پرتو از چراغ دریغ
نه بنام نجابت و اخلاق
عشق می خورد برقفا شلاق
نه ز فتوای شرع و حکم فقیه
عشق می شد به تیغ ِ دین تنبیه
روی زیبا رها ز چادر بود
دامن عشق از صفا پر بود
دل عشاق را نه ترس و نه بیم
بود از حُکم ِ شحنه و دژخیم
سنگ ها زیب ِ جویباران بود
نغمه پرداز آبشاران بود
عرصهء شوم ِ سنگساران را
شرع در کف نمی فشرد آن را
دشت آرام و باغ بود آرام
پرتوافشان چراغ بود آرام
مهر، زرین و شوق زیبا بود
دل آدم به نزد حوا بود
لب به لب بود آدم و حوا
پنجه در پنجه بود و پا در پا
چشم درچشم بود و ناف به ناف
سین به سین می سُرید و کاف به کاف
جات خالی که صحنه دیدن داشت
نغمهء عاشقان شنیدن داشت
شعله انگیخت ، عشق در آدم
عاشقی رخنه کرد در عالم
شیوه ء طاغیان عالم شد
خود ازین شیوه ، آدم ، آدم شد
دود ِ دل رفت و نور مهر آمد
دل حوا تنور مهر آمد
لیک ازین شیوه سخت رنجیدی
روی برتافتی و غریدی
عاشقان را ز خویش تاراندی
وینچنین از بهشتشان راندی
دست آدم به دست حوا بود
خاک تبعیدگاه آنها بود
اگر از من کنی نظر خواهی
جرمشان عشق بود و آگاهی

خدا


جرمشان عشق بود؟


شیطان


آری بود!
جرم مکتوم و آشکاری بود
سرّ سربستهء شکوفهء باغ
آتشی بود در وجود چراغ
شعله ای بود و گرچه می دیدیش
خفته و مُرده می پسندیدیش
بود بر آن درخت دانایی
راز پنهان عشق و شیدایی
راز می خواستی نهان ماند
تا بساط تو درامان ماند
مهر می خواستی به بند بود
تا نه جز بر تو دلپسند بود
عشق می خواستی به خواب اندر
شوق ِعشاق در غیاب اندر
باغ ، از کار و زرع و کشت تهی
آدم از عشق در بهشت تهی
سفر از جان آدمیت دور
حضر از محضر خرد معذور
تا نه بینش به چشم وپویه به پای
تا نه در کار ، دست ِ کارگشای
تا نه آفاق آرزو درجان
تا نه رهرو به راه خویش روان
تا نه در سینه سوز و فکر به سر
نه سر ساختن ، نه ذوق هنر
نه ظرافت ، نه حس زیبایی
نه به دل خواهش شکوفایی
نه ز برگی به برگ سر ساید
نظری سایه بر نظر ساید
گل زبلبل دریغ دارد رنگ
دل بر آواز او ندارد تنگ
تا نه پراواز شوق و شور آرد
پر پروانه دل به نور آرد
گَرد نفشاند از درخت بهار
تا درختی دگر برآرد بار
بوسه ناردنسیم سوی گیاه
ز گیاهی که دل نهاده به راه
نرهاند جهان به صوت جلی
بند جان از ارادهء ازلی
تا بماند بهشت ، خانه جهل
کاردنیا به کارگردان سهل
همه فرمانبر خداباشند
آدم ، اما خر ِ خدا باشند
همه لایفهمون و صُمٌ بُکم
تا چه آید ز کبریایت حُکم


خدا


زین ذکاوت که بر جبین داری
راستی را که آفرین داری
من که بنیان این بنا کردم
مانده ام کزچه با تو تا کردم؟
تا تو زینگونه تیزی و گستاخ
تنگ گردد به ما جهان فراخ
زانکه راز نهفته و مستور
می دمی بی حفاظ در شیپور
زانکه اسرار بر ملا داری
سر به پروندهء خدا داری
زین جسارت که در تو بیدارست
آنچه پوشیده نیست ، اسرار است
پیش از آندم که خاک شد آدم
آتش آوردم و تو را زادم
غافل ازآنکه بر خطا راندم
تخم طغیان به عالم افشاندم
حال در خلوت خدایی ِ خویش
به نهانگاه کبریایی خویش
گاه ازین دستکار آتشزاد
می کنم از سر ملامت یاد
کزچه تا طرح این بنا کردم
در جهان آتشی به پا کردم
آتشی فتنه بار و عالم سوز
شررافشان و شعله ور شب و روز
خویش را بین خواب و بیداری
پروریدم در آستین ماری
نه زمین زو در آشتی ، نه زمان
چوب در لای چرخ کون و مکان
وینچنین آفریدمت گستاخ
تا شوی دشمن و درآری شاخ؟
تاشوی سد راه خاموشی
ناپدیداری و فراموشی
عدوی دین و دوست با آدم
دستکار ِ خدای لایعلم
گر ترا از همان نخستین روز
دیده بودم چنین شراره فروز
هرگز آتش به پا نمی کردم
دشمنی با خدا نمی کردم
سر ِ بی درد ِ سر نمی بستم
به کمر ، بارشر نمی بستم
مایهء ریب و سایهء تدلیس
دام او زهد و نام او ابلیس

شیطان


در نهادت خلاف می بینم
به کژیت اعتراف می بینم
خود زعیب اندرین بنا گویی
وز پشیمانی خدا گویی
گر ز خلق منت پشیمانی ست
این سخن اعتراف نادانی ست
قلم صنع را خطا بینی
نقص در صنعت خدا بینی
ور پشیمان نئی دروغ چراست؟
وین سخنهای بی فروغ چراست؟
جامه ای دوختی به قامت خویش
ز چه رو می کنی ملامت خویش؟
اگر از جامه دوز در گله ای
ز چه کردی چنین معامله ای؟
وگر آن جامه راست دوخته ای
از چه با ما به کج فروخته ای؟
درزی ی کائنات اگر کج دوخت
کج خود را چرا به خلق فروخت؟
اوستا گر سیاه دوخت قبا
زچه خواهد سپید بر تن ما؟
بر تن ما گر آن سیه دوزی
زچه رو مان سپیدی آموزی؟
گله مندی ازین کلاه کبود
که قبول ِ توبرقبا افزود؟
این کـُلَه بهر زیب پیکرما
دستکار تو دوخت بر سرما
نک ملولی ازین کله داری
که رسید از ارداهء باری؟
گر کنی خود کلاه خود قاضی
نشوی راضی از کله سازی
کلهی دوختی سیاه سیاه
چاه کن راببین در آن بن چاه
خوش در آن چَه به آمد و شُد باش
گله مند از ارادهء خود باش !
نه بر آدم بتاز و کیفرخواه
نه زشیطان سلوک ِ دیگر خواه
خود از اول که سرنوشت نوشت
خط زیبای ما به دفتر زشت
قلم صُنع ، رام ِ دست تو بود
بنده در قید ِ بند وبست تو بود
شدم آن شیوه ای گفتی شو
رفتم آن معبری که گفتی رو
«فـَیـَکون» ، آن زمان که«کـُن» گفتی
حال با امر ِ «کُن» برآشفتی؟
گر خوش آواز یا بد آواییم
حاصل امر ِ«کُن»، همین ماییم
هست ِ شیطان و آدم و حوا
نیست جز پاسخی به امر شما
اگر آن امر « کُن» کزاول روز
شد به امر خدا جهان افروز
امر بی چون و بی چرا بوده ست
خالی از خدعه و خطا بوده ست ،
ازچه آدم گناهکار آمد؟
همچو حوا اسیر و خوار آمد ؟
ازچه شیطان به شیطنت کوشد؟
جامهء جهد ِ طاغیان پوشد؟
رغم ِمیل خدا فریب دهد
عقل سرخ ازدرخت سیب دهد؟
اگر آن خشت ِ کژنهاده تویی
آفریننده را اراده تویی
کژ از آن رفت این بنا تا عرش
که نهاد اوستاش کژ ، بر فرش
این بنا را تو اوستاد کبیر
کژنهادی ، به خلق خرده مگیر!
آدم ار گم شده ست؟ حق با اوست
زانکه آبش نه با تو در یک جوست
آدم آزرده است ازین خواری
که بر او بستی و طلبکاری
دست بر سر زده ست ازین بن بست
که نه ره یابد و نه جای نشست
لنگ لنگان در این ره مسدود
می خزد بی ثبات و بی مقصود


خدا


از چه بی مقصد است؟




شیطان




زانکه درین


خاکدان تو با بلاست قرین

زانکه تبعید گاه او برخاک

خالی است از حضور عنصر پاک

خالی است از حضور نیک




خدا




چرا؟





شیطان




زان که بَد حاکم است و بی پروا ،

اهل دین جامه خدا پوشند

تا به بیداد و ناروا کوشند

زین « به نام خدا ستیزه و جنگ»

خاک بر آدمیت آمد تنگ

آن یکی یهوه را بهانه گرفت

جهل را عُمر جاودانه گرفت

این زروح القدس به شک افتاد

نطفه در بطن دُختِ بکر نهاد

وان زبُت ها بتی گرفت گواه

میر بتخانه نام او الله

هرسه نام تو را به خود بستند

گه شکستند و گاه پیوستند

گاه کشتند و گاه کوبیدند

گاه بردند و گاه روبیدند

آن یکی قتلگاه زیبا داشت

نعش آزاده بر چلیپا داشت

واندگر کوره داشت در تفتیش

اهل دانش میان شعلهء کیش

واندگر وِرد اقتلواش به لب

تاعرب را کند خلیفهء رب

جنگ ها جنگ شاخ باسُم بود

چون حقیقت در آن میان گم بود

هرکه او بر زمین نسق می بست

بود مُهر خدایش اندر دست

همه نام تو تیغ می کردند

جان ز مردم دریغ می کردند

آن یکی از تو رقعه داشت به دست

با تو سر می شکست و در می بست

واندگر از تو لوح داشت به کف

لشگر صفدرش صف اندر صف

سیف برّان به دست مؤمن داشت

مسجد و منبر و مؤذن داشت

نیزه اش تیز و خنجرش در مشت

این شکم می درید و آن می کشت

واندگر از تو شعله می افروخت

گوهر فهم را در آن می سوخت

آتش اندر میان معبد و دیر

خوش به کار کباب کردن غیر

جهل تاج ِ خداش بر سر بود

جان دانش به شعله اندر بود

اهل دین هرچه ناروا می کرد

همه در خانهء خدا می کرد

کید ها بود و کینه توزی ها

کوره ها و کتاب سوزی ها

نام رب حیله ء ریاست بود

زانکه بازیچهء سیاست بود

نام رب پای فتنه را پل بود

پرچم غارت و چپاول بود

قرنها بود و اینچنین می بود

عقل ، دربند ِ اهل دین می بود

آدمی خوار و سرشکستهء خویش

اقتدار خدا به دست کشیش

آدمی با کمند دین در دام

بندی ِ مفتی و فقیه و امام

بردهء کاهن و خر ِ قسّیس

زشتنامی نصیبهء ابلیس

هرچه دید آدم از بد اندیشان

خط و مُهر تو بود با ایشان

هرکجا ظلم بود و غارت بود

شرع و دین سکهء تجارت بود

اهل دین از خدا مدد می خواست

جزیه و باج بی عدد می خواست

گرگ واری به جان حق الناس

متجاوز ولی خدای شناس

حجة الحق ، امام اعظم بود

گرگ در پوستین آدم بود

خویش را پیشوای دین می دید

دست حق اندر آستین می دید

دست حقش ولی نبود مگر

دست بیداد کار و دون پرور

دست بیداد شد بشیر و نذیر

دین شقاوت شد و خدا شمشیر

اهل دین بند جهلش اندر دست

سنگ بر پای آدمی می بست

عرصهء خاک ازین نحوست و ننگ

اینچنین شد بر آدمیت تنگ

آدمی نیک سرنوشت نبود

که ندید آنچه را که زشت نبود

او بر این خاک هرچه بد می دید

غم و اندوه بی عدد می دید،

خوش به مُهر خدا مؤیّد بود

نام شیطان در این میان بد بود

حال بدنام این کویر منم

دام تزویر و گرگ پیر منم

دیگران حاجب و هواخواهت

من ولی رانده ای ز درگاهت

از ازل تا ابد مرا لعن است

به جگر بسته ناوک ِ طعن است

لیک اصحاب دین شفیق تو اند

دزد و قاتل ولی رفیق تو اند

من گنهکاراز آن شدم که سرشت

حفظ کردم در آن هوای بهشت

روز اول به حکم لم یزلی

طبع آزاده ام نگفت بلی!

سجده بر آدمی نیاوردم

گو خطاباد ، اگر خطا کردم

این خطا را به جان پذیرایم

که به خاکت جبین نمی سایم

از اصولم هزینه ای نکنم

سجده بر آفرینه ای نکنم

سجده اندر سرشت شیطان نیست

زان ز عصیان خود پشیمان نیست

اینک اما جهان دگر شده است

آدم از عالمت به در شده است

آنچنان گَرد ِ ظلم بیخته است

کآدم از عالمت گریخته است

درنگر یکدم از دریچهء عرش

زیر پای فرشتگان بر فرش

خاک بنگر که از نفوس پر است

زیر پای تو پایبوس پر است

خلق تسلیم ِ درگه است ترا

به تو از هر دلی ره است ترا

همگان در ثنات سر بر خِشت

این به معبد روان و آن به کنشت

با تو خلوت تهی کنان از غیر

این به مسجد روان و آن سوی دیر

این نیایشگر، آن نمازگزار

این دعا خوان و آن ثنا گفتار

این سرافکنده ، آن کمانی پشت

این به لب وِرد و آن دعا در مُشت

این دوبازو بر آسمان افزاز

وآن دو زانو به خاک ، بهر نیاز

این به دیوار بسته ، آن به ضریح

نای در نُدبه و زبان به مدیح

همگان وِردگوی درگاهت

به زمین سرنهاده در راهت

عبری و ترک و فارسی و عرب

هرکه با لحن خویش ، طالب ِ رب

لاتن و هند و روس و ژرمن و چین

هرکه با ذوق خود خدای گزین

رب ولی در میانه پیدا نیست

همه گویند هست ، امانیست !

گوش بسته ست بر ثنا گویان

هوش بسته ست برخدا جویان

این یک از نای خسته ، صور دَمد

دَم در آئینهء حضور دَمد

وان یک آورده در خداکده ای

نغمه ای در میان ِ عربده ای

تا مگر از خدا رسد پیکی

نفَسِ وصل و صیت ِ لبیکی

لیک لبیکی از خدا نرسد

زآسمان بر زمین صدا نرسد

عالمی زیر و عالمی زبرین

آسمانست سدّ ِ راه ِ زمین

در ِ رؤیت بر آرزو بسته ست

منفذِ آسمان فروبسته ست

فرش ِ زیرین ِ عرش ، غرق ِ نفوس

ردّ ِ آدم بر اوست نامحسوس

گویی آدم به قهر آتش و خون

پای بنهاده از جهان بیرون

گویی از کشور خدا رَسته ست

وز هیاهوی خاک وارسته ست

عرصهء خاک ، غرق ِ جانور است

آدم اماّ ز عالمت به در است

رفته و پشت بر شما کرده ست

ترک ِ دروازهء خدا کرده ست

خوش برعرابهء حمیت خویش

بُرده با خویش آدمیت خویش

هم به جان زین جهنم آزرده ست

هم به دل زان بهشت جان بُرده ست

اینک آواره ای ست جان برکف

همچو تیری که گم شود زهدف

جان ز شرّ جهان جدا جوید

شاید، او را اگر خدا جوید!

شاید او را اگر تو دریابیش

خارج از مُلک خود خبر یابیش

ورنیابی خبر...ـ





خدا





چه خواهد بود؟





شیطان




گفتم و در نمی توان افزود!

خدا (باخشمی که هردم فراگیر می شود)

آنچه گفتی فریب شیطانی ست

مُهر باطل ترا به پیشانی ست

وانچه گویی صلای تلبیس است

زشت و زیبا فریب ِ ابلیس است

آدمی را ز من جدا طلبی

زان که بیزارش از خدا طلبی

حق نما گفته هات رنگینند

لیک چون بار ِ غدر، سنگینند

به نظام برین کژ اندیشی

بری از دین و فارغ از کیشی

راست خواهی به خواب و بیداری

دست در خوان ِ دشمنان داری

من برآنم ترا در این دوری

نزد غیر خدا ست مزدوری

کینه بر کائنات توخته ای

دل به غیر خدا فروخته ای

دست در دست دشمنان داری

به سوی عرش نردبان داری

خاک را خون ِ بسته می بینی

آدم از خاک رَسته می بینی

آدم از خاک رسته بهر چه شد؟

خاک ازو خون ِ بسته بهر چه شد؟

چه گناهی درآستین توبود

که بر آدم فکند آتش و دود؟

حال گویی مرا که آدمِ پاک

خود به رغم ِ خدا ، رمید از خاک؟

(باخشم افزون)

که ترا مزد می دهد ای دزد

کز خدایت نمی ستانی مزد؟

که ترا آب و نان و جیفه دهد؟

مزد جاسوسی ات وظیفه دهد؟

خرج ِ شام و نهارت از که رسد؟

چمدان ِ دلارت از که رسد؟

ز چه کس روبل می دهند ترا؟

جیرهء دوبل می دهند ترا؟

ین و دینار و درهم از که بری؟

ارث ابنای آدم از که بری؟

در کجا بذر لیره کاشته اند؟

که ترا بر درش گماشته اند؟

زین دُر افشانی و زراندوزری

کیسه بهر زر ِ که می دوزی؟

که ترا رمز گنجخانه سپرد؟

یورو آورد و آبرویت برد؟

چه کست وعدهء اعانت داد؟

به کفت رقعهء خیانت داد؟

غدر با قدرت خدا تاکی؟

قصد تخریب ِ این بنا تا کی؟

به حساب که کار می شکنی؟

که چنین ساختار می شکنی؟

که به نزدت کند سعایت من

که تویی دشمن ولایت ِ من؟

نه به ما گویی و بلی خواهی

کودتا کرد مخملی خواهی؟





قرُق ما شکسته ای باغرب؟

به تعامل نشسته ای با غرب

ره بر اسلام کرده ای مسدود؟

دل و دین بسته ای به قوم یهود؟

می کنی بر خزانهء ایران

راه لبنان و غزه را ویران؟

چون تو از آتشی گمان داری

که به ایرانیان بدهکاری؟

زانکه آتش مقدس است آنجا؟

قُدسِ زرتشت ، اقدس است آنجا؟

زانکه در بزم اهل آن منزل

هرگز آتش نمیرد اندر دل؟

زان که آتش ستودهء عجم است

عجمت پیش چشم ، محترم است؟

شور آن شعله های خفته تراست؟

مهر آن آتش نهفته تراست؟

مهر آن آتشی کزان خورشید

شعله ای شد ، بر آسمان تابید؟

نکند چون حکیم ِ شاعر ِ طوس

بسته ای دل به آب و رنگ ِ مجوس؟

دل نهادی به مهر ایرانی

که بری تا ابد پشیمانی؟

چشم در آشنایی اش بندی؟

دل به آتش ستایی ش بندی؟

می کنی ساختار ما ویران

مگر آساید از خدا ایران؟

مگر آساید اهل این وادی

دمی از بختک ِ خدادادی؟

دمی از ترس و انقیاد عرب؟

مدد دین و امتداد عرب؟

مدد شیخ و مفتی و غازی

دینفروشی و نیزه اندازی؟

فتنه در کار کائنات کنی؟

خاک ِ آلوده در قنات کنی؟

آب کروبیان ِ بالایی

به گِل فتنه ات بیالایی؟

تو که خود از سران درگاهی

بد به کارِ من از چه می خواهی؟

من نه فرعونم و تو موسایی

که عصا بر سریر ما سایی

پیش درگاه ما به سحر جمیل

آب را سیل خون کنی درنیل؟

ناسپاسی که آفریده امت؟

دم هستی به جان دمیده امت؟

بوده ای از مقرّبان ِ درم

هنر سمع و شامه و بصرم

تو مرا هوش و چشم و گوش بُدی

پیش ِ فرمان من خموش بُدی

چیست این آسمان ستیزی تو؟

خاک بر چشم دوست ریزی تو؟

راست گو تا به من کجیت چراست؟

به ملایک دهن کجیت چراست؟

کارگاه مرا چه بد دیدی؟

که ز کالای من به تردیدی؟

ای خَسی اوفتاده در میقات

با منت چیست ضد تبلیغات؟

ای که طغیانگر دغای منی

زچه هردم سیه نمای منی؟

چه دهندت به ژارخایی ها

که کنی این سیه نمایی ها؟

ای به من بسته تر ز شارب من

زچه رو می شوی محارب من؟

ای که نزدیکتر ز دستاری

چه ازین کژ روی به دست آری؟

با چنین کژ روی و کژ پویی

چه از ین ره که می روی جویی؟

اوستادِ فساد بی مرزی

مفسد ِفی السماء و فی الارضی

به یکی دم هزار و یک رنگی

رنگ باز هجوم ِ فرهنگی

هجمه برعرش ما بری در جنگ

با سلاح تمدن و فرهنگ؟

برو ای کژنهاد غرب زده

خرس، قصیده و تو ضرب زده

دلقک سیرک های روس و فرنگ

طالب نفت و تاجر فرهنگ؟

جوف آن پوشه های کهنه و مات

به ملائک هنر بری سوغات؟

شاخ غربی به خویش می بندی؟

علم و دانش به ریش می بندی؟

ای تو سرلوحهء پریشانی

صائبی در علوم انسانی؟

عَلَم ِ علم اجتماع به دست

ز تو بر کار ماست قصد شکست؟

ذره بین می نهی دوعالم را

که نشانی به تخت ، آدم را؟

تخت ما را به بخت او سپری

رخت ما را به رخت او شمری؟

تا زبر زیر و زیر ، رو گردد؟

مرکز کائنات او گردد؟

آدمی ریش ِ دهر را بکند؟

به سریر خدای تکیه زند؟

تا نبیند به گوشهء چشمی

بنده ای در کلاه ما پشمی؟

وینچنین غرق بی نوایی خویش

خلع گردیم از خدایی خویش؟

بنده مان جانشین ما گردد

ما بدهکار و او خدا گردد؟

با چنین ساز کج نوازنده

خائنی بر خدای سازنده

مشعل معرفت به کف گیری؟

گوهر بینش از صدف گیری؟

آتش کاروان بر افروزی؟

شوق بخشی و حکمت آموزی؟

دشمنی با فرشتگان داری

خویش را قطب عالم انگاری

عقل خواهی که در سر آری شان

مگر از بندگی درآری شان

جهل خواهی ز سر بروبیشان

شوق خواهی به دل بکوبیشان

تا چو آزادگان و درویشان

طالب عشق لب گزد زیشان

پی و بنیاد ِ کارشان لرزد

دل به دیدار یارشان لرزد

آنچه ما بافتیم رشته شود

عاشقی پیشهء فرشته شود

تو گمان می بری به مرتدّی

که به راه خدای خود سدّی؟

خود ندانی که غرقِ پنداری

آب کوبی و باد می کاری

خود ندانی درین سراپرده

رهزنی لیک راه گم کرده

دولت ِ راهداری ات سپری

شد و دل بسته ای به فتنه گری؟

به فلک می کنی براندازی

که یکی طرح نو دراندازی؟

سقف ما را شکافتن خواهی؟

راه ِ گم کرده یافتن خواهی؟

می بنوشی و گل بر افشانی؟

طرب انگیزی و غزل خوانی؟

شعر، لوح خرد کنی و شعور

تا جهان پر شود ز پرتو نور؟

نغمه خواهی ز سیم ساز رسد؟

راز دل ها به اهل راز رسد؟

غم نخواهی که لشگر انگیزد؟

به جهان خون عاشقان ریزد؟

مگر از جبر ِ ما رها شده ای

که پی ِ اختیار ما شده ای؟

تو مگر غیرِ اهلِ گردونی؟

که ز پرگار چرخ بیرونی؟

نیست ذوقت قرین ِ استبداد؟

که چنین می نهی گره در باد؟

به دموکراسی ات گرایشهاست؟

سوی آزادی ات نیایشهاست؟

آدمی را میان دود ِ حریق

می کنی بر خلاف ما تشویق؟

حرز طغیان به بازویش بندی؟

دل به طبع سخنگویش بندی؟

نغمه خواند ، تو آفرین گویی؟

به چنان گویی اش چنین گویی؟

به به اش می کنی نثار سخن

تا کند کشف ِ اقتدار سخن

ز سخن پرچم و لوا سازد

سُلطهء خامشی براندازد؟

شعر خواند چنان که در ملکوت

بشکند مُهر اعتبار سکوت؟

شعر خواند چنان که جبرائیل

شغل ابلاغ را کند تعطیل؟

آدمی را به یمن شیدایی

تشنه سازی به درک زیبایی؟

بی خبر مانده را خبر بخشی؟

ذوق و اندیشه و هنربشی؟

قرص آزادی اش نهی در کام؟

بادهء عشق ریزی اش در جام؟

که به جمهور خلق دل بندد

به شهنشاه ِ آسمان خندد؟

مستبدی به کبریا بیند

ظلم بر مسند خدا بیند؟

طالبان بیند و ضیاء الحق

ذهق الباطلی به جاء الحق؟

سعد وقاص بیند و حجاج

به انا الحق زند دم از حلاج؟

راستی را که نام فتنه گری

به تو زیبد که فتنه را پسری

دور شو دور ورنه کور شوی

تا ابد غایب از حضور شوی

دور شو ورنه در دمت به زمین

می فرستم به قتلگاه ِ اوین

دور شو ورنه در دمت بی شک

می فرستم به بند به کهریزک





(خدا ازشدت عصبانیت چیزهایی می گوید که ظاهراً برای شیطان مفهوم نیست ، چون گویا هنوز چنین وقایعی در جهان رخ نداده و شیطان از آنها بی خبر است. از قبیل ِ :)





دور شو ورنه شیعهء قاضی

کند از پیکرت سراندازی

می فرستم به نزد خلخالیت

تا شود قدرت خدا حالیت

می فرستم به نزد صلواتیت

تا ندامت بری ز بدذاتیت

می فرستم به نزد مرتضویت

تا کند زود ، شیعهء علویت

قهرمان سازم از تو در سیما

تا بدانی چه می کنی بی ما

می فرستم دلت شماره کنند

ماجرای ترا نظاره کنند

جلو دوربین ِ سالوسی

اعتراف آوری به جاسوسی

نادم از کردهء وقیح شوی

خادم درگه فقیه شوی

علی آموزی و عنایت او

تا شوی ذوب در ولایت او

پاسدار ِ نظام ِ ما گردی

کلت در مُشت ِ مقتدا گردی

چکمه پوشی و تیغ برداری

وز بسیجی رسی به سرداری

به وکالت رسی زبی دردی

راه مردم زنی به نامردی

منبر جمکران دهند ترا

گوش ِ مُفت ِ خران دهند ترا

سردهی درمیان عرعرها

دعوی علم ِ دین به منبرها

خرِخوش نعره تربیت سازی

تا جهان را مدیریت سازی

مجلس خِبرگان بیارایی

برتر از شمر درشمارآیی

بسته بندی کنی بصیرت را

قبح تزویر و حُسن سیرت را

خلق و خو را خزینه دار شوی

دین ِ حق را به احتکار شوی

ارزشی گردی و اصول گرا

زاصلِ انسانیت عدول گرا

می فرستم تورا حرام کنند

بیت بان ِ در ِ امام کنند

می فرستم ترا کنند رئیس

در رکاب دنائت و تلبیس

(باخشم و فریاد و رجز)

می فرستم ترا





شیطان





(باآرامش و متانت کامل)




به وادی زشت؟

باغ بی نور و بی صفای بهشت؟

به همان سو که تحته الانهار؟

هست جاری شراب دفع خمار؟

به همان سو که شیخک شپشو

ریش در جوی شیر کرده فرو؟

به همانجا که زاهد سالوس

خفته بر پشت ِ حوریان ملوس؟

به همان سوکه حُسن غلمان ها

پاره کرده ست بند ِ تنبان ها؟

کاهن و عابد و فقیه و کشیش

لخت و عریان به کار عشرت خویش؟

دستمزد نماز و ذکر و ثواب

حورو غلمانشان به بستر خواب؟

حور و غلمان نثار ایشان باد

مفت چنگ ِ روانپریشان باد

ماز غلمان و حور بیزاریم

که نه غرق ِ فریب و پنداریم

شهر ِ عیشی بدین پریشانی

باد بر اهل جهل ارزانی

عسل و شیر و سدره و طوبات

باد درخورد بندگان ِ گدات

که نمازت برند و ناز کنی

حور و غلمانشان نیاز کنی

از در مرگشان بری به بهشت

طبع ما لیکن آن بهشت، بِهِشت

ما بِهشتیم آن بهشت ِترا

وانهادیم بذر و کِشت ترا

وعده گاه تو جای شیطان نیست

که خریدار حور و غلمان نیست

حاصل عقل و کار و علم و هنر

هست بر خاکمان بهشت دگر

ایده ای در سر است و بایدساخت

جز بر این ایده دل نباید باخت

اینک آرام گیر و قهر میار

وینچنین ز ابر تیره ، زهر مبار

آب سردی ز جام کوثر گیر

گلوی خشم خورده را تر گیر

تازه کن طاقتی به آرامی

باده ای درکش و بزن جامی

نرمش آور به کبریایی خویش

رحمتی بار بر خدایی خویش

رحمی آور به برج و بارویت

خیل ِ کروبیان جادویت

گوش کر شد ز نعره های توشان

رفت سر در پی ِ صدای توشان

ز رجز خوانی و رعونت و خشم

دست عزت نمی نهم بر چشم

نصربالّرُعب را به من مفروش

پیشِ آزادگان به قهر مکوش

که نه بیدی زباد لرزانیم

تو خدا، باش و ما که شیطانیم

رعد و برق تو دیده ایم بسی

توپ و طبلت شنیده ایم بسی

بیش ازین تهمت و طناب میار

آب از چشمهء سراب میار

که بزرگی، بزرگ رفتاری ست

لیک خشم تو زین هنرعاری ست

خبری بود و دادم آن خبرت

خبری زآدمِ ابوالبشرت

گفتم آن عالمت دگرگون شد

وآدم از نطع خاک بیرون شد











ادامه دارد...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

تحلیلی جالب و خاندنی از برای اینترنت و ماهواره و موبایل

اینترنت و یوتوپیا!
روزنامة «وال‌ستریت جورنال» متعلق به «روپرت مرداک» که صدای حاکمیت و به ویژه حزب جمهوری‌خواه آمریکا را به گوش جهانیان می‌رساند، در نسخة اینترنتی خود، مورخ 28 ماه مه 2011، مطلبی در مورد رزمایش‌های آتی حکومت اسلامی در مورد سانسور اینترنت منتشر کرده. البته مسلم بود که «اینترنت» برای حکومت اسلامی مشکل‌آفرین خواهد شد، ولی پاسخ به این پرسش که اینترنت برای چه نوع حکومت‌ها «مضر» و جهت کدامین آن‌ها «مفید» واقع خواهد شد، به این سادگی‌ها نیست. به همین دلیل وبلاگ امروز را به کنکاش در مورد اینترنت و راهکارهای «سیاسی ـ امنیتی» مرتبط به این ابزار ارتباطی در رژیم‌هائی اختصاص می‌دهیم که یا همچون جمکران دست‌نشانده و سرکوبگرند، و یا بدون اینکه دست نشانده باشند، ‌ «تبادل آزاد» اطلاعات را برنمی‌تابند؛ رژیم‌هائی که در مفهوم کلی مخالف «آزادی بیان» به شمار می‌روند، چرا که «مصلحت عمومی» را در این می‌بینند!


زمانیکه بیل‌ کلینتن، رئیس جمهور وقت ایالات متحد، پروژة ارتباطات «اینترنتی» را در قالب «شاهراه ارتباطی» در سطح جهان مطرح کرد، شبکة اینترنت در مراکز ارتباطی، مدارس فنی شمال آمریکا و بسیاری مراکز دیگر جهان فعال بود! اصولاً فناوری‌هائی که امروز تحت عنوان «آخرین‌ داده‌های» تکنولوژیک به خورد خلق‌الله داده می‌شود، از دیرباز در گنجة پنتاگون و دیگر مراکز تصمیم‌گیری نظامی، چه در اردوگاه غرب و چه نزد بلشویک‌ها خاک می‌خورد. به طور مثال، تکنولوژی «دی‌. اس. ال» که امروز «مقصر» اصلی در مبادلة فایل‌های حجیم ویدئوئی و صوتی در اروپای غربی معرفی می‌شود، و مشتی وکیل و «صاحبان حقوق» با عملیات‌شان پیرامون آن بحرانی عظیم به راه انداخته‌اند، متعلق به سال‌های 1960 است! ارتباطات ایجاد شده از طریق این فناوری آنقدر «افت کیفی» داشت که پس از سال‌های 1970،‌ حتی در بسیاری از مدارس مهندسی و علوم ارتباطات تدریس واحد‌های «دی. ال. اس» به حال تعلیق در‌آمد.


خلاصة کلام، هیچکدام از فناوری‌های «نرم» و «سخت» که امروز در زمینة ارتباطات به بازار ارسال شده، ساخته و پرداختة بیل گیتس و دیگر «نخبگان» نوجوان جهان ارتباطات نیست. در دورانی که داده‌های «جنگ سرد» بر مسائل جهانی سنگینی می‌کرد، محدودیت ارتباطات به دلیل «ارزش امنیتی» آن بود. شرایط امنیتی حاکم بر روابط جهانی به بلوک‌بندی‌های شرق و غرب اجازه نمی‌داد که سیستم‌های ماهواره‌، اینترنت، تلفن‌های همراه و دیگر ابزار ارتباطی را در دسترس عموم بگذارند. به طور مثال، از سال‌های 1950 در برخی کشورهای غرب ابزاری همتراز با تلفن‌های همراه امروزی به بازار آمده بود. این تلفن‌ها می‌توانست با ارسال امواج «فوق‌کوتاه» به نخستین خط تلفنی موجود، با استفاده از شبکة تلفن شهری با شمارة آبونه‌ها تماس برقرار کند! مسلم است که پلیس و مراکز امنیتی سریعاً از گسترش این نوع «تلفن»، خصوصاً در مناطق تحت نظارت و چپاول سرمایه‌داری جهانی ممانعت به عمل آوردند، چرا که «کنترل تلفنی» از دیرباز بهترین و کارسازترین شیوه جهت اعمال سرکوب در جهان بوده و هنوز هم در بر همین پاشنه می‌چرخد.


به همین دلیل است که فقط پس از سقوط بلشویسم ماهواره، اینترنت و سپس تلفن‌های همراه سر از کاسة شرکت‌های غرب به در می‌‌آورد. البته هیاهوی اینترنت نیز وسیله‌ای شد تبلیغاتی جهت قرار دادن «پیشرفت‌های» صنعتی جهان غرب بر ویترین‌های پروپاگاند برتری‌طلبان. حال آنکه این پیشرفت‌ها هر چند در شرکت‌های به اصطلاح «نوین» و در مناطق تحت نظارت سرمایه‌داری غرب حاصل شده‌، فناوری‌های‌شان به همان اندازه شرقی‌ است که غربی!


پس از خروج از سیلان «جنگ‌سرد»، در مرحلة نخست شاهد شکل‌گیری «معضلی» به نام ماهواره و شبکه‌های متفاوت تلویزیونی بودیم. خلاصة کلام در کشورهائی که اصولاً «آزادی بیان» وجود ندارد، و ابراز عقیده و سخن گفتن «آزادانه» به هر صورت که باشد «جرم» به شمار می‌رود، دریافت صدها شبکة تلویزیونی به زبان‌ها و فرهنگ‌ها و سبک و سیاق متفاوت و مختلف به راحتی می‌تواند بحران‌ساز تلقی گردد. چنین بحرانی پس از سقوط اتحاد شوروی، طی سال‌های سیاه دیکتاتوری اسلامی پای به مرحلة موجودیت خود در ایران گذاشت. حکومت اسلامی نیز شمشیر شکسته‌اش را بر علیه «ماهواره» از رو بست و به بهانه‌های مرضیه،‌ و تحت عنوان «مبارزه با منکرات» و دفاع از «دین» همان کرد که دیگر رژیم‌های تمامیت‌خواه و مستبد در مناطق متفاوت جهان می‌کنند: سانسور و سرکوب!


البته در بررسی «ارزش‌» سیاسی و عملی شبکه‌های ماهواره‌ای هر دو طرف «اشتباه» کرده بودند. مخالفان رژیم‌های مستبد بر این باور بودند که صرفاً با چند برنامة تلویزیونی «شاخ غول» را شکسته، رژیم را به قول معروف «ضربه‌فنی» خواهند کرد! طرفداران استبدادهای محلی و حاکم نیز در همین توهم دست‌وپا می‌زدند. اینان می‌پنداشتند با پخش چند برنامة مخالفان کارشان به پایان خواهد رسید؛ دیدیم که به هیچ عنوان چنین نشد. ولی از آنجا که اکثر رژیم‌های سرکوبگر دست‌نشانده‌اند، موجودیت‌شان بر خلاف تصور «حاکمان» احمق و عروسکی، نه در ارتباط با افکارعمومی و خواست توده‌های مردم که در رابطه با الزامات اربابان‌شان شکل می‌گیرد. در نتیجه، پس از یک جنجال و هیاهوی مصلحتی و گذرا، هم طرفداران رژیم‌ها و هم مخالفان‌شان، به قول معروف «گوشی به دست‌شان» آمد. به همین دلیل،‌ در اکثر رژیم‌های دست‌نشاندة‌ جهان سوم، هیئت‌های حاکمه شبکة ماهواره‌‌ای را به حال خود گذاشته به دنبال کسب‌وکارشان رفتند.


در مورد اینترنت و ارتباطات «تلفن همراه» نیز در اولین گام‌ها دقیقاً همین بساط مسخره به راه افتاده بود. با این تفاوت که بهره‌مندی از این شبکه‌های ارتباطی نیازمند زیرساخت‌های گسترده و گرانبهائی می‌شد که اغلب کشورهای غارت شده قادر به سرمایه‌گزاری‌های لازم در آن نبودند. از طرف دیگر، در این کشورها توده‌های وسیع جهت استفاده از این شبکه‌ها، خصوصاً در مورد اینترنت از فناوری‌های مورد نیاز بهره‌ای نداشتند. خلاصة کلام، مشکل حکومت‌های دست‌نشانده، در مصاف با فناوری‌های نوین، پس از چند سال بحران‌سازی‌ از طریق استفاده از چند اهرم اساسی نظیر دست‌نشاندگی و فقر‌ «حل و فصل» شد.


حاکمیت‌هائی از قماش کرةجنوبی، تایلند، سنگاپور، و ... ساختار‌های‌شان آنچنان پوشالی است که بود و نبود اینترنت در سرنوشت ملت‌ها آنقدرها تغییری ایجاد نمی‌کند؛‌ و در اکثر کشورهای آمریکای لاتین و یا پاکستان و افغانستان و مغولستان دامنة فقر آنقدر گسترده است که اینترنت بجای اینکه به یک شبکة ارتباطی توده‌ای تبدیل شود، به عنوان «تفنن» و سرگرمی جدید در خدمت طبقات حاکم قرار می‌گیرد. در نتیجه برای بسیاری از حکومت‌های دست نشانده «مشکل» حل شده بود. با این وجود، چند نمونه در میان کشورهای جهان می‌توان یافت که صورتبندی بالا در موردشان «صدق» نمی‌کند. به طور مثال روسیه، چین، هند، ایران، عربستان سعودی، و ...که هر کدام به دلائلی متفاوت با اینترنت به طور کلی مخالف‌اند.


به طور مثال، روسیه کشوری است که اینترنت را سانسور می‌کند؛ البته طرف‌های غربی از ابراز این مطلب به دلائل دیپلماتیک خودداری می‌کنند، ولی «خودداری» اینان به هیچ عنوان واقعیت را نمی‌تواند پنهان دارد. در روسیة امروز پدیده‌ای به نام «آزادی بیان»، خصوصاً آنچنانکه اینترنت مطرح می‌کند، نه در ابعاد سیاسی و اجتماعی، که حتی در ابعاد فرهنگی وجود ندارد. با اینهمه نمی‌توان روسیه را نه از منظر فناوری و نه از بعد مالی و سرمایه‌گزاری با کشورهائی که بالاتر عنوان کرده بودیم مقایسه نمود. چین نیز کشور دیگری است که با اینترنت دشمنی دیرینه دارد.


حکومت مائوئیست‌های پکن که از دیکتاتوری سیاه مائو و «کتاب سرخ» کذا به یک‌باره پای در میدان «سرمایه‌داری» از نوع بهره‌کشی و سرکوب توده‌ای گذاشته‌، به هیچ عنوان حاضر نیست موضع‌گیری‌های «مائوئیستی» دولت خیرخواه ملت را با «آزادی بیان» به زیر سئوال ببرد. از اینرو در برنامه‌‌های پکن، سرکوب «آزادی بیان»‌ اولویت ویژه دارد و‌ از جایگاه بسیار مستحکم و توجیه‌شده‌ای برخوردار است.


کشور دیگری که با اینترنت به قول جمکرانی‌ها «زاویه» پیدا کرده، ‌ در کمال تعجب دمکراسی هند است. ساختار سیاسی این کشور، علیرغم دمکراسی غیرقابل تردید حاکم برآن، ساختاری است باستانی و متکی بر مجموعه پیشداوری‌هائی که «آزادی بیان» از نوع اینترنت پایه‌های‌اش را به لرزه در خواهد آورد. در دمکراسی هند، «محدودیت کلام» در قالب ارتباطات قشرهای اجتماعی هنوز بر گویش سیاسی، اجتماعی و فرهنگی حاکم باقی مانده، و اگر اینترنت این «محدودیت کلامی» را به زیر سئوال برد دمکراسی سیاسی به شدت آسیب خواهد دید. البته همانطور که می‌توان حدس زد، اگر نمونه‌های روسیه، هند و چین با «آزادی بیان» به شیوة آمریکائی که سوغات اینترنت است مخالفت می‌کنند،‌ و این مخالفت را به صورتی بسیار فشرده و خلاصه در بالا ریشه‌یابی کردیم، مخالفت‌های اینان با مخالفت عربستان سعودی و جمکران تفاوت ماهوی دارد؛ مرکز تصمیم‌گیری سیاسی در روسیه و چین و هند «درونی» است، حال آنکه در عربستان و جمکران چنین نیست. ‌ در این کشورها استعمار و منافع استعماری تصمیم‌گیرندة نهائی خواهند بود.

حال ببینیم مشکل عربستان، امارات، کویت و حکومت جمکران با اینترنت چه می‌تواند باشد؟ در مرحلة نخست می‌باید این اصل اساسی را بپذیریم که حاکمیت‌ در این کشورها استبدادی، فاسد و متحجر است، در نتیجه به صورت خودبه‌خود با «آزادی بیان» مشکل پیدا خواهد کرد. ولی مشکل اینان با مشکل دیگر کشورها که در بالا به آن‌ اشاره کردیم متفاوت است. فضای سیاسی‌ای که تحت «انقیاد» این حکومت‌ها قرار گرفته، یوتوپیائی است؛ به این معنا که ارتباط‌اش را به طور کلی با واقعیات اجتماعی گسسته. این حکومت‌ها در خلاء فکری، فلسفی و عقیدتی بر مجموعه‌ای حکم می‌رانند که در واقع وجود خارجی ندارد. به طور مثال، تکیة‌ آخوندها بر پدیدة موهوم «مردم» به بهترین وجه نشان می‌دهد که «مردم» مورد نظر اینان با افرادی که در شهرها و روستاهای ایران ساکن‌اند تفاوت بسیار دارد. چرا که محبوبیت و مشروعیت ادعائی حاکمیت اسلامی را نزد اینان نمی‌بینیم. این نوع «مشروعیت» فقط در نمایش‌های «فرمایشی ـ دولتی» خود را به منصة ظهور می‌رساند. در شرایط عادی، احدی برای حاکمیت جمکران پشیزی ارزش و اعتبار قائل نیست، طیف حکومتی اگر به چنگ ملت ایران بیفتد تکة بزرگ‌اش گوش‌اش خواهد بود.


ولی در کنار این «واقعیت» غیر قابل انکار،‌ یعنی نفرت مردم از نظام‌های استبدادی و ضدبشری،‌ این نوع حکومت‌ها مشکل دیگری نیز دارند. اینان مشروعیت خود را از کانال‌هائی کسب می‌کنند که اینترنت و آزادی بیان موجودیت‌شان را به خطر خواهد انداخت. نخستین کانال «مشروعیت‌بخش» این قماش رژیم‌ها «تقدس»، یعنی «باورهای» دینی‌ و بومی و قومی در کشورهای متبوع‌شان است. باورهائی که همچون دیگر «پیشداوری‌ها» بر کوردلی، تاریک‌اندیشی،‌ خرافه،‌ مبهمات عصرحجر و تعصبات و توهمات تکیه کرده. تزلزل پایة این باورها، ارکان رژیم پوسیده و استخوانی را چنان به لرزه در می‌آورد که مفری جز فروپاشی نخواهد داشت.


به عنوان نمونه،‌ اگر خاندان سعود در افکار عمومی عربستان، جایگاه «کلیددار کعبه» را از دست بدهد، چگونه می‌توان برای این «خاندان» فلسفة وجودی دیگری جز نوکری در بارگاه شرکت «آرامکو» آمریکا یافت؟ روشن است که چنین «فلسفة وجودی‌ای »، حتی در عربستان سعودی نیز که از منظر نظریه‌پردازی سیاسی یکی از عقب‌مانده‌ترین کشورهای جهان به شمار می‌رود مشکل می‌تواند پایه‌ای جهت یک مشروعیت مطلوب به حاکمیت اعطا کند.


در نتیجه در حکومت‌هائی از قبیل عربستان و جمکران،‌ که هم از امکانات مالی کافی جهت سرمایه‌گزاری در فناوری‌های نوین برخوردارند، و هم تخصص برخی طبقات اجتماعی امکان استفادة بهینه از ابزارهای ارتباطی را فراهم می‌آورد، مشکلی که اینترنت به وجود آورده، ایجاد تزلزل در باورهائی است که این حکومت‌ها بر آن تکیه زده‌اند.


سانسور اینترنت،‌ این امید واهی را به این حکومت‌ها داده که از این طریق قادر خواهند بود در برابر تحولاتی که در تفکر اجتماعی پیش می‌آید، و یا در مقابل تغییراتی که در ساختار رفتاری و الگوهای فکری به وجود خواهد آمد ایستادگی کرده، جامعه را در ایستائی نگاه دارند، تا نظرات استعمار تأمین شود. باید اذعان کرد که چنین برخوردی جز توهم نیست. جامعة بشری در مسیر تحولات خود منتظر «تصمیمات» مشتی شیخ و شیخک باقی نخواهد ماند، و دیر یا زود طوفان‌های اجتماعی و فرهنگی برگ‌های دفتر فرسودة موجودیت این نوع رژیم‌ها را به گردباد تحولات خواهد سپرد. ولی تا زمان وزیدن چنین گردبادهائی، سانسور همه جانبة‌ اینترنت تنها راه باقی مانده در برابر اینان خواهد بود.


این نوع حکومت‌ها نه همچون روسیه و هند و چین،‌ که در مسیری متخالف اینترنت را سانسور می‌کنند. چرا که سه کشور مذکور در مسیر حفظ مراکز تصمیم‌گیری داخلی و در مصاف با سرمایه‌داری غرب فعال‌اند، حال آنکه دست‌نشانده‌ها و نوکران غرب در مسیر حفظ موجودیت وابستة خود به همین سرمایه‌داری‌ها اینترنت را مثله می‌کنند. این حکومت ها هرگز منافع غرب را به خطر نمی‌اندازند، این تحولات فکری، اجتماعی و سیاسی ملت‌هاست که منافع غرب را متزلزل خواهد کرد و اینان جهت مقابله با همین تحولات دست به سانسور می‌زنند.


به همین دلیل است که بارها و بارها گفته‌ایم و بازهم می‌گوئیم که «فرمان» سانسور اینترنت در کشورهای نفتخیز از سوی کانال‌های وابسته به غرب صادر می‌شود. در وبلاگی تحت عنوان «فیلترینگ و گه‌خورینگ»‌ این مسئله را در مورد امارات متحدة عربی تا حدودی شکافته بودیم. حال پس از این مقدمة طولانی که جهت قرار دادن مخاطب در رابطه‌ای نزدیک‌تر با واقعیات ارتباطات نگاشته شد، نگاهی داشته باشیم به مقالة حضرت «وال‌ستریت جورنال»! در این مقاله نویسنده به صراحت از گسست ارتباط اینترنتی ایران با جهان سخن به میان آورده و می‌گوید:


«ایران قطع تماس با اينترنت بين‌المللی را تدارک می‌بيند!»


اینکه تشکیلاتی از قماش حکومت اسلامی بخواهد به طور کلی رابطه‌اش را با خارج از کشور قطع کند تعجب ندارد؛ «انزوا»، از مهم‌ترین الزامات یوتوپیاست و رابطه با خارج از کشور، هر چه باشد تهدید این انزواست. چرا که ارتباط و تبادل به معنای ورود عوامل و عناصری به درون ساختار اجتماعی است که با یوتوپیای «شترگاوپلنگ» اسلامی هماهنگی نخواهد داشت. ولی آنچه به معنای واقعی در این میانه ایجاد ابهام می‌کند، این است که چرا حکومت اسلامی، در روزنامه‌های آمریکا قصد دارد ارتباط کشور را با خارج قطع نماید؟


به عبارت دیگر چه دلیلی دارد که حکومت اسلامی از بیان اهداف سرکوبگرانة خود اجتناب ورزد، در صورتیکه به گواهی تاریخچة 33 ساله‌شان، حضرات در هیچ موردی چنین ملاحظاتی به خرج نداده و برای ابراز برنامه‌های ایرانی‌ستیزشان از هر فرصتی استفاده کرده و می‌کنند. خلاصه بگوئیم رسانة «روپرت مرداک» پیش از حکومت اسلامی از «تدارکات» این حکومت برای قطع رابطه با جهان خبر می‌دهد! یک وقت فکر نکنید برای تدارکات کذا از حضرات در غرب کمک می‌گیرند!


در هر حال نویسندة مقاله در ادامه، ضمن اشاره به طرح «اینترنت ملی» که پیشتر توسط حکومت ملایان مطرح شده بود، می‌گوید، این طرح به معنای سرآغاز قطع ارتباط ایرانیان با جهان خارج خواهد شد. پس اگر نویسندة «وال ستریت جورنال» از شدت خوشحالی در پوست نمی‌گنجد، تعجبی ندارد. در چنین شرایط ایده‌آلی، ایران به دورة‌ «گوتنبرگ» عودت داده شده،‌ و تا دنیا دنیاست، ‌ یانکی‌ها خواهند توانست نفت ما را به رایگان ببرند و هیچکس نیز بالای حرف «مقام معظم» حرفی نخواهد زد. درست مثل دوران نورانی «امام» روشن‌ضمیر سبزها. ولی همینجا بگوئیم، قلم‌زن «وال‌ستریت جورنال» شکمش را بی‌جهت صابون زده؛ «اینترنت ملی» طرحی است کشکی و «آبدوخیاری» که فقط می‌تواند از ذهن علیل ملا و بچه‌ملا تراوش کند. از مخیلة همان‌ها که اصولاً ساختار فنی ارتباطات اینترنتی و کاربرد ابزارهائی از قبیل «ابر اطلاعاتی» را نمی‌شناسند. اینان می‌پندارند که ارتباط اینترنتی بین دو نقطه، یک شبکة «قائم به ذات» است که با آن می‌توان از خانة حسن به دفتر حسین نامه فرستاد! این برخورد تبلیغاتی که پیشتر هم در بارة آن سخن گفته‌ایم، سوءاستفاده از ناآگاهی عمومی است.


«اینترنت ملی» که نویسندة «وال‌‌ستریت جورنال» قصد دارد با آن بچه‌ها را بترساند، همان است که امروز وزارت اطلاعات با شبکة «ایمیل» صورت داده. این «وزارتخانه» در داخل کشور با استفاده از فناوری‌هائی که شرکت «نوکیا» در آغاز دورة دوم ریاست جمهوری احمدی‌نژاد به ملاها فروخت، و از قضای روزگار «گندش» هم در روزنامه‌های جهان درآمد، اینک شروع به کار کرده. تمامی ایمیل‌های ارسالی به ایران، حتی «جی‌میل‌ها» از طریق این شبکه تحت نظارت وزارت اطلاعات قرار می‌گیرد و طرف‌هائی که «ایمیل» را در داخل دریافت می‌کنند در صورت «لزوم» تحت نظر‌ قرار خواهند گرفت. این است «اینترنت ملی!» نوعی شبکة بولتن‌نویسی دولتی که با کمک‌های فناورانة غرب در اختیار ملایان قرار گرفته.


ولی اینکه چنین شبکة بولتن‌نویسی‌ای بتواند جایگزین اینترنت شود جای بحث و گفتگوی فراوان دارد. اما نویسندة «وال‌ستریت جورنال» بدون توجه به این مسائل، «هدف» حکومت اسلامی را از «اینترنت ملی» برای‌مان بازگو می‌کند. به زعم ایشان، از آنجا که حکومت جمکران «اسلامی» است اینترنت‌اش هم می باید «حلال» باشد؛ یعنی شبکه‌ای برای پخش روضه و زوزه و پوچیات:


«شبکه‌ای واقعاً حلال برای مسلمانان خواهد بود که اخلاقيات و معنویات را هدف می‌گيرد»


گویا اینک راست‌گرایان ایالات متحد قصد دارند زمینه‌ای فراهم آورند تا با گسترش همین شبکة «ایمیل» که با پول نفت چپاول‌ شدة ملت ایران خریداری شده، تمامی خدمات اداری و غیره که با تکیه بر اینترنت انجام می‌گیرد، در صور تغییر شکل یافتة «شبکة ایمیل» جاسازی کنند. به ادعای اینان شبکة کذا دیگر «حلال» خواهد بود. خلاصه بگوئیم، ملایان و اربابان‌شان می‌خواهند ضمن «بازگشت به گذشته»، نوع ابتدائی اینترنت را از نو «اختراع» کنند؛ همان نوع که در سال‌های 1970 مهندسین شرکت «بل» در آمریکا، با استفاده از آن برای یکدیگر «جوک دیجیتال» ارسال می‌کردند! نام این «ماموت» بدهیبت و عصرحجری را هم رسانه‌های غرب گذاشته‌اند «اینترنت ملی!»


ولی چه این «ماموت» خوش‌تیپ از یخ‌های قطبی سر برآورد،‌ و چه در خاک بپوسد، یک اصل را نمی‌باید فراموش کرد؛ حکومت اسلامی با اصل «آزادی بیان» که پایه و اساس ارتباطات اینترنتی است کنار نخواهد آمد. این حکومت بر اساس خفقان، تقدس و نوچه‌پروری پا گرفته و تا زمانیکه عمال آن نفس بکشند حامی همین «ارزش‌های» ضدانسانی باقی خواهد ماند. نام انسان‌ستیزی، سرکوب و چپاول را هم گذاشته «دین اسلام!» در اینجا فقط یک پرسش بی‌پاسخ ‌مانده و آن اینکه، چرا روزنامة «روپرت مرداک» برای ما ملت و آزادی‌ اینترنت‌مان «اشک تمساح» می‌ریزد؟


پاسخ به این پرسش روشن است؛ اشکی که امروز «وال‌ستریت جورنال» برای «آزادی اینترنت» در ایران می‌ریزد، همان اشکی است که جیمی کارتر برای رعایت «حقوق‌بشر» درکشورمان ‌ریخت. دیدیم که تحت نظارت ایشان چقدر حقوق‌بشر رعایت شد! مسلم بدانیم رهنمودهای پیامبرگونة‌ «وال‌ستریت‌جورنال» نیز در باب «آزادی اینترنت»، همچون «حقوق‌بشر» اهدائی جیمی کارتر،‌ ایران و ایرانی را گلباران خواهد کرد. هر چند به استنباط ما دیگر دوران واژگون‌نمائی و این نوع سیاستگزاری‌ها در ایران گذشته و کارفرمایان «وال‌ستریت جورنال» بهتر است فکری برای ماتحت «مبارک‌شان» بکنند.