ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

به مناسبت شصت و چهارمین سالگرد قتل استاد کسروی

به مناسبت شصت و چهارمین سالگرد قتل استاد کسروی
pubblicata da آريايي هستيم يا تازي ؟ ما آريايي هستيم شما چه طور ؟ il giorno giovedì 11 marzo 2010 alle ore 15.23
ای دیده خون ببار که دلدار رفته است، آن نیکمرد عاشق ایران، استاد رفته است، ایران ماند و سیاهی و درد و جهل، جامه بتن بدر که استاد رفته است، زرتشت زمان، آن ابرمرد نیک سرشت، آن شمع فروزان این آب و خاک رفته است. او رفت و سیاهی در این ملک خانه کرد، گویی که از این بوم و بر شرف و دین و داد رفته است

شصت و چهار سال گذشت. شصت و چهار سال از خاموشی آن جرقه امید ایران و ایرانی گذشت و ایرانیان راستین هنوز در غم استاد خون گریه میکنند. هنوز آرامگاه آن بزرگمرد در کوه و بیابان پنهان است، تا از گزند دیوان و ددان در امان باشد. هنوز نوشته های استاد را در ایرانزمین نتوان یافت. روزگار سیاهیست نازنین...روزگار سیاهیست

شصت و چهار سال پیش، در چنین روزی امید ایران، زرتشت زمان، استاد احمد کسروی قربانی توطئه دشمنان ایران و ایرانی شد و در آنچه آنرا "کاخ دادگستری" نام نهاده بودند به طرز فجیهی به قتل رسید. آنچه میآید نوشتهای است کوتاه، برای یاد آوری قتل ناجوانمردانه آن بزرگمرد نیک سرشت

شادروان احمد کسروی در هشتم مهر ماه سال ۱۲۶۹ هجری خورشیدی در محله همکاوار تبریز چشم به جهان گشود. پدرش میرزا قاسم فرزند میر احمد، هرچند از خاندانی روحانی بود، به کار بازرگانی اشتغال داشت. میر احمد کوچک در سنّ ۶ سالگی به مکتب گذاشته شد و در سنّ ۱۱ سالگی بر اثر مرگ پدر ناگزیر مکتب را ترک گفت. ۱۶ ساله بود که جنبش مشروطه در آذربایجان رونق گرفت. طلبه جوان به این جنبش گروید و با روحانیون ضد مشروطه در افتاد. وی از طلبگی دوری جست و در مدرسه آمریکائی به تدریس زبان عربی پرداخت و در همین مدرسه زبان انگلیسی را آموخت. وی پس از یک سال و کسری این مدرسه را ترک کرد. در سال ۱۲۹۶ که شادروان خیابانی "حزب دمکرات" را در آذربایجان بنیاد نهاد کسروی به این حزب پیوست. لیکن پس از چندی از خیابانی رنجید و از حزب کناره گیری کرده به تهران رفت

در تهران ابتدا به خدمت اداره معارف در آمد. اما چندی نگذشت که به دعوت مشاور اعظم از طرف وزارت عدلیه به سمت عضو استیناف آذربایجان به تبریز برگشت. در روز ۲۳ اسفند ۱۲۹۹ که عدلیه تبریز به دستور تلگرافی سید ضیا الدین بسته شد، بیکار گشت، در این هنگام به عضویت انجمن اسپرانتیستها که در تبریز تشکیل شده بود در آمد و زبان اسپرانتو آموخت. به تهران آمد و باز وارد خدمت عدلیه شد. چندی عضو استیناف مازندران و رئیس عدلیه دماوند بود تا با سمت رئیس عدلیه به زنجان رفت و در آنجا با کارشکنیهای روحانیت روبرو شد. پس از یک سال به ریاست عدلیه خوزستان منصوب شد. در این هنگام شیخ خزئل که عملا در خوزستان حکومت میکرد و با حکومت مرکزی مخالفت داشت، طبعا با کسروی نیز مخالفت ورزید و حتی عدلیه را محاصره کرد و فقط با مداخله نیروی دولتی، کسروی و مأموران عدلیه محل نجات یافتند. پس از رهائی از چنگ خزئل به تهران بازگشت و یکی از بازرسان عالی چهارگانه اداره بازرسی عدلیه شد. به سال ۱۳۰۶ وزیر وقت عدلیه، داور، در سازمان جدید او را به سمت مدعی العموم (دادستان) تهران منتصب کرد. از آن پس کسروی یک سال و چندماه به وکالت اشتغال داشت و به دنبال آن مدتی در دیوان جنایی خدمت کرد و سپس به ریاست کلّ محاکم بدایت رسید. پس از چندی مدعی العموم خراسان شد و از آنجا هم به قوچان رفت و سرانجام به تهران بازگشت. از این پس از عدلیه کناره گرفته به وکالت پرداخت. لیکن پس از یک سال وکالت به ریاست محاکم بدایت در دیوان جنایی مشغول شد. چندی بعد به اراک و همدان و کرمانشاهان سفر کرد و پس از مراجعت به کار قضایی ادامه داد. ولی در سال ۱۳۰۸ بار دیگر از ادامه خدمت در مشاغل قضایی دست کشید و به وکالت پرداخت

در همین اوان در دانشگاه تهران برای تدریس تاریخ و زبان برگزیده شد. در سال ۱۳۱۳ هنگامی که تاریخ ایران را در "دانشکده معقول و منقول" و "دانشکده افسری" درس میداد، قانون انتصاب استادان از مجلس گذشت که او نیز مشمول آن میشد. لیکن واگذاری عنوان استادی به وی را مشروط به عدول او از مطالبی کردند که طی گفتاری به نام "شعر و شاعری" در ماهنامه "پیمان" به میان کشیده بود و او این شرط را نپذیرفت

پس از سوم شهریور ۱۳۲۰ مدافعات او از رکن الدین مختار، رئیس شهربانی، در مطبوعات طنین خاصی افکند. وی طی این مدافعات فرصت مساعدی برای حمله به قدرتهای پراکنده محلی و مخالفان حکومت مرکزی سراغ گرفت

در این هنگام کسروی با استفاده از شرایط روز جمعیتی به نام "باهماد آزادگان" بنیاد نهاد که روزنامه "پرچم" سخنگوی آن شد

تبلیغات کسروی با حمله بیباکانه به نهادهای مذهبی محل تامل قرار دادن ارزشهای مقبول دینی و فرهنگی توجه روشن فکران را بخود جلب کرد و گروهها و جماعات فعال در حیات فکری کشور را به موضع گیری در برابر او بر انگیخت. بر اثر همین جریان بود که نخست بار در هشتم اردیبهشت ۱۳۲۴ آماج تیرهایی که یکی از مخالفان متعصب به سوی او شلیک کرده بود قرار گرفت. لیکن این تیرها او را نکشت و او پس از عمل جراحی بهبود یافت

متعاقبا دشمنانش او را به مخالفت با اسلام و قرآن سوزی متهم کردند و به دادگستری از وی شکایت بردند. این شکایت در زمان نخست وزیری صدر الاشرف به جریان افتاد و کسروی به بازپرسی کشیده شد

روز بیستم اسفند ۱۳۲۴، هنگامی که او برای پاسخگویی به اتهامات در کاخ دادگستری تهران حضور یافته بود، به دست به ضرب گلوله و خنجر از پای در آمد و پس از ۵۷ سال خدمت به ایران و ایرانی چشم از جهان فرو بست

جسد او را در حالی که ۲۹ زخم دیده بود با جنازه محمد تقی حدادپور، منشی وفادارش، دو روز بعد، در آبک شمیران به خاک سپردند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر